دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۳
 

نمی دونم این چه حسیه که هر چند وقت میاد سراغم.بازم همیشه انگار یه امیدی تهش بود اما الان ... فکرش که میاد از ته دل یه آه می کشم.جای پام داره محکم میشه تو راهی که دوسش ندارم.خودمو که نگاه می کنم نمی شناسم.خیلی دورم از اون چیزی که قرار بود باشم.قوی نیستم اونقدری که باید.می خواستم...می خواستم...اما الان حوصله خواستنشم ندارم.اینا معنیش این نیست که حالم بده.خیلی ام خوبم! زیادی خوبم.زیادی عادی شدم. همه چیزو با همین دو تا چشمام می بینم.نقش دل انگار کمرنگ شده.دارم در جا میزنم...از سکون بدم میاد.حسرت اونــــــــــــهمه خواسته و آرزو رو رو دلم حس می کنم.اونــــــــهمه تلاش...همه ش چی شد؟ باز دارم In the end گوش میدم و اشک تو چشمم حلقه میشه.برای ترای سو هاردشه...برای این د اندشه که حس می کنم هیچی نشد.کاش آرزوش برگرده تو دلم تا از این خماری در بیام

 

چرا آخه من نمی تونم خودمو کنترل کنم؟ چرا اگه از کسی یا از چیزی ناراحت باشم قیافه م از شونصد متری داد میزنه؟ چرا تا لبخند میزنم هر چی تو دلم بوده از بغض و کینه زودی میپره و میره؟ می بینم از دستش ناراحت نیستم! خیلی بد کرده در حقم اما اصلا ناراحت نیستم. یعنی چه آخه؟ یعنی همه فهمیدن من ناراحت شدم از بس تابلو ام و فکر می کنن حالا تا ابد یادم نمیره.بعدش تو دلم حتی یه لحظه ام دووم نداشت؟ از اینکه فردا دوباره با همون لبخند همیشگی بهش سلام می کنم لجم می گیره. گاهی احساس الاغ بودگی می کنم!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۳
 

یه جشن بود تو بیمارستانمون به مناسبت نمی دونم چندمین پیوند کلیه تو این بیمارستان.کلی سخنرانی جالب داشتن و دکترا هم خاطراتشونو تعریف می کردن از زحمتی که برای شروع اینکار کشیده بودن.بهمون کیک و ساندیس هم دادن آخرشم دکتر قروی (غروی؟) که مسوول پیوند توی اصفهانه اومد سخنرانی کرد و کلی خاطرات بامزه تعریف کرد.یه سری آمار هم داد که یکیش برامون خیلی جالب بود.اینکه الان در دنیا دارن سعی می کنن خرید و فروش کلیه رو متوقف کنن و بعد از پیوند از کاداو دیگه از رابطه عاطفی افراد استفاده کنن.گفتش که در ایران طبق آماری که ما داریم اکثر پیوندهای انجام شده اهدای کلیه زن به شوهرشه ولی استفاده از این روابط در کشور ما عدالت نیست چون تو این چند سالی که پیوند انجام میدادم حتی یه مرد حاضر نشد کلیه به زنش بده! فقط یه نفر بود که اونم پشت در اتاق عمل پشیمون شد برگشت

 

واقعا که! پس شما آقایون به چه دردی می خورین اصلا ؟؟؟ 

 

اینم عکس آبشارِ کوهی که این هفته با بچه ها رفتیم سوغاتی آوردم براتون.ببینین چه عکس خوشگلی گرفتم! برای اینه که اون لحظه خيلی خوشحال بودم. تقدیم به شما دوست جونا


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸۳
 

دلم برای استاد ارولوژی تنگ شده.اونهمه دعوا کردناش،اونهمه سخت گیریاش،سوال سخت پرسیدناش.چقدر اولش سختمون بود.شرح حال باید کامل باشه...همه تشخیص افتراقیا رو دربیارین...همه رو بخونین...تشخیص بدین...درمان چی؟

کم کم باهاش آشنا شدیم.کم کم برق دلسوزی رو تو چشماش دیدیم.وقتی برات توضیح میده حس می کنی با تمام وجود دلش می خواد یادت بده.وقتی نگات می کنه گرمیشو حس می کنی.دعواهاش ناراحتت نمی کنه!

