دریای سرخ

يه جای امن
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳
 

امروز که رفتم تو ارکات یهویی خشکم زد! یکی از دوستای قدیمی راهنمایی و دبیرستانم تو لیستم بود.همین پریروز خونه شون بودم یکی از دوستای خیلی خوبمه خیلی هم دوسش دارم...اما اصلا دلم نمی خواد هیچکدوم از دوستا و آشناهام وبلاگمو پیدا کنن،هیچکس! مطمئنم خودم حواسم نبوده و ادش کردم چون اون نمیتونسته هیچ جوری منو بشناسه.داشتم دق می کردم! اولش فکر کردم ارکاتمو پاک کنم (تا مجبور نشدم در وبلاگمو تخته کنم) اما دلم نیومد.آدرس وبلاگو از ارکات برداشتم و عکسامم پاک کردم.دوستمم از تو لیست دیلیت کردم و بعدم رفتم ایگنورش کردم ولی هنوز اسم من تو لیست اون هست و همین نگرانم می کنه!

میدونم خیلی مسخره است این اصرار عجیب و غریب من برای اینکه هیچکس ندونه اینجا مال منه.مساله نه خجالت کشیدنه نه ترس.آخه اینا که چیزای خاصی نیست! حرفایی که بیشترش حتی خصوصی هم نیست،ماجراهایی که بیشترشو برای خود دوستامم تعریف کرده ام چیزایی که می نویسم دیگه به قول یکی از دوستان فقط یه مشت چرند و پرند مبتذله که دونستنشون نه نفعی برای کسی داره و نه برملا شدنشون!!!! ضرری برای من.پس چیه این اصرار عجیب؟

فقط دلم می خواد اینجا مال من باشه.این احساس مالکیت بدجوری ارضام می کنه.نمی خوام هیچ کس یا هیچ چیزی مانع از این بشه که اینجا خودم باشم هر چی که هستم،خوب یا بد

من وبلاگمو دوست دارم.مثل یه موجود زنده است برام.مثل همه چیزایی که برام عزیزن گاهی(خیلی وقتا) بهش محل نمیذارم.خودخواهیه ولی نگهش داشتم برای اینکه پشتم خالی نباشه.برای روزی که باز سرریز شدم تا خیالم راحت باشه هنوز دریایی هست که گنجایش همه اشکامو داره...

یه جای امن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳
 

استاد جراحیمون میگه برای ما پاراکلینیک یعنی کشک و بادمجون! هیچ وقت به آزمایشگاه اعتماد نکنین و فقط ازش کمک بگیرین نه اینکه تشخیصتون رو بذارین رو پایهء پاراکلینیک.خیلی تاکید میکنه که معاینه و معاینه و معاینه...

 

قبلا چند تا مورد از اشتباهای آزمایشگاه دیده بودم به خصوص سونوگرافی.اشتباهای خنده دار و الکی.مثلا طرف کوله سیستکتومی* شده بعد تو جواب سونو نوشته کیسه صفرا دیده شد و نرمال است! یا یه خانومی اومده و هیسترکتومی** شده، تو جوابش نوشته رحم نرمال است! عین ما که می خوایم شرح حال بنویسیم برای اینکه زیاد بشه چیزای بی ربط که اصلا از مریض نپرسیدیم می نویسیم تا صفحه پر بشه

 

اما این یکی دیگه شاهکار بود:

یه مرده از یکی از روستاهای ایذه (خوزستان) ارجاع داده شده بود بیمارستان ما.(نمی دونم چرا همیشه مریضای خوزستانی رو می فرستن اصفهان حتی برای چیزای الکی.یعنی جای نزدیکتر و بهتری نیست؟ بیچاره ها راهشون خیلی دوره) آره خلاصه آقاهه با کلی جواب آزمایش و ایناش اومده بود درمانگاه.جواب سونو نوشته بود

 

پارانشیم کبد نرمال است و ضایعه کیستیک دیده نشد

کیسه صفرا متسع و سنگ به ابعاد فلان دیده شد

کلیه و حالبها طبیعی است و هیدرونفروز وجود ندارد

رحم از نظر شکل و اندازه طبیعی و اکوپاترن نرمال دارد

تخمدانها طبیعی است!

