دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸۳
 

یه چیزایی که می بینم خیلی حالم بد میشه،اصلا احساس تهوع بهم دست میده.نمیدونم بعضی دخترا چه جوری فکر میکنن،خودشون رو چی میدونن؟ اینکه بعضی مردا اینقدر راحت به خودشون اجازه میدن به شرف زن توهین کنن اینقدر برام ثقیل نیست که می بینم خودِ زنا....دوستم یه چیزی تعریف میکرد که دلم نمی خواد تکرارش کنم.اما یه دختر 17 - 18 ساله برای یه پیرمرد 60 ساله،اونم تو اتوبوس! آخه تو اینقدر بدبختی و محتاج؟ محتاج ِ چی؟ این از اینجا! اونطرف هم که مثلا شبکه های تلویزیونی رو میبینی تو تمام برنامه های پر زرق و برقشون یه عده دختر (حتی الامکان هم سایز!) با لباسای یه رنگ و یه شکل تو بک گراند وایسادن به عنوان دکور! حالا یه وقت یه موزیکی هم بذاره و یه قری بدن! ! یه لبخند ملیحی هم میزنن که هر کی ندونه فکر میکنه دنیا رو فتح کردن.دلشون به چی خوشه؟ که مثلا چند نفر ببیننشون و چشماشون چهار تا بشه که تو چه ملوسی جیگر!!! یا مثلا زنای دیگه از حسودی بترکن.یا عکسشونو بچسبونن پشت شیشه مینی بوس و همه شاگرد شوفرا براشون ضعف کنن! ارزششون همینه؟ چطور حاضر میشن اسباب بازی باشن؟ یه وسیله خوش آب و رنگ که هر وقت گرد و خاک گرفت بذارنش کنار؟ همش پوست؟ یعنی اون تو نباید هیچی باشه؟یعنی می فهمن؟ یعنی اصلا فکر می کنن؟ به خدا بعضی وقتا گریه م میگیره    

همه اینا یه طرف،آدم دلش وقتی میسوزه که یه عده که داعیه روشنفکری دارن و برای همه عالم و دنیا دل می سوزونن و خودشون رو محق تصمیم گیری درمورد دیگران میدونن پاشن برن اونور دنیا و مثلا بگن: دیگه راحت شدم،الان میتونم تو خیابون با تاپ و شلوارک دوچرخه سواری کنم و از آزادیم لذت ببرم!!! فقط همین؟ بعضیا چقدر حقیرن،هم خودشون،هم خواسته هاشون

خوشا قفس که در این منجلاب نباشم  


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳
 

اگه ایندفعه برق بره دیگه نمی نویسم! هر چی می خوام زود به زود آپدیت کنم نمیشه.یعنی یا وقت نمیشه بنویسم یا یه مشکلی پیش میاد که نتونم بنویسم.همین الان دو دفعه وسط حرفام برق رفت.دیگه عصبانی ام! همین چهارشنبه تو این برف و یخ بندون پا شدیم رفتیم بیمارستان،اتند عزیز ساعت نه و نیم تعطیلمون کرد که بریم اما از دفتر دانشکده گفتن سه بعد از ظهر کلاس ای کی جی دارین.منم خل شدم گفتم تو این یخا نرم خونه و برگردم(جون خودم میرفتم خونه حتما هم برمیگشتم) همینجوری الاف وایسادیم تا سه.هزار دفعه رفتیم پرسیدیم مطمئنین کلاس هست؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه می کنن میگن بــــــــله! اونوقت ساعت سه و ده دقیقه میان صاف میگن تشریف ببرین کلاس نیست! واقعا که!!!! حالا من بیچاره همون ساعت سه باشگاه داشتم.می مردین نیم ساعت زودتر می گفتین؟ هیچی،نرفتم دیگه! اونوقت امروز هلک هلک تو این یخبندون در حالی که داشتم از خواب میمردم پا شدم رفتم باشگاه،می بینم در بازه و آقایونِ برادرا دارن اون وسط جولان میدن اونوقت اون آقاهه دم در میگه اِ مگه شما چهارشنبه نبودین گفتیم شنبه اینجا مسابقه س نیاین؟ (نخیر بنده کلاس ای کی جی تشریف داشتم مثلا) حالا اشکال نداره برین بشینین مسابقه رو نگاه کنین.منم که حتما بی کارم برم مسابقه اینا رو تماشا کنم برگشتم خونه اقلا بشینم یه ذره وبلاگ بخونم دلم وا شه،این برق محترم صبر میکنه اکانت عزیز من قشنگ مصرف بشه،همه سایتا و وبلاگایی که می خوام باز شه بعد دینگی میره.بعد که من ناامید از همه جا میرم بشینم سر درسم با بدجنسی تمام برمیگرده.میدونه من طاقت نمیارم دوباره برمیگردم میشینم سر کامپیوترها.اونوقت دوباره با متانت تمام صبر میکنه من همه کارامو از نو انجام بدم بعد دقیقه آخر قبل از سیو کردن همه چیز دوباره دینگی میره یکی نیست بگه آخه مگه من همقد تو ام بام بازی می کنی؟؟؟ خوب اینجوری میشه که منم وقتی می خوام یه چیزی بنویسم همش میشه غر غر.اصلا یادم رفت می خواستم چی بگم! اشکال نداره حالا فقط یه چیز بامزه تعریف کنم! همون چهارشنبه بود که موندیم بیمارستان ها! بعد از سه چهار سال بالاخره اصفهان یه برف حسابی اومد.20 سانت رو زمین نشسته بود و دو روز مدرسه ها تعطیل شد.ما هم الاف بودیم دیگه! گفتیم بریم یه ذره برف بازی کنیم که دیدیم اووووه همه اینترنا و استیجرا قبل از ما تو حیاط جمع شدن و دارن حساب همدیگه رو میرسن! هفتاد و هشتیا یه آدم برفی گنده جلوی بخش اطفال ساخته بودن،بچه های بخش همه اومده بودن پشت پنجره آدم برفی رو نگاه میکردن و مریضی یادشون رفته بود. نصف هفتاد و شیشیا هم که تا دو هفته دیگه فارغ التحصیل میشن جمع شده بودن و تا یکی می خواست رد بشه بهش گوله برف میزدن.اونوقت یه آقاهه که گذاشته بودنش اونجا برفا رو پارو کنه می گفت: خانوم دکتر،خانوم دکتر بیاین اینجا برفش بهتره! نگهبان بیمارستانم که بهش زنگ زده بودن نذاره بچه ها عکس بگیرن و بازی کنن از پشت دیوار داد میزد: زوووود باشیــــــــن تا من نیومدم عکساتونو بگیرین