اونروزی که بهمون آنتراکت داده بود تا بریم درس بخونیم.تو راه کتابخونه درختای توت سیاه نظرمونو گرفت! اون موقعی که به درخت آویزون بودیم از راه رسید! ....خوب ...خوب...الان وقت توت خوردنه دیگه؟ با خنده ای که به زور سعی می کرد پنهانش کنه.من پشت درخت بودم فکر کردم ندیدتم! کله شو آورد اینطرف و گفت قایم شدن نداره که! بعدم رفت.تا اون تهِ ته حیاط شونه هاشو میدیدیم که میلرزید.چقدر خندیدیم! چقدر خجالت کشیدیم!

بعد از اتمام بخش هر جا می بینتمون کلی تحویل می گیره.سلام و احوالپرسی و سوال! سوال کردنش ترک نمیشه! بعدم شروع می کنه به توضیح دادن و تا مطمئن نشه یاد گرفتی ولت نمی کنه! چند روز پیش تو راهروی اتاق عمل نشسته بود روی تخت.با همون لباس خنده دارش.میگه عمل چی داشتین؟ _هیسترکتومی به خاطر یه توده بزرگ....شروع میکنه در مورد کانسر رحم توضیح دادن و میرسه به اینکه یکی از عوارض اصلی هیسترکتومی آسیب به حالبه! در نظر آقای دکتر همه راهها به ارولوژی ختم میشه!

 

امروز باز تو حیاط

 

_کجا بودی؟

_ کتابخونه

_ ببینم این چیه دستت می خونی؟

_خلاصه شوارتز

_ارولوژی خلاصه،جراحی خلاصه!همه چی خلاصه! لقمهء آماده دوست داری؟

_ بله

_ دوست داری؟

_ بله

_

چقدر خنده هاش به دل میشینه

 

بعدم یه عالمه نصیحت که اگه همینا رم خوب بخونی خیلی خوبه.و بازم یه عالمه لبخند مهربون یه عالمه نگاه مهربون.

 

یادم میاد روز اولی که تو سمیو دیدمش با خودم گفتم چه پیرمرد لاغروی بی ریختی اما الان براش خیلی احترام قائلم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳
 

تو رو خدا روزگار منو می بینین؟ خیلی بی کارم یه هفته بوده کارم شده به این موش کوچولو آدامس باد کردن یاد بدم! ول نمی کنه که!!!!!! هر چی فن و تکنیک بلد بودم یادش دادم قدم به قدم پیش رفته بالاخره امروز یاد گرفته! از اون موقع تا حالا یه بند کارش شده همین.بعد از اینکه یه ساعت با دهنش صداهای ناهنجار در میاره و همه جا رو تف مالی می کنه یه حباب کوچولو با آدامس درست میشه اونوقت میدوه جلوی آینه برای خودش ذوق می کنه و به همه اعضای خانواده هم نشون میده که چی؟ بادکنک درست کردم!

 

