دریای سرخ

خداحافظ دارغوزآباد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢
 

فیلد بهداشتمون تموم شد.امروزم امتحانشو دادیم گزارشامونم تحویل دادیم و دیگه تموم تموم شد.امتحانمو خیلی خوب دادم.تو این دوره هم که ما کلی بچه مثبت بازی در آورده بودیم و معروف شده بودیم و تو نمره گرفتن از اساتید محترم مشکلی نداشتیم.به خصوص که خودشون اومده بودن زحمات بی دریغ ما رو دیده بودن

خوب دیگه راحت شدین از خوندن وصف روستا.دیگه از این به بعد نمی دونم چی باید بنویسم اینجا.دوباره زندگی تکراری میشه.دوباره پشت میز نشستن و درس خوندن.جزوه نوشتن.خداییش اصلا حوصله شو ندارم.اونم چی؟ کلیه

هنوز هیچی نشده دلم برای دارغوزآبادمون تنگ شده.برای خانه بهداشت کوچولو که دور تا دورش میله های آبی کشیدن.برای دیوارای کاهگلی و درای قدیمی.برای گوسفندا و الاغای خوشگلی که هر وقت از اونجا رد میشدن با ذوق میرفتیم پشت پنجره و نگاهشون میکردیم.برای بهورزای خوب و مهربونی که اینهمه مدت جز خوبی چیزی ازشون ندیدیم.برای زنای روستا و بچه های قشنگشون.برای علی کوچولو برای زلیخا,برای عباس,فرشید,زهرا...برای همه سادگی و معصومیتی که تو نگاه این بچه ها دیدم.برای همه درد و تلخی هایی که تازه از نزدیک لمسشون کردم.برای درختایی که بی آبی خشکشون کرده برای پیرمردایی که دور هم جمع میشن و از روزگار آبادی روستا میگن و آه میکشن. دلم برای همه شون خیلی تنگ میشه.خداحافظ دارغوزآباد هیچوقت روزای خوبی رو که برام ساختی فراموش نمی کنم...

چند تا هم عکس میذارم برای حسن ختام :

 

* اونی که اون بالا گذاشتم خانه بهداشتمونه.زیاد رو تابلوش دقت نکنین پیلیز!

* این نی نی اسمش زهراست.14 ماهشه.مامانشم متولد 64 ئه و 5 ماهه هم حامله است برای همین زهرا کوچولو و لاغر شده.فسقلی رفته بود از توی کشوها یکی از این جزوه های تنظیم خانواده برداشته بود که غافلگیرش کردم.کی میگه بچه عقلش نمیرسه؟

* این یکی هم فاطمه خانوم اخموئه.قطره مولتی ویتامین و آهنشم گرفته دستش.

* اینم حمید کوچولو.اینقدر شیرین بود که نگو.فردای روزی که این عکسو گرفتم دستش چسبیده بود به بخاری و حسابی سوخته بود.بمیرم الهی.

* این و اینم دو تا از خونه های دارغوزآباد.ببینین چقدر خوشگلن!

 

حیف که از علی و زلیخا و گوسفندا! با دوربین معمولی عکس گرفتم و هنوز چاپ نشده.اینم از سریال دارغوزآباد.امیدوارم خسته تون نکرده باشم.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢
 

ایندفعه در مورد مدرسه پسرونه دارغوزآباد می خوام بگم.اونجا یه دبستان داره که یه نوبتش دخترونه است یکیش پسرونه.آدم ازمقایسه دخترا با پسرا شاخ در میاره واقعا.هر چی دخترا مودبن و ناز و حرف گوش کن و ... در عوض این پسرا!!! وای وای وای وای خدا به دور.بیچاره معلماشون من نمیدونم چه جوری از پس اینا بر میان.بیخود نبود همه معلما مردای چاق سیبیل کلفت بودن.اول از همه با ورود به مدرسه کلی حرص خوردیم.چطوره که اون دخترای کوچولوی لاغر مردنی همه شون روزه بگیرن اونوقت این پسرای گندهء ... صاف صاف وسط حیاط مدرسه راه برن و خیار گاز بزنن؟

مدیر مدرسه شون خیلی آقای خوبی بود و خیلی هم برای بچه ها ارزش قائل بود برای ما نیز به همچنین.اول از همه رفتیم کلاس دوم.آقا جای شما خالی من که به زور جلوی خنده مو میگرفتم.اینا اصلا انگار نمی تونن یه لحظه بشینن! همین جور وسط کلاس بالا و پایین میپره بش میگم بشین گوش نمیده.رفتم دستشو گرفتم نشوندمش روی صندلی از زیر میز در رفت.بعد اون طرف یکی با مشت میزنه تو دهن دوستش.اونیکی هم انگشتشو فرو میکنه تو چشمش! یقه همو میگیرن و مشت و لگد! رفتم به زور جداشون کردم یه داد زدم که هر کی نشینه سر جاش من میدونم و اون یه قیافه عصبانیم میگیرم به خودم مثلا ... اما انگار اصلا جذبه ندارم! اینو ول میکنه میره میزنه تو سر اون یکی اصلا اینا قابل کنترل نیست به خدا.فقط یه پسرافغانی تو کلاسشون بود که به حرف گوش میکرد.اینقدرم ناز بود که خدا میدونه.شیطون تریناشونم همون عشایر بودن.پسراشونو بیشتر میفرستن مدرسه تا دخترا.قیافه هاشونم که از صد کیلومتری داد میزنه. چقدر این پسرا شلخته ان! ولی در عین همه شلختگی و شیطنتشون محبت خاصی دارن.برعکس دخترا که تا بهشون محبت میکنی میان میچسبن بهت پسرا به روی خودشون نمیارن.میرن اون ته کلاس میشینن و خودشونو مشغول می کنن بعد یواشکی و زیر چشمی نگاهت می کنن.حتما فکر میکنن دیگه آقا شدن!

