دریای سرخ

سال نو مبارک
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳
 


 
comment نظرات ()
 
نامه های اسکروتیپ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ،۱۳۸۳
 

دومین کتاب تموم شد.اینقدر جالب و جذاب بود که دلم می خواد در موردش بنویسم.

 

"نامه های یک شیطان عالیمقام به شیطان دون پایه"

 

نوشتهء سی.اس.لوئیس استاد دانشگاه کمبریج ِ که موقع جنگ جهانی دوم نوشته شده! و در قالب یک طنز عجیب و با ظرافتِ تمام خصوصیات و روحیات آدما و برخوردای مختلف اونا رو در برابر موقعیتهای مختلف زندگی بررسی میکنه. با اینکه یه جورایی تخلیه اما کاملا واقعیه،اینقدر که هیجان زده ت میکنه.

 

کتاب شامل 31 نامه ست از طرف "اسکروتیپ"،معاونِ عالیمقام و باتجربهء یکی از وزارتخانه های شیطان به یکی از کارمندای زیر دستش "وارم وود"

در واقع وارم وود یکی از اون شیطون کوچولوهای روی شونهءچپ آدماست (که هر آدمی یکیشو داره!) که چون بی تجربه و ناپخته است اسکروتیپ سعی میکنه راه اغفال آدما و هدایتشون به سمت جهنم برای خوشنودی ابلیس یا به قول خودشون"پدر اسفل ما" رو یادش بده! وارم وود مسوولِ اغفال یه پسر جوونِ که ازش به عنوان بیمار نام میبرن!  

 

اونوقت شروع میکنه از ساده ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل زندگی آدما مثل غذا خوردن،کتاب خوندن،فکر کردن و... تا پیچیده ترینشون رو تا حدودی بررسی میکنه.اینکه توی هر موقعیت شیطان چه جوری آدمو دنبال خودش میکشه و البته رفتار متقابل "دشمن" (یعنی خدا!) و عکس العملای احتمالی آدم در مقابل هر کدوم.اینکه چطوری گرفتار میشه یا نجات پیدا میکنه.همهء اینا از زبان شیطان و یه جور خیلی جالبی نوشته شده و آدم میتونه خودشو با اون بیمار ِ موردِ بحث کاملا همانند سازی کنه(خیلی جالبه که آدما اینقدر شبیه همن،نه؟) من که تازه با خوندن این کتاب بعضی از خصوصیات خودمو کشف کردم! تازه فهمیدم که در بعضی موارد چقدر ضعیفم و چقدر راحت خودمو تسلیم میکنم! بعضی جاهای کتاب از کشف بعضی حماقتام محکم میکوبیدم تو سرم

 

در تمام طول کتاب اسکروتیپ تاکید میکنه که مهمترین برگ برندهء شیطان اینه که نذاره آدم از نقطه ضعفای خودش و وسوسه های شیطان آگاه بشه و در واقع کاری که کتاب میکنه همین آگاهی دادنه.یه جاهایی خیال آدمو راحت میکنه که بعضی رفتارا در موقعیتای خاصی طبیعیه و به خودی خود اشکالی نداره اما میتونه یه راه نفوذی باشه برای شیطان اونوقت یادت میده که چی کار کنی تا به سمت درست هدایتش کنی.واقعا لذت بردم از خوندنش.با اینکه کتاب قدیمیه اما مطالبش اصلا کهنه نشده چون در واقع آدما تغییر نکرده ن (و نخواهند کرد)

 

این کتاب برای همه آدما نوشته شده.کافیه تعصب رو بریزی دور.میشه اسما رو عوض کرد اونوقت هر آدمی با هر عقیده ای میبینه که چقدر همه چیز در مورد خودش صدق میکنه.به جای شیطان میشه بگی هوای نفس یا اون میل به بدی که در هر آدمی وجود داره.میشه رفتن به سمت بهشت رو گفت هدف،هدف میتونه انساندوستی باشه،عدالت باشه یا هر تعریف دیگه ای که از خیر وجود داره.توی تمام مسلکهای تعریف شده در دنیا آخرش دو تا چیز متضاد وجود داره: خیر که پسندیده است و شر که هیشکی دوسش نداره،به همین سادگی!