 
comment نظرات ()
 
من غارها را دوست ميدارم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳
 

* اول از همه ممنون از کامنتایی که برای مطلب قبلی گذاشتین.راهنماییاتون خیلی خوب بود،خیلی کمکم کرد.

 

* مانتوی کوهم اون هفته کثیف شده بود و دیگه پاک نمیشه فکر کنم قیر مالیده بهش برای همین مجبور شدم کلی منت مامانمو بکشم تا مانتو چهارخونه هه رو برام کوتاه کنه تا بشه استفاده کرد،خیاطی بلد نیستم خوب! مامانم هم گفت که باید اتاقتو مرتب کنی! منم اولش یه ذره غر زدم که نمی کنم و اینا ولی بعد دیدم بی مانتو می مونم رفتم به شیوه خودم اتاقو مرتب کردم یعنی هر چی اون وسط بود ریختم توی کمد کوچیکه و کشوها فقط شانس آوردم مامان که اومد نظارت کنه فقط تو کمد بزرگه رو نگاه کرد و رفت نشست پشت چرخ خیاطی!راستش دلم واسش سوخت که سرش گول مالیدم! مامانم خیلی زحمت کشیده تا منو یه ذره منظم کنه،همه کتابایی که وقتی بچه بودم برام کادو خریده پشتش نوشته: تقدیم به دختر عزیزم به امید اینکه از این به بعد اتاقش همیشه مرتب باشد اما من آدم بشو نیستم انگار.اصلا یه سری کارا از من برنمیاد،اگه بخوام اتاقمو مرتب کنم دو شبانه روز طول میکشه اونوقت در یک چشم بر هم زدن دوباره میشه عین اولش

 

* و اما غار کفتار!

نمی دونستم تو همین کوه صفه خودمون همچین جای جالب انگیزی وجود داره.یه غار به نسبت کوتاه که در واقع یه گسل بود توی دل کوه.دو تا غار قبلی که رفتم بزرگ بودن.غار سراب با سقف بلند و استلاگمیت و خفاشای کوچولوی خوشگل که وسطش یه دریاچه داشت و تا کمر میرفتیم تو آب و تهش هم سقفش میومد تا روی آب و بن بست میشد،یه جاهاییش هم باید با طناب از صخره پایین میومدیم.غار بعدی شیب لیز و بدی داشت و من واقعا تو عمرم اینقدر نترسیده بودم! همش پشت سر راهنما میرفتم و پاچه شلوارشو گرفته بودم که نیوفتم پایین

غار این هفته دهنه ش گشاد بود اما یه ذره که میرفتی جلو تنگ میشد.دالوناش تقریبا برای عبور یه کفتار مناسب بود و کفِش هم پر بود از استخون! بیشتر مسیر رو باید سینه خیز میرفتیم و یه جاهایی بچه هایی که هیکل درشت تر داشتن گیر کردن و دیگه نتونستن بیان جلو.یه جاهایی گیر میکردی و دیگه نه راه پس داشتی و نه پیش باید عین کرم می خزیدی تا بالاخره یه جا گشادتر بشه بعد چراغ قوه که مینداختی میدیدی یه جمجمه چسبیده به نوک دماغت خیلی هیجان داشته بید!

