دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

چقدر حالم خوبه.چقدر باز احساس شادابی می کنم.چقـــــــدر آرومم.چقـــــــــــدر دلم برای این آرامش تنگ شده بود.الان خوبم...خیلی خیلی خوب

 

مرسی دوست جونا که اینهمه وقت غرغرای منو تحمل کردین.همهء این مدت نذاشتم کسی بفهمه ناراحتم (نمی دونم چه اصراری دارم اینقدر غد و سنگی باشم) اما اینجا دیگه می خواستم خودم باشم.یعنی دیگه تحمل سنگینی اون لبخند مصنوعی مسخره رو نداشتم.اینجا حرف زدن آرومم میکرد گرچه کم کم دیگه خودمم دلم از این فضای تیره وبلاگ گرفته بود... الان دیگه به خاطر آوردنش اذیتم نمی کنه...تموم شد!

 

 

یه عالمه هم تبریک برای تولدم گرفتم.بازم ممنون از همه، خیلی خوبین یه جوجوی نازنین هم تو تخمش برام تولد گرفته بود که کلــــــــــــی چسبید

 

کلی حرف ته حلقومم چسبیده اما باید زودی برم چون فردا امتحان پایان بخش دارم، خدا به داد برسه!

 

پیوست: آهای باد پاییزی! فکر نکنی بدجنسیات یادم رفته ها.اینو داشته باش تا بعدا به موقع به حسابت برسم.در ضمن دیدی آقاهه چقدر هوامو داره؟ حسود بشی الهی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

من کوچولو!

یه احساس دوگانه دارم.این دختر کوچولوئه منم اما انگار من اون نیستم.نمی دونم شایدم هستم.اون یه تیکه ای از منه یا من یه تیکه از اونم؟ جلوی آینه که وای میسم دختر کوچولو تهِ تهِ چشمام نشسته.ساکت و مات،داره نگاهم می کنه.فقط نگاهم می کنه اما تو نگاش یه چیزی هست...دوسش دارم،اما...انگار داره دور میشه...کم کم پشت مه محو میشه.مهی به عمق 23 بهار زلال چشمامو تار کرده،کرده؟

 

 نمی دونم

 

توی آینه نگاه می کنم.یه برقی هست...تهِ تهِ چشمام هنوزم هستی،هر چند کوچیک و محو...شقایق ِ کوچولوی من خیلی باهات حرف دارم،اینو از نگاهم می خونی؟ من خیلی دوسِت دارم. نمیذارم رفت و آمدای این بهار فاصله بشه بین من و تو... خوب؟ همیشه پیشم بمون

 

 

چشمام می خنده...چشماش می خنده

تولدت مبارک دختر کوچولو


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست

گسترده تر از عالم تنهایی من، عالمی نیست

غم، آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

بر سفره رنگین خود بنشانمت

بنشین...غمی نیست!

 

حوای من! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

 

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

 

همواره چون من نه،فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

 

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به چشم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا

در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

 

شاید...

و یا شاید هزاران شاید دیگر... اگر چه

 

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

"محمدعلی بهمنی"


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

بوزید ای بادهای پاییزی......من، در انتظار بهار ایستاده ام


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

اینقدر خسته ام...اینقدر خسته ام...طاقت تنهایی ندارم اما کسایی هم که رو به روم نشستن هر کدوم یه جور آزارم میدن.قصهء این روزگار ما قصهء تکراریِ هر کسی از ظن خود شد یار ماست.پس کی منو به خاطر خودم می خواد؟ پس من کی رو به خاطر خودش بخوام؟ خیلی وقته با کسی حرف نزدم.خیلی وقته غمها و شادیهام فقط مال منن.خیلی وقته هیشکی شریک لحظه هام نیست.گاهی میترسم کم بیارم.میترسم بشکنم زیر بار ایـــــــنهمه ...اینهمه...مسخره است اگه بگم درد؟

الان اینقدر خسته ام که حتی نمی خوام حرف بزنم.کاش یه نفر بغض رو از توی چشمام می خوند.کاش یه نگاه مهربون مهمونم میکرد.

 

فقط یه کم آرامش می خوام

 

                                     فقط یه کم...