یکیشون بود اِند لاتی! وقتی چشماشو معاینه میکردیم نوک انگشتاشو کرده بود تو جیبای شلوارش و سینه شو داده بود جلو و یه پاشو تکیه داده بود به دیوار و وایساده بود. بعدش می خواست بره کتشو از چوب لباسی برداره قدش نمیرسید رفتم کمکش کنم یه نگاهی کرد و گفت ما خودمون میتونیم  بعد با یه پرش کتو برداشت و یه دستی انداخت رو شونه ش و رفت.چشماش یه برق قشنگی میزد.

 

نمیدونم چرا نمی تونم به آینده این بچه ها فکر نکنم.تک تکشون اگر تربیت درستی داشته باشن و شرایط براشون فراهم باشه میتونن موفق بشن.میتونن خوشبخت بشن.میتونن دیگران رو هم خوشبخت کنن.اما حالا چی؟ اصلا آینده ای براشون متصور هست؟ اگر همینجور پیش بره تا   7 - 8  سال دیگه مثل پدراشون میشن.بیکار,معتاد,انگل اجتماع! چه کلمه خنده داری! همین جامعه است که داره این آینده رو بهشون تحمیل میکنه.آخه اینا چه گناهی دارن؟ دیگه از پرسیدنش خسته شدم

 


 
comment نظرات ()
 
من و ماه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢
 

دلم برای شبای قدر مدرسه تنگ شده.وقتی بچه ها توی سالن جمع میشدن وقتی همه با هم دعا میکردیم.چقدر فرق میکرد دوستیامون.هر چی فکر میکردم هیچی به ذهنم نمیرسید ازت بخوام.از بس نزدیک بودی... جوشن کبیر که شروع میشد صدای خر خر بچه هام بالا میرفت.میومدم بیرون...تنها!

هوای خنک نیمه های شب وقتی به صورتم می خورد...می لرزیدم.از درون می لرزیدم. حیاط بزرگ مدرسه و یه آسمون پر ستاره...تو هم که بودی ...چقدر تو بودی.یادته؟ اصلا نفهمیدم چی شد یهو کجا غیبت زد آخه؟ نکنه ازم خسته شدی؟ بر نمیگردی؟ دیگه منم خسته شدم.از بی تو بودن خسته شدم.یه بار دیگه بیا پیشم.فقط یه امشب...

 

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

میدانم آری نیستی اما نمیدانم

بیهوده میگردم به دنبالت چرا امشب

هر شب تو را بی جستجو میافتم اما

نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 

هر شب صدای پای تو می امد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

ها سایه ای دیدم, شبیهت نیست اما حیف

ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢
 

امروز یه کم از مدرسه های روستا بگم.بهورزا هر سال میرن تو مدرسه ها و اونجا بچه ها رو از نظر قد و وزن و چشم و گوش و اینا معاینه می کنن.تقریبا همون کاری که ما هم وقتی مدرسه میرفتیم دیدیم.البته این کارا خیلی سخت و خسته کننده است و وظیفه ما هم نیست که انجام بدیم ولی بهورزا که کارگر مفت گیر آوردن طبیعیه که ما رو به بیگاری میبرن! من که خیلی دوست داشتم برم مدرسه ها رو ببینم.این چند روزه دبستان دخترونه و پسرونه و راهنمایی دخترونه رو رفتیم و کاراشونو انجام دادیم.نمی دونین چقدر این بچه ها بامزن.

مثلا دبستان دخترونه تا وارد کلاس میشیم: برپااااااااا بسم الله الرحمن الرحیم سلام صبح شما به خیر خوش آمدید خسته نباشییییییییییییییییییید پاینده بااااااشید انشاالله همیشه سلامت باشیییییییییییییید... خلاصه نیم ساعت مراسم برپا داریم.دخترای دبستانی خیلی کوچولو و نازن.معمولا هم سر کلاس مقنعه سرشون نیست.خیلی مودب و آرومن و کلی هم ما رو تحویل می گرفتن هی اجازه خانوم اجازه خانوم! آخی

براشون حرف میزدیم مثلا بچه هاااا هفته ای چند بار باید بریم حموم اونا هم با صداهای نازک قشنگشون همه فریاد میزنن : دو بااااار. یا مثلا ناخوناشونو میدیدیم و اونایی که دستاشون کثیف بود بهشون می گفتیم تمییز باشه و از این حرفا اونم زودی میگفت اجازه چشم خانوم!

از کلاس سوم به بالا تمام بچه ها روزه بودن کلی هم ذوق میکردن وقتی ازشون میپرسیدیم کیا روزه ان و با افتخار دستاشونو میبردن بالا.