توی اتاقکای کوچیک بین سوراخا می نشستیم و استراحت می کردیم.هواش دم کرده بود.من که گفتم بچه ها اینجا بوی حموم عمومی میده همه خندیدن اما واقعا بوی حموم عمومی میداد.از بوش خوشم میاد. جاهای تنگ و تاریک رو دوست دارم،مثل اون موقعا که کوچولو بودم و یه کمد مشمایی داشتیم،همش میرفتم توی کمد زیپشو میکشیدم بالا و اونجا بازی می کردم.

چراغا که خاموش میشد و سکوت...کور و کر میشدی،یه حس عجیبی داشت،تنهایی توام با آرامش،یه آرامش لطیف و خیال انگیز.بهترین جا برای نزول وحی!

ته غار سه تا چاه گلی بود وشیب اونقدر زیاد بود که دیگه نمیشد بریم.همه راه رو برگشتیم.از توی غار که میای بیرون آفتاب چشماتو میزنه،حس می کنی اومدی تو یه دنیای دیگه.مسیر پایین اومدن از کوه همون مسیری بود که چند ماه قبل وسطش موندم و پدرم در اومد و داشتم میمیردم! از اینهمه پیشرفت محسوسی که کرده م خیلی امیدوار شدم.تازه این دفعه هم کوله داشتم و هم هر دو تا پام بدجوری تو باشگاه پیچ خورده بود، مچ پای راستم که همچین لق میزد! با هر قدمی هم که برمیداشتم سر فمور چپم از تو استابولوم میومد بیرون.تازه پایین کوه که رسیدیم دیدم پاهام خوب شده و من تو این مدت اصلا متوجه نبودم که باید دردم بیاد!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸۳
 

این بخش داخلی دیگه منو کم کم از زندگی سیر کرده.چقدر مزخرفه! خسته شدم پس چرا تموم نمیشه؟ حالم از قیافه هاریسون به هم می خوره.نه می خونم و نه وقتی می خونم می فهمم.تا اونجاییش که فکر می کنی همه مثل خودتن بازم بد نیست اما وقتی یه عده ای رو می بینی که کتاباشونو خوردن و حالا دارن فوران می کنن دلت می خواد بری خودتو پرت کنی تو چاه! دارم به خنگیم اعتراف میکنما! اصلا من جراحی رو می خواممممم من استاد تپل جراحیمو می خوامممممم من اینترنای گل جراحی رو می خوامممممم من شوارتز می خواممممممم.حوصلهء این مشتاقان به تحصیل علم رو هم ندارم،سرشونو بگیری دمشونو بگیری تو بخش دارن با مریض ور میرن،نمیان یه کوچولو با هم بریم رو چمنا بشینیم.منم که فقط منتظرم کلمه آخر از دهن دکتر بیاد بیرون بدو بدو فرار کنم از اون هوای خفه بیام بیرون.اگه این یه هفته زودتر تموم نشه من خودمو می کشم

 

آخیش! سبک شدم! 


 
comment نظرات ()
 
میشه دیگه هیس نباشین؟
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ دی ،۱۳۸۳
 

من اومدممممممم 

امتحانمم ای...بدک نشد،باید بهتر میشد ولی طوری نیست اینجوریاس دیگه

مرسی که هیس بودین تا من درس بخونم

 

کسی هم با من قهر نباشه لطفا

 

لوس شدگی هم از هیچ خانوم و آقای محترمی پذیرفته نمی باشد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ،۱۳۸۳
 

ما که هر چی صبر کردیم،التماس کردیم،تهدید کردیم بلکه این آسمون اصفهان یه ذره سر غیرت بیاد و 4 تا دونه برف بندازه پایین اثر نکرد،ما هم دیگه منتظر نموندیم و رفتیم جایی که برف تا زانوهامون بیاد.برف بازی کردیم و دق دلیه 3- 4 سالمون رو در آوردیم.حالا هم سرما خوردیم و گلو درد گرفتیم و آمپول هم که نمیزنیم و خلاصه...اما همه این مریضیا (حتی یه هفته قبل از امتحان) میارزه به یکی از اون همه گوله برفایی که زدم تو کله دوست جونا و فرار کردم و دستشون بم نرسید

 

یاد شب یلدای پارسال که میوفتم و چیزایی که فکرم رو مشغول کرده بود بازم بیشتر و بیشتر خدا رو شکر می کنم.یاد اونروزی که با اون دل گرفته و سینهء سنگین قرآن رو باز کردم و اومد که "هذا من فضل ربک" ...من اعتماد کردم و حالا که به گذشته نگاه می کنم فضل و کرمشو تو تک تک لحظه هام می بینم

 

اینم فال امسال من:

 

چراغ روی تو را شمع گشـت پروانـه     مرا ز حال تو با حال خویش پروا نـه

خرد که قید مجانین عشق میفرمود     به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

                                               .

                                               .       

                                               .

                        حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز

                        فتـاده در سر حـافـظ هـوای میخـانـه

 

 

دیگه هم هیس باشین که من امتحان دارم


 
comment نظرات ()