                                                    فقط یه کم...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

امروز نوید کوچولومون رو از دستگاه جدا کردن.من غصه نمی خورم فقط یه حس بدی دارم.آخه خیلی حس بدیه یه بابای جوون رو ببینی که داره با گریه رضایت نامه مینویسه.پسر کوچولوش روی تخت اون کنار داره نفس می کشه.قلبش میزنه.انگار نمرده.پس چرا دستش سیاه شده؟ کلیه هاش دیگه کار نمی کنه.دیگه حتی گریه نمی کنه.چشماشو بسته.شیر نمی خوره...اما نفس میکشه!

مرگ مغزی توی کتاب یه جور دیگه است.آدم باورش میشه یه آدم با این علائم مرده.نگه داشتنش بیشتر از این نفعی نداره.قبول کردنش خیلی راحته...برای ما خیلی راحته! خیلی راحته که سرتو با تاسف تکون بدی و از دم اتاق احیا بی هیچ حرفی عبور کنی.خیلی راحته بهشون بگی خدا صبرتون بده.خیلی راحته بگی اشکال نداره خدا بازم بهتون بچه میده.یه بچهء یک ساله نباید اونقدرا هم وابسته شون کرده باشه...اما خوب...حتی برای من سخته باور اینکه این دستای کوچولوی گرم مرده باشه.

هر دفعه از اونجا میگذرم یه سرکی به اتاق می کشم.باباهه سرشو گذاشته روی تخت و آروم لالایی می خونه.خیلی گناه داره.نمیدونم چرا اینقدر طولش میدن.خیلی توقع بی جاییه که تو این موقعیت ازش بخوان رضایت بده.با التماس میپرسه نمیشه یه روز دیگه؟ دکتر میزنه پشتش و آروم میگه باور کن دیگه فایده نداره.بنویس!

می نویسه...

این بار که از جلوی اتاق عبور می کنم تخت خالیه...اینم از حال و روزگار ما


 
comment نظرات ()
 
استاجر شدم!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۳
 

بالاخره دو تا امتحان آخر فیزیوپاتم دادیم و رسما استاجر شدیم حالا شروعش چه بخشی به گروه ما افتاده باشه خوبه؟ اورولوژی! اگر خود جراحی بهمون افتاده بود بهتر بود چون امتحان میان ترم از جراحیه و حالا ما باید هر دو رو همزمان بخونیم.اشکال نداره منکه راضیم عوضش رفتیم خودمونو برای استاد جل کردیم استاد خوبه رو برای اورولوژیمون برداشتیم.استادای ارتوپدی و جراحی رو برامون تعیین کرده بودن ولی انتخاب استاد اورو به روش زنبیلی انجام میشد یعنی باید زودتر میرفتی دم استاد زنبیل میذاشتی تا کسی نبردش.ما هم خُب در این زمینه ها کم نمیاریم رفتیم آویزون شدیم به استاد خوبه.تنها مشکلش اینه که همه استادا ساعت 8 میان و استاد ما ساعت 7.آب پاکی رم ریخت رو دستمون که مریضای من پنجشنبه ها بستری میشن و شما باید پنجشنبه و جمعه بیاین شرح حال بگیرین!! ما هم از اونجا که خیلی بچه های خوف و گلی هستیم برای نشون دادن حسن نیتمون همون روز اول رفتیم تکست اسمیت رو خریدیم به این گندگی  قرار هم شده کنفرانسامونو به انگلیسی بدیم آخر جو گیر شدگی! اه اه اه تقصیر خودمه که روز اول دانشگاه رفتم با بچه درسخونا دوست شدم.حالا باید به اینهمه خفت و خواری تن بدم.

راستییییییییی ارتوپدی هم افتادیم با فامیلمون خدا کنه این استاد رسم خویشاوندی سرش بشه و اینقدر پزشو دادیم اقلا از خجالتمون در بیاد   

جوش هم کلا خیلی بهتر از سمیوئه حداقلش اینه که یه ذره آدم حسابمون میکنن.فقط یه چیزی...ممممم....من تو بیمارستان خیلی احساس کوچولو بودگی میکنم عین حس کلاس اولیا! کم کم بزرگ میشم نه؟


 
comment نظرات ()