دیروز خبر رسید که تاریخ امتحان تئوری جراحی از 25 تیر افتاده یازدهم! این یعنی اینکه من رسما بدبخت شدم کی بخونم اینهمه رو؟ حالا من تصمیم می گیرم بچه خوبی بشم بشینم سر درسم مگه این میذاره؟ یه بند چسبیده به من و حرف میزنه.من سرم تو کتابه اونم تند و تند واسه خودش میگه.روزی سی دفعه بیستاشو برام میشمره هر دفعه هم از اول سال شروع می کنه! میگم بابا اونا رو قبلا دیدم حالا بقیه شو بیار میگه نه باید همه شو ببینی! بعدش شروع میکنه به تعریف کردن که مثلا دیدی تو جشن فارغ التحصیلیمون!!! ملیکا چه لباس خوشگلی پوشیده بود چقدر دامنش پف داشت؟ میگم آره عزیزم حالا برو من درس دارم.بعد یادش میوفته که فلان روز مریم و مطهره شکلاتاشو خوردن اما عوضش بهش بیسکویت ندادن و عین زن فوضولا شروع میکنه به غیبت کردن! مگه تموم میشه حرفاش؟ ویر ویر ویر....میگم قربونت بشم الهی خواهری درس داره برو بیرون بازی کن.میگه خوب دیگه صدا نمی کنم همین جا بازی می کنم.بعد میره 5 تا قلوه سنگ! میاره یه قل دو قل بازی کنه! بلدم که نیست سنگا رو دو متر پرت میکنه هوا و همش تو چشم و چار من فرود میاد.دارم درس می خونــــــــــــــــــم.مامااااااااااااان اینو صداش کن.به یه بهانه ای 5 دقیقه از دستش راحت میشم.بعد دوباره دزدکی میاد تو اتاق!یه ذره دور و برم می پلکه بعد که می بینه محلش نمیذارم میره سراغ قفسه کتابام.شروع میکنه با اون سواد نصفه نیمه ش بلند بلند اسم کتابا رو خوندن...صِد ساااال ت ننننهااااااییییی...پ پ یاااااااام بَر ِ دیییییییواااااان نه...بعد تصحیح میکنه: پیاااامبر ِ دییییوااانه.بعد یهویی داد میزنه: پیامبر ِ دیوانه؟؟؟ ناباورانه بهم خیره میشه (انگار یه کفری رو کشف کرده) غش می کنم از خنده! حالا بیا برا این توضیح بده! تا وقتی خیالشو راحت نکردم که اون "پیامبر و دیوانه" است دست بردار نبود.بعدش دوباره یاد چیزایی میوفته که برام تعریف نکرده یا صد بار تعریف کرده و باز برای بار صد و یکم دلش می خواد تعریف کنه!

 

ویر ویر ویر....

_درس دارم عزیزم

ویر ویر ویر...

_فدات بشم برو بیرون درس دارم

ویر ویر ویر...

_دارم درررررررس می خوووووووونم

ویر ویر ویر...

_درس دااااااااااااااااااااااارم

صاف تو چشمام نگاه می کنه و میگه: خوب منم کرم دارم

 

 

من از دست اين چی کار کنم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ،۱۳۸۳
 

چقدر خوبه بودن با آدمایی که در کنارشون از تک تک لحظه ها لذت می بری.امروز برای بار سوم رفتم کوه با یه گروه خیلی خیلی خوب.اینقدر این بچه ها خوبن ...همیشه دلم می خواسته همچین دوستایی داشته باشم.با معرفت، مهربون، ساده.آدمای اینجوری کم پیدا میشن.منکه دور و بر خودم خیلی کم می بینم.توی فامیل که همه چیز برای ادا و اطوار و قر و پزه، بین بچه های دانشگاه هم که خدا نکنه یه وقت بخوایم یه کار دسته جمعی بکنیم! آخرش کتک کاری نشه باید با دمت گردو بشکنی!!! اما اینا همه عین خواهر و برادرای خودتن.هر چی هم که غریبه باشی بینشون احساس غربت نمی کنی