بچه های عشایر تازه الان اومدن مدرسه به خاطر همین پرونده ندارن.توی کلاس چهارم یکی از همین بچه ها بود.قیافه هاشون کاملا مشخصه هم به خاطر پوست آفتاب سوخته شون و هم به خاطر سر و وضع کثیف و شلخته شون.اسمش حکیمه بود.دختر کوچولو روی نیمکت آخر نشسته بود تنها.اسم همه بچه ها رو یکی یکی از روی پرونده ها خوندم و معاینه ها رو انجام دادم.چند بار پرسیدم کی باقی مونده 2-3 تا از بچه ها دستاشونو بلند کردن که حکیمه هم جزوشون بود.منم سرم تو کار خودم بود و گشتم و پرونده اونا رو پیدا کردم و کار بقیه هم تموم شد.یهو حکیمه زد زیر گریه.رفتم پیشش گفتم چیه عزیزم؟ دوستاش گفتن فلانی گفته تو حتما درست بده برای همین تو رو نمی بینن! نزدیک بود منم بزنم زیر گریهطفلکی اینقدر مظلومانه گریه میکرد.کلی نازش کردم گفتم نه عزیزم کی همچین چیزی گفته؟ حالا که اینطور شد من تو رو دو بار آزمایش میکنم.پا شو بیا.بچه ها همه نگاه کنین حکیمه چقدر قشنگ به سوالام جواب میده.اونم همین جوری با دستمالش اشکاشو و دماغشو پاک میکرد.بعدم که چشماشو معاینه کردم گفتم آفرین! بچه ها ببینین همه شو درست گفت براش دست بزنین! کاشکی میتونستم لبخندی رو که اون لحظه روی لبش اومد براتون توصیف کنم.از شادیش انگار دنیا رو به من دادن.یاد خواهر کوچولوم افتادم وقتی که بغض میکنه.وقتی دلش می خواد لوسش کنیم.وقتی بغلش میکنم و سرشو میندازه پایین که من نفهمم چقدر خوشحاله.دلم می خواست همه این دختر کوچولوها مال من باشن تا هر چی محبت دارم نثارشون کنم.میدونم که هیچی دیگه نمی خوان.دلم می خواست این دختر کوچولوی زشت کثیفو بغل کنم تا یادش بره قراره 7-8 ماه دور از مادرش زندگی کنه تا بفهمه برام مهم نیست کیه اهل کجاست درسش خوبه یا بد.من فقط عاشق اون برق معصومیتی ام که اون لحظه توی چشماش موج میزد.میدونم این چیزا برای اون نه آب و نون میشه نه باعث میشه شبا تو اون اتاق سرد مرطوب راحت بخوابه.تنها چیزی که من دارم دستامه که میتونه آروم نوازشش کنه.چشمامه که میتونه محبتو توش ببینه.کلاممه که میتونه خوشحالش کنه.چرا دریغ کنم ازش حتی این یه لحظه شادی رو؟ چرا از خودم دریغ کنم لذت در آغوش کشیدن اینهمه خواهر کوچولوی دوست داشتنی رو؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٢
 

آخی امروز دوباره علی کوچولو اومده بود.طفلکی واکسن داشت دوتا! ماشالا چه زوری هم دارن این بچه ها.4 تایی محکم گرفتیمش بازم زورمون نمیرسید اونم که ونگ ونگ ونگ... الهی بمیرم.کارامون عین شکنجه گراست.بعدشم همین جوری که گوله گوله اشک میریخت باهاش عکس گرفتیم.تااااازه رفتیم برای خودمون گردش.با هر چی در قدیمی و دیوار کاهگلی بود عکس گرفتیم بعدم رفتیم مهمونی خونه یه خاله پیرزن مهربون اونم ما رو دعوت کرد طویله! اونجا هم با بزا و گوسفندا عکس گرفتیم

 

راستی ببینم شما حوصله تون سر نرفت من همش از دارغوزآباد حرف میزنم؟ آخه من کله سحر میرم اونجا وقتی هم که برمیگردم دیگه غش میکنم تازه اینقدر همه چیز برام تازگی داره که نمیتونم تعریف نکنم.تا همین جاشم نصفشو سانسور کردم.ببخشید دیگه.خوب کاری نداره اگه حوصله تون سر رفته برین به دوست جونای جدیدم سر بزنین.لینکشونو گذاشتم اون پایین

 

شما تا حالا عشایر دیدین؟ من ندیده بودم.باورم نمیشه هنوز بعضی آدما (که تعدادشونم کم نیست) اینجوری زندگی میکنن.عشایری که اینجان لُر هستن و بیشتر سال توی چادر زندگی میکنن یه جایی حوالی فریدونشهر, این موقع سال که هوا سرد میشه میان دارغوزآباد.وضع زندگیشون اینجا خیلی بده.چند تا خانواده با هم توی یه اتاق کوچولو زندگی میکنن.خیلی خیلی خیلی کثیفن و اکثرا بی سواد.صورتاشون کاملا آفتاب سوخته شده اما معلومه که خوشگل بودن.اسمای خیلی جالبی دارن.گشتاسب,لهراسب, پیکر,همین بس و...یکی از خانوماشون چند بار اومد پیش ما که براش پرونده درست کنیم اما چون اینجا ساکن نیستن براش پرونده درست نکردن.هی میومد میگفت برام پرونده درست کنین تا براتون کشک بیارم! اینقدر اومد و رفت تا بالاخره بهورزمون برای اینکه از سر خودش بازش کنه گفت به شرطی پرونده درست میکنم که بری IUD بذاری اصلا انتظارشو نداشتیم اما شرطو برد! خیلی دختر نازیه من خیلی دوسش دارم.اسمش میدونین چیه؟ شیرین جان! 20 سالشه و سه تا بچه داره دو تا دختر و یه پسر.دختر بزرگش 6 سالشه نمیدونین چقدر خانومه این دختر.با نیم وجب قد اینقدر قشنگ بچه داری میکنه.وقتی خواهر کوچولوشو بغل میکنه خودش اصلا پیدا نیست.اسم دختر کوچیکه هم زلیخا ست و 11 ماهشه.چه چشم و ابروهایی دارن اینا.بر خلاف بچه های روستایی که کوچولو و لاغرن و اکثرا سر به راه و آروم زلیخا تپل و شیطون.از مامانش که پرسیدیم غذا بهش چی میدی گفت روغن گردو و آش کشک! بچه هاش خیلی هم باهوشن.خود شیرین جان هم با زنای روستایی فرق میکنه.اعتماد به نفسش خیلی بالاست در ضمن بین عشایر انگار زن نقش اصلی رو تو خانواده داره.حتی اسم بچه هارم زنا انتخاب میکنن.