 

کار جالب مترجم هم اینه که بعضی جاها برای مطالب کتاب شاهد آورده.مثلا آیه های قرآن یا شعرای مولوی.

 

جواب چند تا از سوالامو توی کتاب پیدا کردم.چیزایی که برام مبهم بود تا حدودی روشن شد.مثلا فلسفه دعا که هیچوقت ازش سر در نیاورده بودم،احساس نیاز به کمک خواستن از خدا در مقابل توطئه های شیطان و حس اینکه چقدر میتونه موثر باشه با خوندن کتاب در وجود آدم شکل میگیره.چیزای قشنگی هم داشت مثل اون توصیف آرامش بخشش از مرگ که فکر میکنم اگر بهش برسیم هیچوقت از تصور مرگ خودمون یا اونایی که دوسشون داریم ناراحت نمیشیم.

 

همه چیز اینقدر ساده س که حس میکنی همه رو از قبل میدونستی ولی یه درک جدید بهت میده.باید هر چند وقت یکبار دوباره بخونمش.امیدوارم شیطون کوچولوی من از اون شاگردای شیطون و بازیگوش باشه که به توصیه های استادش درست گوش نمیده وگرنه فکر نمیکنم اینقدر زیرک باشم که بتونم از دستش فرار کنم!


 
comment نظرات ()
 
۲۶ اسفند
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳
 

قهرمان ِ من

7 سال گذشته!

تو هستی،هنوز با اون لبخند محو توی قاب نشستی و با نگاه نوازشم میکنی

 

و من شبها تو خواب می بینمت که دور ِ دور روی تپه ایستادی و باد ...بادِ و رقص ِ آستین ِ خالی ِ تو...

 

چه خاطراتی داره این سنگ سیاه از غربت اشکهای من.خاطره هامو نگه دار تو دلِ سنگیت،یه روز بهشون نیاز پیدا میکنم...

 

یه روز بهشون نیاز پیدا میکنی...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳
 

این چند روز بعد از امتحان فقط روزی یه ساعت کلاس رادیولوژی داشتم.کلاس زبانمم تموم شده بود و باشگاه هم به خاطر مسابقات تعطیل بود.دیگه تقریبا بی کار بودم.برای همین چند تا کار مهم! انجام دادم.اولندش که هر روز ساعت 11 ربع کم کانال دو خونه مادربزرگه داره.هر کی نبینه نصف عمرش بر فناست! هاپو کومار هم تازه اومده.من همون بچه هم که بودم زیاد هاپوهه رو دوسش نداشتم،فقط عاشق مخمل و نوک سیاه و نوک طلام به اضافه آقای زون! امروز اون قسمتش بود که مخمل به نبات حرف زدن یاد میداد آخیییییییییییی

بعدشم چند تا فیلم خوشگل از سی دی کلوپ بیمارستان گرفتم.قبلا چند تا فیلم گرفته بودم.حوصله فیلم ِ آدم وار دیدن که ندارم(فیلمای بزرگونه که میبینم همه ش خمیازه میکشم)،مثلا خواسته بودم فیلم کمدی بگیرم یه ذره بخندم.چند تا فیلم دوستان پیشنهاد دادن که از دیدنشون فقط احساس نوزه آ بهم دست داد(مثل توکیو بدون توقف ) برای همین تا یه مدتی بی خیالش شده بودم تا اینکه اخیرا مخزن کارتوناشونو پیدا کردم وااااای اینقده خوشگلن.آخرین چیزی که فعلا مشغولشم سری مدرسه موشهاس تو رو خدا برین از یه جایی این سی دیا رو پیدا کنین ببینین  روحتون شاد ميشه! قربون دم باریک بشم الهی اینقده دوسش دارم.من بیشتر از موش کوچولو ذوق میکنم واسه این کارتونا.واقعا با برنامه هایی که الان برای بچه ها میسازن و پخش میکنن قابل مقایسه نیست.موش کوچولو هم از نارنجی خوشش میاد! خیلی برام عجیبه چون من بچه بودم خیلی از نارنجی لجم میگرفت چون ننر و لوس بود.بسکه این موش کوچولوی ما خودش نارنجیه! اصلا اخلاقاش به من نرفته، اینقدر تمیز و پاکیزه و مرتبه،با لیوان دهنی هم آب نمی خوره ما مدرسه میرفتیم 4 نفره یه نوشابه می خریدیم همه مون با سر شیشه ازش می خوردیم