داداشم هر هفته باهاشون میره اما من فقط سه بار رفتم.آخه یا کار دارم یا جاهای سخت سخت میرن که من ِ پیزوری نمی تونم همراهشون برم.خودشون میگن بیا اما هر دفعه که میرم تقریبا به حال مرگ میوفتم!  سعی می کنم جاهایی که خیلی صخره نوردی و اینا نداشته باشه و مسیرش یه کم راحت تره برم.سری اول که رفتم خیلی مسیرش طولانی و سخت بود، یه جایی اون وسطا که یه راه باریکهء نیم متری بود،اینورش کوه و اونورش دره با یه رودخونهء پر جوش و خروش همینجوری سرم گیج میرفت دیگه هارت ریتم زده بود بالای 160 دلم می خواست بپرم ته دره تو رودخونه تا دیگه مجبور نباشم راه برم!دفعه دومم که مثلا یه جای آسون بود ظهر نشسته بودیم یه جای خیلی خوشگل کنار رودخونه تو چمنا ناهار می خوردیم و کلی خوش میگذروندیما بعد یکی نیست به من بگه آخه مگه مرض داری با رییس روسای گروه که کلی مدرک کوه نوردی و صخره نوردی و امداد و چه میدونم همه چی دارن راه میوفتی میری آبشار! بعد اونا اونجا یه صخره می بینن چشماشون برق برق میزنه که ازش برن بالا! بعد هی به منم میگن بیا بیا! بعد منم خر میشم(گلاب به روتون) ...آقا چشمتون روز بد نبینه!! اون وسط که بین زمین و آسمون آویزون بودم نه دستام به جای درست و حسابی بند بود نه پاهام رو این صخرهء لیز تکیه می کرد واقعا از جونم سیر شده بودم.یعنی اینکه میگن آدم به مرگ راضی میشه واقعا راضی بودم (الان نه ها،اون موقع) بعدش که با بدبختی خودمو کشیدم بالا کلی مورد تشویق قرار گرفتم  بعدم بهم آدرس میدادن که بیا فلان روزا این ساعت اونجا کلاس صخره نوردی   (قربونتون این یکی رو دیگه بی خیال شین) یه گروه کوه نوردی هم از کرمان اومده بودن که کلی تعجب کرده بودن وقتی ما از اونجا میرفتیم بالا بعدشم که دیدن رییس گروهمون دختره شاخ در آوردن

امروزم که دیگه خدا وکیلی کم آوردم نرسیده به قله با چند تا از بچه ها برگشتیم پایین.اونوقت من تو راه برگشت همش چسبیده بودم به یکی از بچه های هلال احمر و اون بیچاره مواظبم بود که نیوفتم پایین.کم مونده بود برم سوار کولش بشم 

الانم من برگشتم خونه اما داداشم هنوز نیومده.باید یه فکری به حال این بنیهء ضعیفم بکنم.دکترا نسخه نمیدین؟

 

اگر یکی قبلنا بهم می گفت همچین گروه خوبی پیدا میشه و چنین کارایی می کنن حتما خیلی دور از دسترسم به نظر میرسید.آدم هر چیزی رو که از ته دل بخواد بالاخره پیدا می کنه.

 

کی میدونه چقدر لذت بخشه وقتی روی نوک قله نشستی...زیر پات کوه استوار...بالا آسمون صاف...نسیم خنک...یکی از بچه ها گیتار میزنه و بقیه آروم باهاش می خونن

 

            مگه میشه یه پرنده

                            بمونه بی آب و دونه

                                              مگه میشه که قناری

                                                              توی بغض آواز بخونه

 

                                                                                       ...

دلم می خواد این لحظه ها هیچوقت تموم نشه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۳
 

بال بالتازار بال بالتازار بالتازاااااار

بارباپاپا

لينکها کش رفته شده از اينجا


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳
 

به سلامتی ارولوژی هم تموم شد  روز امتحان خیلی میترسیدیم و هول کرده بودیم آخه تا حالا امتحان شفاهی نداده بودیم.منکه قلبم تالاپ تالاپ میزد ولی خوب بد نشد.اگر هول نشده بودیم بهترم میشد. استادمون مهربون بود، دوسش دارم.دکتر خیلی خوبی هم هست.بخش ارو هم با اونی که فکر می کردم فرق داشت.فکر میکردم خیلی بخش بیخودی باشه و البته مریضایی هم که اونجان خوب یه جورایی خاصن! منکه فکر نمی کردم روم بشه مثلا با مریضی که وریکوسل داره حرف بزنم و شرح حال بگیرم یا معاینه کنم اما اصلا مساله مهمی نبود.همینکه در جایگاه پزشک قرار میگیری خیلی چیزا عوض میشه 

 

اما نتیجه کلی بخش ارولوژی این بود که این یه مثقال حیایی هم که داشتیم بر باد فنا رفت

 

خلاصه بخش جالبی بود.