 

  

 

استاد به مرده گفت اینو ببر بذار رو میز آزمایشگاه بگو من با این سیبیلام رحم و تخمدانم کجا بود

 

 

* عمل جراحی و برداشتن کیسه صفرا

** خارج کردن رحم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳
 

تولد دوستم بود.یه تاپ خوشگل صورتی براش خریدم و تو دانشگاه بهش دادم.کلی خوشحال شد.این دوستم تازه ازدواج کرده یعنی هنوز یه سال نشده که عروسی کرده.ازش پرسیدم شوهرت از اون آدمایی هست که تاریخ تولدت یادش بمونه؟ گفت: اینجوری که نیست ولی اینقدر خودم از دو هفته پیش بهش گفتم که یه وقت یادش نره!

_ حالا چی بهت هدیه داد؟

_ باورت نمیشه چی داد! باتری موبایل!!!

_

_ منم بهش گفتم روز تولدت یه روسری می خرم برای خودم!

 

واقعا من کشته مردهء این هوش و استعداد مردام در این زمینه ها.نکته جالبش اینجاس که این آقا سمپادی هم هست!!! دیگه اندِ آی کیو!

اینهمه کار میشه کرد برای خوشحال کردن یه دختر اونوقت... واقعا همین مسایل ِ به نظر پیش پا افتاده خیلی میتونه روی روابط آدما تاثیر بذاره اونم روابط زن و شوهر.یه مرد وقتی ازدواج می کنه اقلا باید یه کوچولو زنا رو بشناسه.روحیه شون،احساساتشون،علائقشون.اگه بلد نیستین اقلا از یکی کمک بخواین! تو رو خدا نرین یه قابلمه بخرین هدیه بدین به زنتون بعدم پیش خودتون کلی ذوق کنین که با یه تیر دو تا نشون زدم! در چنین مواردی تنها احساسی که به زن دست میده فقط اینه=>   احساس ِ دیده نشدن،احساس ِ اینکه برای طرف مقابلت اصلا مهم نیستی...ولو اینکه لبخند بزنه و بگه دستت درد نکنه چه قابلمه قشنگی!

اگر بدونین با یه هدیهء کوچولو که درست انتخاب شده باشه چقدر میتونین زنا رو خوشحال کنین...تو رو خدا یه ذره به این چیزا توجه کنین.آخه باتری ِ موبایل؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۳
 

بالاخره امتحان جراحی رو دادم.دیگه کم کم داشتم جراحی بالا میاوردم بسکه هی تاریخ معین شد و ما خوندیم و باز عقب افتاد! دیروزم رفت دندونپزشکی برای جراحی دندون عقل! حالام شدم عین بیلی ِ کتاب look listen learn اون موقعی که دندونش درد گرفته بود.لپش باد کرده بود و یه دستمال بسته بود دور کله اش و بالاشو گره زده بود! لپم باد کرده این هوا  آخه یکی نیست به من بگه این دندونای بیچاره مگه چی کارت کرده بودن؟ طفلکیا آروم برای خودشون داشتن اون زیر میرا زندگی می کردن دیگه.همین دو مثقال عقلی هم که داشتم رفتم کشیدم.(البته دو تا دیگه مونده که باید یه ماه دیگه برم بکشم ) ترسیدم در بیان دندونام کج بشه.اینقدر بدبختی کشیدم سر صاف شدنشون که تا نوک  یکی از دندون عقلام در اومد دویدم رفتم دکتر.