بچه ها اکثرا مدرسه نمیرن اونایی هم که می خوان برن مدرسه باید بیان تو روستا پیش اقوامشون بمونن.دور از پدر و مادراشون توی این خونه های کثیف با این وضع... خیلی حیفن این بچه ها

 

وقتی می خواستیم واکسن زلیخا رو بزنیم شیرین جان صورتشو برگردونده بود و آروم براش آواز می خوند... چه حسیه حس قشنگ مادری... چقدر قشنگه دیدن آدما , بودن با آدما و دونستن و درک کردن اینکه اونهام آدمن درست مثل من و تو حتی اگر زندگیشون اینقدر با مال ما فرق داشته باشه...

 


 
comment نظرات ()
 
اشاعه فساد در روستا!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢
 

این روستایی که ما هستیم از دختر 6 ساله تا پیرزن 90 ساله همه چادر مشکی سرشون میکنن شاید برای همینه که حضور دو تا دختر مانتویی اونجا یه کم عجیبه! ما هم اصلا قرتی نیستیم به خدا اما خوب انگار اونا زیادی ندید بدیدن! از روز اول تا حالا کلی برامون ترقه انداختن و نگاه چپ چپ هم که تا دلتون بخواد اما دیروز نزدیک بود یه تلفات بدیم که کلی مایه تفریح شد

درست روبه روی خانه بهداشت ما یه خونه کاهگلی خیلی خوشگل هست با یه در قدیمی از اونایی که دو تا کوبه داره ما هم از روز اول کلی ذوقشو میکردیم( ما دیگه چقدر ندید بدیدیم!) دیروز تصمیم گرفتیم بریم با اون در خوشگله عکس بگیریم ساعت 10 صبح بود و اونجا پرنده پر نمیزد ما هم با همون روپوش سفیدامون رفتیم تو خیابون تا عکس بگیریم.گفتم که اینجا خیابون اصلی روستاست و میدون اصلی هم همون وسطه.دور میدون هم نمی دونم واسه چی سیم خاردار کشیدن... خلاصه حسابی مشغول فیگور گرفتن و اینا بودیم که یهو یه پسر موتورسوار با سرعت از اون دور اومد... حالا عوض اینکه به جلوش نگاه کنه کله شو 90 درجه چرخونده زل زده به ما! (بسکه تحفه ایم جون عمه جانمون) چی شد؟ معلومه با اون سرعت دااااامب رفت تو جدول و پرت شد تو میدون.اگر بدونین چه منظره خنده داری بود عین لباس که پهن میکنن رو بند آویزون شده بود به سیم خاردارا.آقا یکی از دوستام که همونجا اینقدر ترسید در رفت...ما هم خشکمون زده بود به جون خودم فکر کردیم مُرد یارو از بس بد افتاد.بعد از یه قرن! بالاخره تکون تکون خورد من که فکر کردم داره جون میکنه  ما هم دو تا پا داشتیم 4 تا دیگه قرض کردیم و دِ در رو.رفتیم تو خانه بهداشت پشت پرده قایم شدیم یواشکی از پنجره نگاش کردیم دیدیم نهههههههه زنده اس فقط میلنگه.خیالمون راحت شد زدیم زیر خنده اما بدبخت موتورش داغون شد ها .حقشه!  خلاصه خیلی کیف داشته بید جای شما خالی

من نمیدونم ما رو فرستادن اونجا بریم به درد مردم برسیم یا جوونای مردمو به انحراف بکشیم نُرچ نُرچ نُرچ!

حالا اینو گفتم که بدونین اگه من بعد از این نیومدم حتما به عنوان مفسد فی الارض تو میدون دارغوزآباد دارم زدن

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ،۱۳۸٢
 

اینهمه از خوبیای دارغوزآبادمون گفتم حالا یه کمی هم بدیاش

برام عجیبه یه روستای کوچیک و اینهمه اختلاف طبقاتی؟ واقعا زندگیاشونو نمیشه با هم مقایسه کرد.بعضیاشون از نظر فرهنگی خیلی خوبن.یعنی فرقی با مردم عادی ندارن نسبتا تمیز و مودب و با فرهنگ بعضیاشونم چی بگم! واقعا آدم با چشم خودش میبینه آدمایی رو که حتی پول یه بلیط اتوبوس ندارن باهاش برن شهر دکتر.یه پیرزن اومده بود حالش بد بود باهاش حرف زدیم یه کم راهنماییش کردیم.برای مشکلش گفتیم آب جوش و سالاد زیاد بخور میگه از کجا بیارم!!! اینقدر چین و چروک تو صورتش بود که فکر کردیم 80, 90 سالش هست.بعد که تو پرونده شو دیدم متولد 1330 بود.از طرف دیگه تو همون ده می بینیم آدمایی که وضعشون به نسبت خیلی خوبه.فکر میکردم این چیزا فقط توی شهر دیده میشه.

یه چیز جالب اینکه اکثر دخترا و زنای جوون روستا دیپلم دارن اما من حتی یه مرد هم ندیدم که از سیکل بالاتر باشه.و مساله جالبتر تاثیریه که همین میزان درس خوندن تو زندگی اینا داشته.واقعا دخترای دیپلمه شون با اونایی که کمتر درس خوندن قابل مقایسه نیستن.از هیچ نظر!