عصر هم رفتم انجمن ثبت نام کردم.با انجمن تو جلسه سخنرانی رضا امیرخانی آشنا شدم.خوشم میاد بچه هاش همه از اون مدلیان که من دوست دارم.بعدشم می خواستم برم انجمن خوشنویسان ولی عوضش رفتم مرکب و دوات خریدم( هر چی گشتم مال خودمو پیدا نکردم! مطمئنم تو کمد بود ولی حالا نیست.) می خوام قبل از اینکه برم کلاس ثبت نام کنم تمرین کنم یادم بیاد وگرنه باید دوباره از ادب آداب دارد شروع کنم!

تازه شم یه عالمه هم کتابای خوف خوف دارم که تو این مدت بخونم.آخجووووووووووووون يه عالمه تعطيلی.... 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳
 

وبلاگ جونم دو ساله شده.همین چند روز پیش بود که زبون باز کرد و بهم گفت مامان  

***

دو سال از لحظه های زندگیم اینجا ثبت شده.خوب و بدش الان دیگه مهم نیست،مهم اینه که اون لحظه ها هیچوقت دیگه برنمیگرده ولی اینجوری یادش برام ماندگار شده...گاهی که برمیگردم عقب از نوشته هام تعجب می کنم مثلا فلان جا چطور روم شده این حرفو بزنم،یه موقعی چه کار احمقانه ای کردم یه وقت دیگه چقدر بی خودی غصه خوردم،حتی گاهی جوگیر شدم و حرفی زدم که زیادم ازش مطمئن نبودم! گاهی از اینکه دیگران بعضی نوشته هامو می خونن احساس ناراحتی کردم،گاهی دلم خواسته یه چیزایی رو پاک کنم حتی از ذهنمم پاک کنم ولی فکر می کنم بودنشون برای خودم خوبه،یه سندیه که خودمو فکرمو و کارامو توی موقعیتای مختلف نگاه کنم و بعد از خارج شدن از موقعیت راحت تر و صادقانه تر خودمو بسنجم... خیلی چیزا یاد گرفتم و فکر می کنم وبلاگم یکی از فرصتهای خوبی بود که توی زندگی به دست آوردم.

گاهی فکر میکنم اینهمه دوست داشتن آدما از پشت شیشه کار درستیه؟ آدمایی که شاید هیچوقت نبینیشون هیچوقت نتونی از نگاهشون احساسشونو بخونی آدمایی که حتی اسمتم نمیدونن و تو هم نمیتونی از هیچیشون مطمئن باشی.پس چطوریه که اینقدر بی قرارشون میشی؟ گاهی که از یکیشون خبر نداری دلت می خواد شیشه رو بشکنی و بری اون تو دنبالش.چطوریه که وقتی غمگینن دلت می خواد اشکاشونو پاک کنی و آروم آروم باهاشون حرف بزنی تا غصه ها یادشون بره؟ چطوریه که وقتی غمگینی با حرفاشون اینقدر آروم میگیری؟چطوریه که اینقدر دلبسته شدی؟ مگه تا کی میتونه ادامه پیدا کنه؟ بالاخره هر کسی میره سر زندگی خودش،تو هم میری اما دلت تنگ میشه

