دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳
 

کربلا به اصل خود رسيدن است

هر چه ميروم به خود نمیرسم...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸۳
 

اگه من الان بچه مدرسه ای بودم کلی به تهرانیا و رشتیا و بقیهء جاییا که مدرسه هاشون تعطیله حسودیم میشد ولی خیلی خوبه که از آسمون سنگم که بباره بیمارستان تعطیل نمیشه!

دیگه امسال از برف اشباع شدیم! گرچه در حالی که اونطرفا برف سقف خونه مردما رو خراب کرده بود و نونم نداشتن بخورن و از بی گازی يخ ميزدن ما چهار ساعت راه پیمودیم تا رسیدیم جایی که بشه برف بزنیم تو سر و کله همدیگه.تازه  شم من خودم یکی از مصدومین بارشهای اخیرم،چون از بس وور وولم میشد زودتر برم شیطونی کنم ضد آفتاب نزدم و دماغ عزیز و لپهای محترمم به شدت سوخته شدن.الانم کلی احساس مرفهِ بی درد بودگی بهم دست داده

ديگه هم اينکه عليرغم اينکه خيلی مقاومت کردم ولی آخرش مجبور شدم برم پوتینا رو عوض کنم با دو شماره کوچیکتر اینجا یه ضرب المثل معروفی هست که میگه: داداش سیا ضایع شد


 
comment نظرات ()
 
تاول و سنگ و پوتین و پیست و امتحان و اینا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳
 

داشتم کف دستامو نگاه میکردم و تاولاشو میشمردم.14 تا بود.5 تا دست راست،9 تا دست چپ! به دست چپم گفتم عزیزِ دلم هر کی ضعیف تر باشه باید بیشتر سختی بکشه اما آخرش تو هم قوی میشی حتی قویتر از اون یکی.بوسش که کردم دستم بهم لبخند زد،لپاش قرمز شد!

آدم خیلی چیزا رو میدونه اما تا عینا تجربه ش نکنه باورش نمیشه.الان که دارم این اصل مهم رو تجربه میکنم باور می کنم: خواستن توانستن است!


روز اول که رفتم رو دیواره به زور خودمو روی پنل یک نگه میداشتم.روز دوم تا آخر پنل دو رفتم.روز سوم تا سر پنل چهار.روز چهارم 6 تا پنل رو رفتم.روز ششم دیگه چند دور تراورز رفتم و برگشتم ... حالا رسیدم به شیب منفی...هنوز خیلی مونده تا تاپ ولی به اونم میرسم

عشق می کنم از این پله پله بالا رفتن!


به خودم: دیگه نبینم غر بزنی که من ای کی جی بلد نیستما! بخون،تمرین کن،اگه یاد نگرفتی پا من!


پوتین خریدم سایز 42!!!!!!!!! تو جلسه هر کی دید دو تا شاخ رو سرش سبز شد  گفتن ما گفتیم بزرگتر از پات باشه اما نه دیگه اینقد.چی کار کنم دیگه سر کفش قبلی که بعد از یه سال هنوز ناخونام به خاطرش سیاس اینقد ترسیده م که ترجیح میدم پشتش لق بزنه اما جلوش عین دریا گسترده باشه! حالا توش کفی گذاشتم،جوراب پشمیامم که می پوشم فقط یه کوچولو تکون می خوره.حالا فوقش جوراب حوله ایا رم زیرش میپوشم دیگه،خودمونیم زیادم بزرگ نیست برام ولی باهاشون عین آدم چوبیا راه میرم.بیچاره سربازا چه جوری با اینا میرن جنگ؟ اون اسیرای بیچاره رو بگو که با اینا میزنن تو سرشون اوفففففف


تازه شم جمعه می خوام با پوتینای خوشگلم برم پیست بعدشم با تمام قوا پییییییییش به سوی امتحان پایان ترم داخلی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

طی یک اقدام متهورانه از کل آرشیو وبلاگم پرینت گرفتم! یه کتاب بامزه ازش در اومد.حالا خیالم راحته اگه یه وقت زد به سرم و وبلاگمو پاک کردم اقلا یه چیزی ازش دارم


 
comment نظرات ()
 
کاش اینجا،جا برای آرزوهامون داشت...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳
 

براش نوشتم آرزو،خیلی دنبالت گشتم
نوشت خیلی ذوق کردم شقایق وقتی عکستو دیدم
نوشتم چی کارا می کنی؟
نوشت درس دیگه! مثل همیشه
نوشتم مامان و بابات چطورن؟
نوشت مامان خیلی خوشحال شد وقتی گفتم باهات حرف زدم.اونم دلش می خواد ببینتت
نوشتم امید؟ امید کجاس؟
نوشت اونم فلان دانشگاه فلان می خونه...