به طور کلی اینجا از نظر بهداشتی سطحش بد نیست یعنی اصلا بیماری عفونی واگیرداری ندارن و آمار مرگ و میر بچه های زیر 5 سال هم صفره! درسته که کوچه ها خاکیه و خونه کاهگلی هم زیاده اما اکثر خونه های روستا حمام دارن و مدرسه هایی هم که بازدید کردیم خیلی خوب بودن.با این حال نمی دونم چرا اینا کم حمام میرن.رشد بچه ها هم خوب نیست و اکثرا هول و حوش صدک 5 می چرخه.بچه ها همه شون فسقلین! سن ازدواج پایینه و خرافات هم کم نیست اما خوب اینا همش قابل حل شدنه به مرور زمان ایشالا...

اما یه چیزی خیلی منو ناراحت کرده.اعتیاد! اینجوری که من فهمیدم خیلی زیاده یعنی به قول خودشون غیر از پیر مردا بقیه همه پا منقلین.آخه چه جوری میشه که جوونای یه روستا که نیروی فعال و مثلا  آینده سازن همه معتاد باشن؟ برای من قبولش سخته اما خوب این چیزیه که خودشون میگن و باید پذیرفت.اینجوری که اصلا نمیشه به آینده امیدی داشت! تازه بدتر میشه وقتی می فهمی روستاهای اطراف هم همین وضعو دارن و با در نظر گرفتن اینکه اینجا اصفهانه و مثلا بین بقیه استانهای کشور زیادم اوضاش خراب نیست ...

 

امروز یه زن افغانی اومد پیش ما.زنه خودش یه بچه یه ساله بغلش بود و یه دختر جوون هم همراهش.اشاره کرد به دختر بزرگش و گفت برای این دختر من پرونده درست می کنین؟ حامله است! من و دوستام داشتیم شاخ در میاوردیم.دختر به این کوچولویی 8 ماهه حامله بود.13 سالش بود.چقدر خوشگل و معصوم بود خدایا.پرسیدم شوهرت چند سالشه گفت 60 سال!!! من دیگه داره گریه ام میگیره  چرا هیچکس یه کاری نمی کنه؟

 

نمی دونم کی گفته ما جهان سومیم؟ ما از جهان سوم هم یه چیزی اونورتریم...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٢
 

یه پسر کوچولوی خوشگل بود که مریض شده بود . هر روز میومد پیش ما تا آمپولشو بزنه.آخی اینقدر خوشگل بود.علی! همش 9 ماهش بود تپلو با چشمای سیاه و مژه های بلند.این مژه های بلند تو این ده ارثیه! من بغلش میکردم و باهاش حرف میزدم براش شعر می خوندم اما دیگه شرطی شده بود تا میومد تو اتاق میزد زیر گریه.وای آمپول زدن چه کار وحشتناکیه.من که جراتشو ندارم اونم به یه بچه کوچولو.اینقد قومبولش کوچولو بود که فکر میکردم سوزن از اونورش در میاد.نتیجه اینکه من بیشتر از نی نی جیغ میزدم.خانوم دکتر که از آمپول بترسه دیگه...! الهی من بمیرم چه اشکی میریخت. من اگر برم بخش اطفال که دیوونه میشم اصلا طاقت ندارم گریه بچه ها رو ببینم...

خلاصه امروز علی کوچولو آمپول آخرشم زد.یکی از دوستام میگفت کاش باز آمپول داشت میدیدیمش! بدجنس

یکی دیگه از کارامون رسیدگی به زنان بارداره.دختره نصف منه دو ماهه عروسی کرده حامله است بهش میگم چرا جلوگیری نکردی میگه بچه می خواستم.آخه یکی نیست به اینا بگه شما هنوز خودتون بچه این. اش زیر 18 ست فشارش 8 رو 4 !!! میگم چی می خوری میگه روزی یه دونه خرما!

بازم جووناشون خوبن به حرف آدم گوش میدن اونای دیگه اصلا انگار نه انگار.زنه هم شیر میده هم حامله است هم روزه میگیره میگم برات ضرر داره میگه بعدا حالشو ندارم قضاشو بگیرم!

بهورزا بلد نیستن برای همین آزمایشاشونو میدن ما بخونیم . دختر کوچولو ها وقتی می فهمن باردارن اینقدر ذوق می کنن که منم خوشحال میشم.داشتم با یکیشون حرف میزدم و راهنماییش میکردم و اونم تند تند میگفت چشم که یهو خانوم بهورزمون داد کشید ای وای خااک بر سرم شد! دویدیم بیرون دیدیم یه پیرمرده که اومده بوده فشارشو بگیره افتاده زمین و دست و پا میزنه رفتیم بلندش کنیم از زمین بخوابونیمش روی تخت یه عالمه خون بالا آورد.اینقدر هول شده بودم نمی دونستم چی کار می کنم رفتم براش آب آوردم همین جور تو اون حالت می خواست کتکم بزنه! بعدا فهمیدیم چون روزه بوده نمی خواسته روزه شو بخوره.منم لابد مامور ابلیس بودم دیگه! بعدش که حالش بهتر شد یه جوری منگ شده بود کارای عجیب غریب میکرد.زنشم اومد به گریه و زاری نگو دیروز فشارش بالا بوده دکتر گفته باید بستری بشه این نرفته حالا بهش میگیم ببرش بیمارستان میگه من بلد نیستم می خواستیم خودمون ببریمش میگه نه بذارین الان پسرم میاد بعد پسرش اومده میگه این که چیزیش نیست! واقعا که اگر چه به خیر گذشت اما یه سکته ناقصی کردیم همه مون.