میدونی به نظرم قشنگترین نوع دوستی میتونه همین باشه.اینجا دوستیها به قول یه دوست در حد "کاردار" نیست.چون اینجا اصولا کسی با تو کار نداره، فقط به خاطر چیزایی که تو ذهناتون میگذره دوستشون داری و دوستت دارن.همونجوری که هستن،با تمام تشابهات و اختلافاتتون دوستشون داری.من بهش میگم دوستیِ ناب.هیچ دوستی ای جاودانه نیست اما اون لحظه ای که هست باید قدرشو بدونی تا تا ابد با به یاد آوردنش احساس شادی بکنی.اینجوریه که دوستیها تو دل آدما جاوید میشه

دوستای خوبم مرسی که دو سال همراهم بودین.مرسی که منو تو خلوت خودتون راه دادین.مرسی که در همه حال شریکم شدین و شریکم کردین.هر جا که باشم و هر چی که بشم دوستتون دارم و فراموشتون نمی کنم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳
 

مرسی که دعا کردین،خدا رو شکر به خیر گذشت ولی با این همه کاتکولامین رایز سر هر امتحان عملی فقط خدا میدونه چقدر از عمرمون کم میشه!
تازه جای جالبش میدونین کجاست؟ اینکه بعد از ظهر پنجشنبه یعنی وقتی کمتر از نصف روز به امتحان مونده یکی از بچه ها زنگ زد خونه مون که استاد محترم (همون استاد جدیده که ذکر خیرش اون پایین رفت) فرموده ن که من برای امتحان نمیام!!! به بچه ها بگین مباحث منو نخونن !!!! همچین میگه انگار یه مبحث و دو مبحث بوده! تازه اونم چیزای سخت سخت که این یه هفته همهءوقتمونو گرفت.من بیچاره که چیزای مطرح رو ول کردم(گفتم اینا رو کار کرده م بالاخره میتونم یه چیزایی بگم) اونوقت نشستم براش لوپوس و معاینه روماتو و از این چرت و پرتا خوندم( آخه خیلی ترسناکه اون استاده)اونوقت میگه من نمیام! حالا بیا تازه بشین اپروچ به سرفه و دیسپنه و هموپتزی و ...حفظ کن (مباحث استاد با درجهء ترسناکیت بعدی که از اپروچ خیلی خوشش میاد) دیگه تا صبح از ترس لرزیدم

جمعه که رفتیم برای امتحان تو اتاق پزشکان قرنتینه مون کردن،موبایلا رم گرفتن،دم هر دری هم دو تا نگهبان گذاشتن که نکنه خدای نکرده ارتباطی بین کسایی که امتحان دادن و ندادن برقرار بشه.استادا هم تو سالن کنفرانس نشسته بودن.5 تا ایستگاه بود.اولی قلب(یه استاد خیلی خیلی وحشتناک که فقط کافیه یه لحظه تو چشماش نگاه کنی تا پس بیوفتی) بعد از اون 3 تا استاد داخلی که هر کدوم دو تا از مباحث رو میپرسیدن و آخری هم الکترو.بچه ها رو دو تا دو تا می فرستادن تو تا به ترتیب برن توی ایستگاها

تا 12 ظهر طول کشید تا نوبت من بشه،آخه آخرای دفترم.تو این مدت هی شایعات مختلفی پخش میشد.مثلا می گفتن از سوراخ ِ در دیدن که فلانی که امتحانشو داده از اون دور علامت داده! که امتحان آسونه (همه یه نفس راحت می کشیدن) بعد دو دقیقه بعد خبر میومد که گفته ن یه نفر رو انداخته ن! (همه جیغغغغغ می کشیدن) یه لحظه میومدن میگفتن فلان استاد رفت فلانی به جاش اومد.یهو همه هجوم میبردن پولموناری ادم می خوندن(مبحث مورد علاقه این استاد) یه ساعت بعد میومدن میگفتن این رفت دوباره اون یکی برگشت.دوباره همه برمیگشتن آنژین می خوندن(مبحث مورد علاقه اون استاد) منم نشسته بودم اپروچ و الگوریتم حفظ میکردم.دیگه تا اون آخر همه چی تو کله م قاطی پاتی شده بود.