امید؟!! فکر می کردم امید هنوز همون پسر کوچولوئیه که وقتی میومدم خونه تون به بهانه درس خوندن و میز ناهار خوری رو میاوردیم وسط اتاق پذیرایی و پینگ پیگ بازی می کردیم می خوابید وسط میز و با التماس می گفت منم تورتون بشم!

آرزو کاش بدونی چقــــــــــــــــدر دلم برات تنگ شده

دفتر خاطراتمو که باز می کنم با اون خط کج و کولهء دوست داشتنی برام نوشتی بهترین خاطره من از تو همان روزی است که با هم نمایش لوک خوش شانس را بازی کردیم...

یادته؟ گفتیم بیایم یه نمایش اجرا کنیم! کارگردانشم من بودم.من شدم بوشفگ تو هم جالی! چقدر خندیدیم! بازیای کودکانه مون،شادیای کودکانه مون...تو چقدر مظلوم و ساکت بودی و چقدر سکوتت برام دوست داشتنی بود آرزو

اونروز توی سرویس همه می گفتیم دلمون می خواد چی کاره بشیم.همه یا دوست داشتن دکتر بشن یا مهندس تو اما نگفتی چی دوست داری.هر کاریت کردیم نگفتی! همه که پیاده شدن من موندم و تو.ازت پرسیدم نمیگی؟ به منم نمیگی؟ گفتی به تو میگم اما مسخره م نکنی! گفتی می خوام معلم بشم... کلی با هم حرف زدیم،گفتم نترس از اینکه کسی بهت بخنده یا خواسته هات به نظرش مسخره بیاد.کاری رو بکن که راضیت کنه.گفتی خوشحالم اینو بم میگی...اما آرزو می خوام اعتراف کنم اونروز تو دلم گفتم آخه حیف تو نیست؟ حیف تو نیست معلم بشی؟ تو باید دکتر بشی،پروفسور بشی،دانشمند بشی...

اول راهنمایی توی سرویس که ما همه شیطونی میکردیم تو فیزیک هالیدی دستت بود،به مامانم اینا که میگفتم آرزو تلسکوپ ساخته باورشون نمیشد،همه تحسینت میکردن اما من فقط دلم می خواست نگات کنم.اون ابروهای پرپشت کمونی و لبای سرخ،اون چشمای معصوم ِ پر از راز...دلم می خواست راز ِ پشت اون چشما رو بفهمم.یادته بت که می گفتم عمو جغد شاخدار ناراحت میشدی؟ لباتو غنچه میکردی و رو برمیگردوندی؟ از این قهر کردنت خوشم میومد.می گفتم خوب عمو جغد شاخداری دیگه! خودت ببین ابروهاتو!

تو آروم آروم حرف میزدی و من نگات می کردم،من آروم آروم حرف میزدم و تو سرت پایین بود.حرف هم که نمیزدی من می فهمیدم و تو میدونستی که می فهمم.یادته بهم چی گفتی اونروز؟

_ نگام نکن شقایق...از چشمات میترسم! اینقدر سیاهه که آدمو میکشه تو خودش

هیشکی رو به زلالی تو ندیدم آرزو

یادته اونروز یه خانوم بداخلاق تو خیابون بهت گفت ماتیکتو پاک کن؟ تو فقط سرتو انداختی پایین و گفتی من ماتیک نزدم.یادته چقد غیرتی شدم؟ میدونی با خودم چی گفتم؟ اونایی که حرمت سرخی طبیعی لبهای تو رو نگه نمیدارن لیاقت سرخیِ زلال قلبتو ندارن...

بزرگ شدیم،راهمون از هم جدا شد اما اون دو تا صندلی ِ ته سرویس همیشه جای من و تو کنار ِ هم بود تا المپیادی شدی،طلا گرفتی.یادته بهم گفتی نمی خوام خارج برم؟ رفتی و این تقصیر تو نبود.

نوشتم همیشه خوش باشی جوابی ندادی.میدونم این اون چیزی نیست که تو می خوای،هر کی تو رو نشناسه من خوب میشناسمت آرزو.

میدونم تو هر جا بری همونی اما راستش اون آرمِ یو اس زیر اسمت بدجوری آزارم میده.میدونی دلم از رفتنِ یه مغزِ طلا اینقدر نمیسوزه،اگه کس دیگه ای بود...علم هر جا که باشه علمه،تو باید راضی باشی،ولی... بی نفَسِ تو انگار اینجا یه چیزی کم داره.خیلی خودخواهیه اگه بگم دلم می خواست تو معلم بچه هام بشی آرزو؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳
 

دارم تجربه ش می کنم... اون چیزی که داره تو وجودم رشد می کنه،ریشه هاش قلبمو پاره پاره کرده...خیلی عمیقه...می ترسم...نمی خوام حرف بزنم...اینجا غریبی می کنم

فقط منتظرم...منتظرم...منتظرم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
 

به ياد آقا رضا ® ...


 
comment نظرات ()