 

تو اتاق انتظار که نشسته بودم تا دندونام سِر بشه تلویزیون داشت فوتبال نشون میداد.3-4 تا دندونپزشکا کارشونو ول کرده بودن از تو اتاقاشون اومده بودن بیرون فوتبال نگاه می کردن و داد و هوار و شرط بندی که کی میبره یا نمیبره جالب بود برام سر بازی اردن_ژاپن همه طرفدار ژاپن بودن! من نمیدونم چرا از این زردپوستا خوشم نمیاد.خیلی نژادپرستم اما خیلی هیجانی بود.بازی ایرانم تا 2_2 دیدم بعد صدام کردن برم به مسلخ!

 

خودمونیم این دندونپزشکا هم خوب پول در میارنا.تازه این دکتری که میرم پیشش غیر از دندون فک و چونه و بینی هم عمل میکنه.یه دختری هم اومده پیشش لبشو عمل کنه قلوه ای بشه! همون موقعی هم که من اونجا بودم یکی زنگ زده بود وقت بگیره شکمشو ساکشن کنه!!! میشه یکی به من بگه پس پزشکای متخصص زیبایی این وسط چی کاره بیدن؟ همین جوری الکی الکی نونمونو آجر میکنن


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸۳
 

  کامپیوتر جونم درست شد.اما من قول دادم دیگه معتاد نشم.ببینم میتونم یا نه.برای اینکه امتحان کنم تا آخر هفته که امتحانمو میدم مثل بچه های خوب میشینم سر درسم.فقط برای اینکه روی پرشین بلاگ کم بشه اون مطلبمو که خورد دوباره میذارم.خاطره است بالاخره...

شقایق مصدوم

 

آی دستم...آی پام...آی زانوم...آی همه جاااام...

حالا هر چی من می خوام نیام اینجا غر بزنم نمیشه که!

هیچی دیگه! داشتین بی شقایق می شدین

طبق معمول رفتیم کوه.از اون کوه خوشگلا.طبق معمول کم آوردم(حالا یه کم کمتر از قبل) بعد همین یه کمش باعث شد دیگه طبق معمول وسط راه اونجا که اطراق می کنن و اونایی که حالشو ندارن می مونن من نمونم(باز قضیه تو میتوووووووووونی و قصه صد و نود ) بعد یه الاغه بود اون وسطِ راه هی ار ار می کرد با زبون بی زبونی می گفت نرو بچه بالا تو اینکاره نیستی! بعد نمی دونست اینی که جلوشه از خودش الاغتره! بعد رفتیم بالای بالای بالا تاااااا نوکِ نوک کوه.بعد اونجا کلی نشستیم روی صخره ها و با دهن باز زل زدیم به اون پایین.به قله های دیگه که چقدر از اون بالا کوتاه به نظر میرسیدن،به درختا که اون پایین جنگل بودن و این بالا مثل یه دسته چمنن.بعد....بعد که داشتیم میومدیم پایین طبق معمول من عقب افتادم.داداشم و دوتا دیگه از بچه ها هم یواش میومدن که مواظب من باشن.داداشم جلو بعد من بعد اون دو تا.یه جا تو یه شیب تند دستمو گیر دادم به یه سنگ بزرگ اومدم پایین و داشتم جا پامو محکم می کردم که یهو سنگه از زیر دستم شل شد و افتاد روم! دویست کیلویی وزنش بود به جون خودم.بعد من عین منگلا عوض اینکه بکشم کنار تا نیوفته روم صاف خودمو انداختم جلوش و با تموم هیکلم وایسادم جلوش که سنگ نیوفته پایین! آخه یه لحظه با خودم فکر کردم این اگه بیوفته می خوره تو سر داداشم! (تریپ خواهر فداکار و اینا ) بعد یهو فریاد داداشم و صدای یا ابوالفضل و یا حسین اون دو تا باعث شد به خودم بیام که الانه است که عین کپل ِ شهر موشا قل بخورم برم ته دره و سنگه هم تالاپ بیوفته روم دیگه هر چی زور داشتم جمع کردم و یه لحظه سنگو دادم یه طرف و خودمو کشیدم کنار

...