نوبتم که شد با بهار فرستادنمون پشت در.بعد یه آقاهه ای اومد با لیستش جلو به من گفت چرا اینقدر غیبت کردی؟ من؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!  جان؟؟؟؟ بعد لیستو نشونم داد که برام 9 تا!!!! غیبت زده بودن! عین بازپرسا گفت توجیهی نداری؟ گفتم نه والا من یادم نمیاد اینقدر غیبت کرده باشم (نه که بگم 9 تا غیبت نکردم.بالاخره از اول مهر تا حالا اینهمه کلاس تئوری آدم غیبت میکنه دیگه ولی اقلا نصفشو یادمه که حاضر غایب نکرده بودن،تازه هزار نفرو میشناسم که سر راندا غایب کرده بودن ولی بهشون گیر ندادن) دیگه حال خودم خیلی خوب بود اینم بهترش کرد! بعد رفتیم تو

دی ری دی ریم

استاد اول که مثلا باید معاینه قلب میپرسید اما همش تئوری پرسید(خوبه از قلبیا تو پست قبل تعریف کرده بودما) اولش به من گفت با الکترو شوک کار کردی؟ گفتم نه! گفت پس حالا بگو ببینم چه جوری باهاش کار میکنن.دیگه مکانیسم و ایناشو پرسید و بعدم حدودا 20 تا سوال از هر کدوممون کرد که تقریبا بلد بودیم.ولی همه ش کله شو تکون میداد که شما که دانشجوهای خوبی بودین پس چرا هیچی بلد نیستین! (به همه همینو میگه)منم که چیلیک چیلیک میلرزیدم که سوال بعدی ممکنه چی باشه.آخرش ازمون پرسید که تحقیقاتون چی بوده؟(تحقیقا رو دو هفته پیش تحویلش دادیم) حالا من هر چی فکر میکردم یادم نمیومد تحقیقم چی بود!!!!! آخرشم یادم نیومد!(روماتیک فیور بود به خدا)

استاد بعدی مهربون بود.ATN پرسید و دیابت.بلد بودیم

بعدی همون استاد ترسناک اپروچیه بود.هنوز ننشسته بودم که گفت اپروچ به اسپلنومگالی رو بگو! (ای بابا تو که قرار بود تنفس بپرسییییییییی) یه لحظه مبهوت نگاش کردم،سرفه و دیسپنه و هموپتزی رو از تو ذهنم زدم کنار بعدم یه چیزایی بلغور کردم از خودم.بعدش گفت خوب چه چیزایی اسپلنو مگالی میدن؟
_ ناراحتی های خونی مثل اسفرو سیتوز و....
_ دیگه چی؟
_ عفونت!
_ عفونت با چی؟
_ با میکروب!!!
_ چه ویروسی اسپلنو مگالی میده؟
_ ابشتن بار (تنها ویروسی که اون لحظه اسمش تو ذهنم بود)
_ آفرین! انگلا هم میتونن اسپلنومگالی بدن؟
_ لیشمانیا (تنها انگلی که اون لحظه اسمش تو ذهنم بود)
_ خوبه! دیگه؟ قارچها چی؟
_ مممممم (اسم هیچ قارچی اون لحظه تو ذهنم نبود!)
_ هیستوپلاسموز میتونه باشه؟
_ بهله
...الی آخر

استاد بعدی یه دونه از این ماکت نیم تنه ها(اسمش یادم رفته!) گذاشته بود جلوش.ذوق کردم که آخجون می خواد معاینه بپرسه.اما تنها چیزی که نپرسید(یعنی تنها چیزی که اصلا تو امتحان عملی! نپرسیدن) معاینه بود.پرسید با من چه مریض گوارشی داشتی؟
(آخه من تو این حال و روز یادم نیست دیشب شام چی خوردم از کجا یادم باشه سه ماه پیش با تو چه مریض گوارشی ای داشتم!) همینجوری از دهنم پرید سیروز.دیگه همه چیز ِ سیروز رو ازم پرسید که بلد بودم و اصولا این یکی رو خیلی خوب جواب دادم.یه ذره با تحسین سرشو تکون داد و بعد چند تا دارو پرسید و عوارضشون و اینا که اونا رو هم گفتم.برای آخرین سوالم گفت عوارض مترونیدازول رو بگو.منم با اطمینان به نفس تمام جواب دادم هماچوری!!! باید قیافه استادو در اون لحظه میدیدین که چه جوری چشماش پرید بیرون!و گفت هماچوری؟
به جان خودم فکر کردم گفت امپرازول.تازه کلی هم با خودم تعجب کردم که چرا استاد این شکلی شد! تازه بعد از امتحان که با بهار حرف میزدم فهمیدم که سوال مترونیدازول بوده! اینقدرم خنگ نبودم که تهوع استفراغ یادم بره