یه چیزی رم فهمیدم میدونین بدترین حس چیه؟ اینکه یه اتفاق بدی جلوی روت بیوفته و تو هیچ کاری ازت بر نیاد.حالا حالا ها طول میکشه تا من به این چیزا عادت کنم


 
comment نظرات ()
 
من نمی خوام بمیرم!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢
 

 

گفتگوی خصوصی من با خدا.هیشکی دیگه نخونه!

 

I've
become so numb
I can't feel you there
become so tired
so much more aware

عاشقانه حرف زدن باهات از یادم رفته. میشنوی چی میگم؟ دیگه حست نمی کنم! کاشکی میشد منم اینجوری سرت داد بزنم.حوصله مو سر بردی.هر چی بش هیچی نمی گم! خسته شدم بسکه باهات راه اومدم. هر کسی ظرفیتی داره.حیف که زورم بهت نمی رسه وگرنه همچین یه آپرکات میزدم اون فکت بیاد پایین  آخه مگه فکم داری تو؟

چیه؟ قبلنا با ادب بودم؟ خوب حالا بی ادب شدم. آخه هر چی منت می کشم که انگار نه انگار.این به اونا در!خوشت میاد؟ اصلا می خوام غر بزنم, غر بزنم, غر بزنم...اینقدر غر بزنم که شوتم کنی از کل آفرینشت بیرون. چه حالی میده  می بینی؟ اختلاف فازم زیاد شده. مُردم از تناقض!

 

ببین شقایق حالش خیلی بده. دوزش رفته بالا دیگه هیچی آرومش نمی کنه.تو هم که نیستی!

دریا سکوتشو شکسته. اینقدر صخره اینجا هست که نمی دونم سرمو به کدومش بکوبم.موجا میان و بی هدف پخش میشن تو آسمون.تنم پر از زخم شده خودت ببین.اما انگار فایده نداره.این بود قولت؟

 

I've put my trust in you

Pushed as far as I can go

For all this

There's only one thing you should know

 

I tried so hard and got so far

But in the end, it doesn't even matter

خیلی دنبالش رفتم، نرفتم؟ چقدر التماس کردم، نکردم؟هر چی بیشتر گشتم دورتر شدم.هر چی دست و پا زدم بیشتر فرو رفتم.از من نپرس چرا !

من گم شدم.تکیه گاهی نیست.آخه مگه من چلاقم که دنبال تکیه گاه می گردم؟ نمی دونم ### پس چرا ولم نمی کنی؟؟؟؟؟

شوق مستی در وجودم خوابیده اما نمرده.چشمامو به روش می بندم اما...اختیار از من نیست.انگار هنوزم می خوامش! اون چیزی که مال منه...اون چیزی که من مالشم ...آره می خوامش.هنوز رایحه اش از خود بی خودم میکنه.

خسته ام.حتی نمی خوام گریه کنم.خیلی وقته که اشکام با من راه نمیان. می خوام از زندگیم بندازمش بیرون.می خوام بهش فکر نکنم.نمی تونم...

 

با خودم میگم: پرنده ای که بال نداره بهتره که بمیره...

 

پس این رخوت از کجا اومده؟       

 

I will never know

Myself until I do this on my own

And I will never feel

Anything else until my wounds are healed

I will never be

Anything 'til I break away from me

And I will break away

I'll find myself today

 

I want to heal

I want to feel like I'm

Somewhere I belong

 


 
comment نظرات ()
 
دارغوزآباد
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
 

این دارغوزآبادم بدجایی نیست ها.خیلی با اونی که فکر می کردم فرق داره.با اینکه دوره اما امکاناتش بد نیست آدمای خوبی هم داره هم تمیزن هم مهربون.رفت و آمدش سخته برام.در واقع همون موقعی که آقا خروسه از خواب ناز بیدار میشه منم باید از خونه بیام بیرون و این برای خوابالوترین شقایق دنیا یعنی فاجعه! جاهایی که ما افتادیم از توابع نجف آباده روز اول گفته بودن بریم اداره بهداشتِ اونجا تا خودشون ببرنمون مسیرو یاد بگیریم.یه مینی بوس برامون گرفته بودن.آقاهه داد میزد منگول آباد, بنگول آباد, دارغوز آباد...  توی راه کلی خندیدیم.یه جایی وسط بیابون نگه داشت گفت بنگول آبادیا پیاده شن! بعدم به یه جایی اشاره میکنه میگه اونجا خانه بهداشتتونه! ما که هر چی نگاه کردیم فقط یه دیوار کاه گلی اون دور دورا برق برق میزد.بنگول آبادیام طفلیا تیتیش مامانیای کلاسمون بودن.هاج و واج مونده بودن که چی! من که اینقد خندیدم دلضعفه گرفتم.بعد به ترتیب بقیه جاها. مال ما آخریش بود البته پسرامون دور تر هم افتاده بودن ولی ماشین داشتن الهی کوفتشون بشه! تیران و کرون شنیدین؟ دارغوز آباد ما همون وراس.بعد از کلی اتوبان که رد کرد پیچید تو یه فرعی .خانه بهداشت توی میدون اصلی روستاست این طرف مدرسه اون طرف مسجد.یه ساختمون کوچولو که دور تا دورش میله کشیدن ظاهرش خیلی قشنگ بود.اقلکن این یکی آجری بود!

دو تا بهورز اونجا کار میکنن که خیلی خانومای خوبین کلی هم تحویلمون گرفتن و اصرار کردن شبا بمونیم.اما خوب غذا درست کردن و ایناش سخته حالا قرار شده یه شب بمونیم تا ببینیم چی میشه.