بعدشم دیگه همه دویدن اومدن دورم و کلی عزیز شدم فرستادنم اول صف که جلوی همه برم و گفتن هیشکی حق نداره از شقایق جلو بزنه.منم مورچه مورچه با خیال راحت تا آخر مسیر رفتم و اصلا هم توجه نکردم به صدای قار و قور شکم اونایی که چشماشونو دوخته بودن به قدمام و البته ناگفته نمونه که شونصد بار هم خوردم زمین! دیگه داشت اشکم در میومد!

 

حالا داداشم اومده خیلی متفکرانه میگه من تعجب می کنم چطور اون سنگه افتاد! من خودم قبلش یه عالمه باهاش زور ورزی کرده بودم و تکونش داده بودم و محکم بود! میگم خوب دیـــــــــــــوونه! تو شلش کردی که تا من دست زدم بهش افتاد دیگه حالا هی من فداکاری می کنم به خاطر این خودمو به خطر میندازم این می خواد منو بکشه

 

از اونروز تا حالام همش شَل شَلی راه میرم.همه مفصلام قرچ قوروچ صدا میدن، سر تا پامم شده یه پارچه اکیموز! جدی جدی داشتم جوان ناکام می شدم

 

در حاشیه:

* تو راه برگشت اونقدر خندیدم،اونقـــدر خندیدم،اونقـــــدر خندیدم که تو عمرم نخندیده بودم.کلی احساس خواهر شوهر بودگی بهم دست داد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۳
 

من هم اکنون دزدی بیش نیستم! سوار اتوبوس که شدم همون اول کار بلیطمو در آوردم که یادم نره.بعد که پیاده شدم طبق معمول در افکار خودم شناور بودم و قدم زنان رفتم خونه.دم خونه که اومدم زنگ بزنم دیدم بلیط تو دستمه

البته این بار اولم نیست که از این کارا می کنم.از بس همیشه تو عالم هپروتم.اما این دفعه یه چیزی باعث شد که من کمی در فکر فرو بروم

اگر طبق فرضیهء مطروحهء بیرنگی به دنیا نگاه کنیم و بگیم همه کارا حساب کتاب دارن و چیزایی که در زندگی آدم پیش میاد اتفاقی نیست و کنترل شده است و از همه مهم تر به همون قضیهء نشانه ها توجه کنیم...!

 

ممممممم

 

انگار قضیه معنی دار میشه!

 

دوباره به مساله نگاه می کنیم: قبل از اینکه سوار اتوبوس بشم رفتم بلیط خریدم.آقای بلیط فروش اشتباهی به جای 20 تا بلیط بهم 22 تا داده بود.منم که اندِ درستکار و اینا! 2 تای اضافه رو پس دادم حالا از اونجایی که خدا گفته هر کس کار نیکویی انجام بده من بهش پاداش میدم،رفته تو مغز من وول وول خورده که من حواسم پرت بشه و یادم بره بلیط بدم پس نتیجه می گیریم من نه تنها دزد نیستم بلکه این بلیط پاداشیه از جانب خدا در جواب نیکو کاری من

 

فقط یه نکته ای این وسط مبهمه.اونم اینکه خدا همیشه میگه اگر کار خوب بکنین من دو برابر بهتون پاداش میدم.چی شد به ما که رسید نصفه نیمه پاداش میدی؟ حالا که اینجور شد سه تا بلیط به من بدهکاری به عبارتی 75 تومن.با زبون خوش میدی یا بیام ازت بگیرم؟

 

***

اصولا وقتی آدم حوصله نداشته باشه آب و الکترولیتها رو بخونه می طلبه که چنین نظریاتی از خودش در وکنه


 
comment نظرات ()