بعدی ای کی جی بود که 4 تا نوار چسبونده بود به میز و از هر کس یکیشو میپرسید.مال من LBBB بود و رایت اکسیس و LVH.اینم گفتم و خلااااااااااااااص

بال بال زنان از سالن اومدم بیرون و سعی کردم نفس بکشم!

با اینکه معلومه اینا نمره تئوری براشون مهمه و از رو همون نمره میدن بازم نمیدونم چرا اینقدر این امتحانا استرس زاست.چند روز پیش استاد رادیولوژیمون که یه خانوم جوون و ناز و گله بهمون دلداری میداد که نترسین و اینا همه ش فرمالیته س،(عین جملهء خودشه==>) فقط می خوان حالتونو بگیرن تا بفهمین هیچی بلد نیستین! در واقع یه جور پوزکتومی

آخیییییییییییش ...چقدر بوی بهار میاد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳
 

جمعه امتحان عملی دارم البته فقط اسمش عملیه وگرنه تمام مباحث این 6 ماهه رو مشخص کردن که ازمون بپرسن.بازم خدا پدر قلبیا رو بیامرزه که گفتن فقط ای کی جی و معاینه بالینی بقیه که همه چیزو لیست کردن حتی چیزایی که تو تئوری درس ندادن.این استاد جدیده هم جوگیر شده دیگه به خدا! یکی از 50 تا مبحثش اینه: آندوسکپی در داخلی! حالا مثلا من قراره برم چی بگم در مورد آندوسکپی؟ پدرمونو در آورد ن دیگه .این یکی استرسش از همه بیشتره.دعا کنین زودتر تموم شه


 
comment نظرات ()
 
برای دلم،برای اینکه یادم نره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳
 

چند شب عجیبی رو گذروندم.دوباره بی خوابی زده به سرم،مثل اون روزا.دلم می خواست خواب ببینم،یه خوابِ خوب.دلم  انگار برای دو تا چشم پشت مه تنگ شده بود.شب خواب دیدم توی اقیانوسم،شنا میکردم و شنا میکردم،تاریک بود،حسِ خوبی داشت اما حتی تو خواب هم میدونستم این خوابی نیست که دلم می خواست ببینم.

شب بعد بازم بی خواب بودم،بدجور دلم هوایی شد.بازم یادِ دو تا چشم که هر شب باهام حرف میزدن،گریه م گرفت گفتم ابوالفضل دیگه نمیای؟ یه فکری یهو زد به سرم،اینکه برم پیداش کنم،میشه از اون کوچهءتنگ و خلوت شروع کرد،حیاطِ مسجد،یه حوض کوچیک و اون قاب عکس...نمیدونم شایدم جدی جدی رفتم دنبالش!

شب عاشورا بازم نتونستم بخوابم،نمیدونم...باز انگاری اون ترس عجیب از خوابیدن،از نخوابیدن...رفتم سراغ جعبه هام،ته کمد،خیلی وقت بود بازش نکرده بودم،دنبال نوار میگشتم اما باز که شد رفتم سراغ همون چیزای همیشگی،اون نوشته ها...پارچهء سبز...عکسا...در پاکت رو که باز کردم دلم لرزید.روی همه بود...المهدی...همیشه میذاشتم رو باشه،بوییدمش،بوسیدمش،هنوزم بوی عود میداد

تقویم کوچولوم پر بود از خاطرات ریز و درشت،سفر مشهد،سفر تهران،مدرسه،چهار دست و پا رفتن و دندون درآوردنای موش کوچولو! نصفشم درباره فوتبال بود!!! بازی با قطر و استرالیا!!!