یکی از چیزای جالبش لباس پوشیدن استاد موقع عمل بود.دو تا چکمه می پوشید تا زیر زانو بعد یه پیشبند بلند پلاستیکی می بست عین قصابا روشم گان می پوشید.یکی از بچه ها که می گفت نگاه کنین تو رو خدا...آدم اینهمه سال درس بخونه زحمت بکشه آخرش ...(اشاره به پوزیشن استاد حین عمل) کلا خیلی رشته محدودیه. مریضاشم همه یا سنگ دارن یا BPH. آدم حوصله اش سر میره.

 

کلی هم جراحی دیدم.هزار تا TUR دیدم هزار تا هم TUL دیدم.چند تا سیستوسکپی دیدم که یکیشون کانسر گل کلمی مثانه داشت.یه دونه نفرکتومی دیدم.یه دونه هم فتق.فوضولی کردیم تو اتاق عملای دیگه هم سرک کشیدیم.یه عمل خیلی جالب کیست هیداتیک ریه و یه دونه هم فیستول پری آنال.سر عمل این فیستوله حالم بد شد.همچین که دکتر داشت گلوتئال یارو رو عین هندونه قاچ میکرد و خون فوران میزد بیرون سرم گیج رفت!  رفتم نشستم تو اتاق پزشکا برای خودم چای ریختم یکی از تکنسینا هم برام بیسکویت آورد،جاتون خالی! پرسنل بخش خودمونم خیلی خوب و مهربون بودن البته غیر از سرپرستار که انگار هیچوقت آبمون با این گروه تو یه جوب نمیره! بهیارا و خدمه ها کلی ازمون پذیرایی میکردن برامون چای میاوردن شیرینی میاوردن کلی باهامون خوب بودن اما خانوم سرپرستار رفت دعواشون کرد گفت چایی مال پرستاراس!!! انگار ازش کم میشه

 

آمپول زدن هم یاد گرفتم اما برانول کیفش بیشتره اینقدر زدیم تا بالاخره اکسپـِرت شدیم.تا میرم روی یه مریض تمرین کنم یادم میوفته به اینایی که میگن رفتیم بیمارستان یه مشت! دانشجو ریختن سرمون... بعد برقی از بدجنسی در چشمانم پدیدار میشه و به کارم ادامه میدم.همون اولین نفری که بهش برانول زدم یه جوون معتاد بود یه عالمه هم خونش ریخت رو دستم.همین اول کاری HIV مثبت نشده باشم خوبه! یه دونه برانولم با دوستم زدیم به یه دختر لر.یادمون رفته بود تورنیکه رو باز کنیم خون هم قلپ قلپ میریخت بیرون مامانشم اونور داد میزد خینش اومد خینش اومد! دیگه پتو و بالش و زمین و همه با خون یکی شد.منم عین پترس فداکار دستمو گذاشتم دم سوراخ و سر صبر با دوستم فکر کردیم تا به این نتیجه رسیدیم که باید تورنیکه رو باز کنیم   حالا بعدش دیگه مگه مامانه ول میکرد! هر دفه از دم اون بخش رد میشدیم راه میوفتاد دنبالمون که خین دخترمو ریختین بالاخره برای پیشرفت علم چند نفرم باید قربانی بشن دیگه.همه که از اول ابن سینا به دنیا نیومدن

 

چقدر پر حرفی میکنم.می خوام این یه ماهه رو یه جا تعریف کنم.نمیشه که!


 
comment نظرات ()