 

کارمون بیشتر در رابطه با بچه ها و زنهاس.وای خدا تا حالا اینهمه نی نی یک جا ندیده بودم اونم چه نی نیایی! ما باید وزنشون کنیم, قدشونو و دور سرشونو  اندازه بگیریم بعدم با مادرا در مورد مشکلاتشون حرف میزنیم و سعی می کنیم راهنماییشون کنیم.

دوستای من زیاد نی نی دوست ندارن عجیبه ها! یعنی اگه یه ذره آب دهن نی نی بخوره به انگشتشون بدو بدو میرن دستشونو می شورن اما منکه اگه نی نی روم جیش هم بکنه باز قربونش میرم.برای همین بیشتر بچه کوچولو ها مال منن.یعنی به بقیه مهلت نمیدم!اگر بدونین چقدر خوشگلن.چه مژه هایی دارن.من کوچولو ترا رو بیشتر دوست دارم.وقتی میذارمشون روی ترازو هی میگن آغون آغون با چشمای گرد بهم نگاه میکنن بعضیا می خندن بعضیا خیره میشن بعضیا یواش یواش گریه میوفتن بعضیا هم اینقدر وول می خورن که نمیشه وزنشون کرد.دلم می خواد بخورمشون.برای اندازه گیری قدشون یه میز هست که یه سرش یه تخته کوبیدن و اینورش یه تخته متحرک هست نی نی رو باید بذاریم اون وسط کله شو بچسبونیم به بالاییه بعد با چوب پایینیه قد نی نی رو تنظیم کنیم روی میز هم یه متر چسبوندن.حالا مگه این نینیا صاف میشن؟ پاهاشون مثل قورباغه است.هی باید پاشونو فشار بدیم تا صاف بشه.الهی من قربونشون برم یه نی نی بود امروز اسمش مریم بود یه ماه و نیمش بود اینقدر کوچولو بود 56 سانت! اینقدر بغلش کردم چلوندمش که نزدیک بود آبش در بیاد همشم می خندید.خیلی منو دوست داشت.تا دالی دالیش می کردم بهم لبخند میزد.حیـــــــــــف که ماه رمضونه وگرنه دلی از عزای نی نی در میاوردم.

جالبتر از اون ماماناشونن.متولد 61,62,63 ...مامان مریم هم که 64 بود! آخی اینقدر قشنگ به حرفامون گوش می کردن و وقتی بهشون می گفتیم رشد بچه ات خوبه کلی ذوق میکردن و خوشحال میشدن.خودشون خیلی بچه بودن.تازه مثلا یکی شون با داشتن یه بچه یک ساله 5 ماهه هم حامله بود!!! طفلکی

 

اوووووه چقدر حرف مونده اما خیلی طولانی شد میذارم برای بعد.این چند وقته فکر میکنم همش باید از اونجا تعریف کنم چون همه چیزش برای من جدیده و جالب.ببخشید سرتون درد گرفت.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢
 

الان از میدون جنگ برمیگردم! به اینم میگن شانس؟ از بین اینهمه گروه فقط زورشون به گروه ما رسید.قضیه اینه که گفته بودن گروهای 3 نفری بدین ولی ما چون 4 تا دوستیم و عمرا از هم جدا نمیشیم 4 تایی اسم داده بودیم.بعدش مسوولین محترم حساب کرده بودن دیده بودن به اندازه اینهمه گروه خانه بهداشت ندارن برای همین گروه ما رو (فقط ما) تقسیم کرده بودن بین گروههای 3 نفری تااونا بشن 4 تا! واقعا که به این برنامه ریزی.منم با کی انداختن؟ صبحش با دوستام می خندیدیم من می گفتم با هر کی بیوفتم الا خانوم ع به جان خودم وقتی دیدم من بدبخت صاف شدم بغل دستی ع داشتم سکته می کردم.ای بابااااااا. اعصابمم از نمره های روماتو خورد بود سرما هم خوردم زده به چشمم شده کاسه خون.خلاصه ... با کلی بدبختی گروهمونو درست کردیم ولی خوب برای اینکه با هم باشیم مجبور شدیم هر جا میگن بریم.جاهای خوبی افتاده بودیما ولی اینجا که الان باید بریم یک ساعت و نیم با اصفهان فاصله داره.باید با مینی بوس بریم تا یکی از شهرای نزدیک و بعد از اونجا انگار اتوبوس داره.اسمشم دقیقا یه چیزیه تو مایه های دارغوزآباد.اما طوری نیست کلی خوشحالم که با دوستام یه جاییم.خود مسوولمون هم گفت که اگر می خواین برین تفریح فلان جاها برین و اگه می خواین کار یاد بگیرین برین همین دارغوزآباده! حالا مثلا مام قراره بریم کار یاد بگیریم انگار خیلی پرته! فکر کنم مماخ همه بچه هاشون آویزون باشه چقدر برام جالبه من تا حالا درست حسابی روستا نرفتم.حالا میریم با مردم آشنا میشیم.از فردا صبح!