نوارا رو دونه دونه گوش دادم،هی نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم...سبک شدم.چیزایی که با اون همه وسواس ضبط کرده بودم،ناله هایی که مونس شبای تنهاییم بود.تنهایی که نه،من بودم،تو بودی،خدا بود...بودی و بود،بودی و بود،بودی و بود...حتی از تکرار این حرف طعم شیرینِ بودنتون باز تو دلم زنده میشه.کاش هنوزم بودی ابوالفضل


آخر نوار  تاریخ رو که شنیدم خشکم زد،همه چیز از جلوی چشمم گذشت.خودم گفته بودم...22 اردیبهشت 76

هفتاد و شش...از پاییز هفتاد و پنج تا 26 اسفند و بعد اون سال،76...خدایا فقط تو میدونی چی بر من گذشت...

22 اردیبهشت...خوب یادمه.سر کلاس نشسته بودم،ساعت حدود 10 صبح،دیگه هیچی نمی فهمیدم.روی یه تیکه کاغذ نوشتم 22 اردیبهشت/ دلم گرفته ابوالفضل...چشمام کلاس رو نمیدید،یه جایی اون دور دورا دیدمش که افتاد روی خاک،دیدمش که رفت...

...

یادمه یه موقعی گفتم خدایا یعنی میشه اون روزا رو به من برگردونی؟ اما راستش گاهی میترسم...هنوز میترسم...یه حس مبهم مثل اون شبای بی خوابی، کنده شدن،بالا رفتن...ترس از خوابیدن،از نخوابیدن

میدونی من فکر میکنم هر کسی قراره بمیره برای بردنش از خودش اجازه میگیرن...داشت ازم اجازه میگرفت،نه برای بردن اما می خواست یه چیزی رو نشونم بده...ترسیده بودم،خیلی ترسیده بودم...بهش اجازه ندادم...حسرتش ولم نمیکنه.بازم که من دیوونه شدم.دست خودم نیست،بدجوری دلم هواتو کرده ابوالفضل


 
comment نظرات ()
 
قيام سرخ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳
 

بچه که بودم دلم برای شمر و یزید می سوخت! آخه همه نفرینشون میکردن.با خودم می گفتم حالا اونا یه کار بدی کرده ن،حتما دیگه الان فهمیده ن و پشیمون شده ن.برای چی تا قیامت باید همه لعنشون کنن؟ چرا باید تا ابد عذاب بکشن؟ گناه دارن....برای همین محرم که میشد،زیارت عاشورا که می خوندن من یواشکی تو دلم برای شمر اینا فاتحه میفرستادم!

حالا اما بزرگ شدم.نمیگم خیلی بیشتر حالیمه اما حالا دیگه فهمیده م ظلم چیه،ظالم کیه.حالا دیگه میدونم قیام برای احقاق حق چیه،شرّ مطلق یعنی چی
حالا یه موقعایی یه چیزایی که می بینم از ته دل احساس میکنم بخشیدنی نیست،تا ابد بخشیدنی نیست.یه کارایی هست که اگه از انجامشون پشیمون هم بشی قابل جبران نیست،همون پشیمونیش تا ابد عذابت میده اما حتی اونم کافی نیست
حالا می فهمم آهی که از تهِ دل کشیده میشه یعنی چی،خدایا بین ما و این قوم خودت قضاوت کن یعنی چی،سوختن یعنی چی،دل سوختن یعنی چی

عاشورا ...اگه همین یه درس توی تمام دین بود کافی بود برای فهمیدن معنی ِ آزادگی...هیهات مناالذله...سرشار از شعف میشم...هیهات مناالذله...میدونی شهادت یعنی چی؟

حالا می فهمم که اسلام دو بُعد داره...اشداء علی الکفار...رحماء بینهم...و من عاشق این هر دو بُعدشم...بهش می بالم...من مسلمانم،دلم می خواد اینو داد بزنم!


 
comment نظرات ()