 

کلاسامون این دو روزه خیلی جالب انگیزناک بود.به صورت کارگاهی بود و ما هم باید تو بحثا شرکت می کردیم.کلاس بهداشت روان تبدیل شد به جلسه آموزش اعتیاد! استاد چند تا چیز در مورد اعتیاد گفت بعد دید ما هیچ کدوم چیزی بلد نیستیم .هر چی پرسید تریاک مثقالی چنده؟ هرویین چی؟ حشیش رو چه جوری استفاده میکنن؟ ما (6 تا پسر بودیم و 6 تا دختر) عین بوق نگاهش کردیم.گفت که باید یاد بگیرین چون اعتیاد هم یه نوع بیماریه بعدش خودش یادمون داد:

مواد لازم: یک عدد سنجاق قفلی _ یک سیخ! (اسپک/استوک؟ دوچرخه هم قابل قبول است) _گاز پیک نیکی یک عدد _ یک لوله خودکار و یک رفیق خوووووووووب ...خلاصه سیخ و سنگ و اینا!خودمونیم چقدر حشیش ارزونه ها نخی 250 تومن

بعدشم در مورد علایم و اینای اعتیاد در مراحل اول گفت که همه مون هوس کردیم بریم معتاد شیم.چون زنا خوشگل میشن پوستشون شفاف میشه چشماشون شهلا میشه ...و مردا هم خوشتیپ و تو دل برو و دست و دل باز و...جاتون خالی اینقدر خندیدیم اینقدر خندیدیم اینقدر خندیدیم ...

خوب دیگه بقیه اشم نمیگم چون اینجا یه مکان عمومیه ممکنه شما منحرف بشین! خدافظ


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢
 

* دلم برات تنگ شده بود.برای حلوا و شله زرد.برای دل ضعفه و صدای اذان.برای همهء غروبا و سحرات برای شبای قدر پر ستاره...بیشتر برای اون حس خوبی که فقط وقتی تو هستی میاد سراغم.امسال خیلی منتظرت بودم.نمی دونم چرا.شاید نه برای خودت.شاید...فقط میگم زودتر بیا.بیا شاید اونی که منو فراموش کرده باز بیاد سراغم.شاید اونی که دیگه دوسم نداره یادش بیوفته شقایقش هنوز خیلی هم بد نشده.شاید باهام آشتی کنه.دلم براش خیلی تنگ شده, تنگِ تنگِ تنگ

 

* امتحان پاتو رم دادیم.چقدر بده یه امتحانی رو اینقدر بخونی بعد استاده همچین سوال بده که برای پیدا کردن جواباش جزوه و کتاب و همه رو زیر و رو کنی 70 نفر مغزشونو به کار بگیرن آخرشم نتونی تشخیص بدی 5 میشی یا 15

 

* امروزم روز اول فیلد بهداشت بود.این پزشکی اجتماعی هم خیلی رشته جالبیه ها.حالا نه برای تخصص ولی کلا چیز به درد بخوریه.اگه آدم روش فکر کنه خیلی جاها به کار میاد.البته بستگی به نگاه آدم هم داره.من که منهای همهء چیزای حفظیش و اصول یازده گانهPHC که دیگه حالم ازشون به هم می خوره بدم نمیاد به کارش بگیرم(چیزی ازش موند؟)

امروز تئوری بود.فردا و پس فردا عملی چیز یادمون میدن بعد از اون 24 روز باید بریم خانه بهداشت.تو گروههای 3 یا 4 نفری.امیدوارم جایی که میوفتیم زیاد پرت نباشه اما به هر حال فکر میکنم خوش میگذره.هوراااااااااااااا


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢
 

همایش چهره های ماندگار کلکسیون پیرمردای خوشگل و ناز و تپلی بود. ای خدا چی می شد این آقاهه ( استاد جلیل شهناز) پدر بزرگ من می شد؟ یه لقمه می کردم می خوردمش! عزیز دلم,خیــــــلی ناز بود.چه آهنگ قشنگی هم میزد.من که سر در نمیارم از موسیقی, اونم سنتی, اگه کسی میدونه بگه چه آهنگی بود من برم نوارشو بخرم. دستگاه نوا؟ یه همچین چیزی من که عقلم نمی رسه.

آدم وقتی اینا رو می بینه یه حالی میشه.چقدر زحمت کشیدن, از چه چیزایی گذشتن تا به این درجه رسیدن.من که هر وقت حوصله ام از درس خوندن سر میره یاد دکتر حسابی میوفتم که چشماش نمیدید اونوقت سرشو می چسبوند به کتاب تا بتونه بخونه! اونم این آدم...دو دستی میزنم تو سرم که ای خااااااک بر اون سرت شقایق! واقعا چه عشقی باید باشه...جالب اینجاست که همچین آدمایی معمولا کسایی هستن که از نظر مالی و اجتماعی موقعیت مناسبی نداشتن.اما یه چیزی بینشون مشترکه اونم داشتن استادای خوب.چیزی که متاسفانه الان خیلی کم پیدا میشه.کسایی که که عاشق معلمی باشن کسایی که از وجودشون مایه بذارن برای تربیت دیگران.کسایی که خودشون اینقدر از نظر علمی و فضیلتی بالا رفته باشن که لیاقت آموزگاری رو داشته باشن...متاسفانه خیلی کم شده ان.چقدر آدم باید خوشبخت باشه که در مسیر زندگی همچین آدمایی قرار بگیره یا نه...شایدم باید دنبالش بره هان؟ نمی دونم.

منکه از دیدنشون لذت میبرم و سرشار از حس احترام میشم.

معلمی سختترین و ارزشمندترین شغله و یه آدم باید خیلی بزرگ باشه که به حقیقت این مقام برسه.

چند سال پیش وقتی دبیرستان بودیم یه روز رفتیم دانشگاه برای بازدید.پشت در اتاق یکی از استادا یه جمله ای نوشته بود  که هیچوقت یادم نمیره:

من نمیدانم چرا معلم را به شمع تشبیه می کنند.شمع را می سازند که بسوزد اما معلم می سوزد که بسازد.

 


 
comment نظرات ()