دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢
 

یه جای سبز , سبزِ سبزِ سبز. ردیف درختا از سمت راست میــــــــره تا جایی که چشم کار میکنه.سمت چپ یه دشت , فقط چمن.

هوس دویدن میکنی.دور و برتو نگاه کن! انگار کسی نیست.اون دور دورا یه خانواده ای پتو انداخته اما همه شون رفتن بازی پیداشون نیست. فقط یه نفر,انگار یه دختر, اونجا نشسته.ای بی سلیقه ! مگه چنین جای قشنگی آدم می شینه؟

بی خیال! بدو...

_ اگه تونستی منو بگیری!

_ الان میام شیطون بلا

میدوی, پرواز میکنی...صدای جیغش , صدای خنده اش دنیاتو روشن میکنه

_ وایسا فسقلی, می گیرمت

چشماتو ببند, دستاتو باز کن.فقط برو...زمین زیر پات نرمه مثل ابر...گونه هاتو بسپار به نسیم.

_ گرفتمت!

جیغ میکشه, می خندی, محکم بوسش میکنی, فشارش میدی, لهش میکنی.دستتو بذار روی سینه اش. تپش تند این قلب کوچولو لبریز شادیت میکنه.بوی چمن, بوی جوونی, بوی خوشبختی...

_ گیلی لی لی لی...

چمنا رو می پاشه رو سرت

_ خواهری بیا قل بخوریم!

قل قل قل...به پشت بخواب روی زمین, دستاتو بذار زیر سرت, ببین بالا رو...

چقدر آسمونت آبیه

اون خانومه هنوز نشسته روی صندلیش.داره نگاهت میکنه؟ حتما فکر کرده دیوونه شدی! مگه نشدی؟

_ بازی بسه.بریم دیگه گل خوشگلم؟ مامان و بابا میرن ما جا می مونیما! تو بدو برو منم میام

اینبار می خوای آروم بیای تا خاطره تک تک این درختا رو ذهنت حک بشه.می خوای با خودت حرف بزنی, شعر بخونی, قاصدکا رو بچینی, آرزو کنی...

برو اونطرف, برو جلوتر, پس برو دیگه!

کم کم پاهات سست میشه.یخ میکنی.

هنوزم اینجاست. آروم روی صندلی چرخدارش نشسته, لبخند به لب. به تو نگاه نمی کنه.چشمای فیروزه ایش خیره شده به آسمون...

غمگین نشو ! یه نفس عمیق بکش...فکر میکنی آسمون کدومتون آبی تره؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢
 

کورس روماتو هم تموم شد.شنبه دیگه امتحانشه.این یه ماهه تقریبا هر روز کلاس داشتم.روزایی هم که تعطیلی بود و جمعه ها با دوستم درس خوندیم.واقعا خوب شد عقلمون رسید زود شروع کنیم وگرنه الان بدبخت شده بودیم. با میانگین روزی دوازده ساعت درس خوندن(البته فقط تعطیلیا) تازه همین امروز یه دورمون تموم شد. منکه دیگه حالم از قیافه این جزوه هه به هم می خوره.نمی دونم چه جوری این 5 روز دوباره بشینم سرش اما هنوز قول بعد از فارماکو یادم نرفته!

کلی حرفا بود که می خواستم بگما... حسش نیست. بماند!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢
 

 

خوب دیگه جایزه صلح هم به کشور ما اومد.مبارکمون باشه! شاید می خواست یادمون بندازه یه چیزی گوشه قلبمون داره کم کم فراموش میشه...انسانیت و تلاش برای آزادی

 صلح چیزیه که در سایه عدالت و آرامش معنا میگیره.برای ما که طعم نبودش رو چشیدیم , برای ما که خیلی وقته روی آرامش رو ندیدیم , برای ما که عدالت همیشه خیلی دور از دسترس به نظر میومده حالا صلح کلمه غریبیه...

چه فرقی میکنه جنگ بین دو کشور با جنگ دو تا فرد یا دو تا عقیده.چه فرقی می کنه از حقوق کی حرف بزنیم زن یا مرد یا کودک...سیاست, سیاست, سیاستِ کثیف...من از این بازیا خسته شدم. یه صلح واقعی می خوام.خواسته زیادی نیست...اما خوب, اینم میدونم که حتی برای رسیدن به صلح هم باید جنگید!

اما بهای زیادی نیست برای دیدن یک لحظه لبخند کودکی که میدونی آینده اش دست خودشه.

نمیذارم چیزایی رو که من دیدم بچه ام ببینه...نمیذارم قلب کوچیکش اسیر سیاهی دنیای ما بشه...نمیذارم!

 

پس کی به این حقیقت ساده میرسیم

که جنگ تنها شایسته لعنت است

جان یک کودک بیشتر از یک شکارگاه می ارزد

جان یک کودک بیشتر از یک مرز

بیشتر از آئین می ارزد

جان یک کودک تنها تپش قلبی ازلی است

ما باید باور کنیم, به خاطر انسانیت

ما باید باور کنیم

به خاطر انسانیت باید باور کنیم

 

 

A child is born on a battlefield,

A soldier boy falls to his knees,

And a woman cries in joy and pain,

When will we all live in peace again?

A child is born where the wild wind blows,

In a country torn from the south to the north,

And a family runs from day to day,

When will we see our home again?

 

When will we see that simple truth,

That the only thing that's worth a damn,

 

The life of a child is more than a forest,

The life of a child is more than a border,

Could ever be;

 

A child is born in the desert sun,

A tiny life has just begun,

And a mother cries for her hungry babe,

When will I feed my boy again?

 

A child is born to an ordinary home,

East or west, it could be anyone,

But we all want to know,

Will my child survive to see the day,

When we will be secure again?

 

When will we see the simple truth,

That the only thing that's worth a damn,

 

The life of a child is more than a forest,

The life of a child is more than a border,

The life of a child is more than religion,

The life of a child is only a heartbeat from eternity,

We must believe, for the sake of humanity,

We must believe...

 

For the sake of humanity, we must believe.

 

Chris De Burgh - Simple Truth

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٢
 

عید شما مبارک

من این چراغونیا رو دوست دارم.

من طعم شیرینی و شیرکاکائو و شربت آبلیمو رو دوست دارم.

من دیدن بارش ستاره های رنگی رو تو آسمون شبهای زاینده رود از روی سی وسه پل خیلی دوست دارم.

من حتی پرسه زدن تو خیابونای شلوغ و نگاه کردن به بچه های شیطونی که می خوان دوتا دوتا نذری بگیرن رو هم دوست دارم..و امیدی رو که امشب توی چشم همهء دنیا دیدم..

میدونی؟ حس میکنم همه اش گول زنکه اما نمیدونم چرا...

این کسی که میگن میاد , چه بیاد و چه نیاد , من انتظارِ اومدنش رو دوست دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢
 

"خداوندا به من آرامشی عطا کن که آنچه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم و شهامتی عطا کن تا آنچه را که می توانم تغییر دهم و خردی که تفاوت ایندو را دریابم"

من خیلی غرغرو ام؟خوب اینو که خودم میدونم.اما گاهی فکر می کنم نباید غرغرامو اینجا بگم.اما نمیشه.من هیچوقت چیزی که تو دلمه به زبون نمیارم اما نوشتنش برام راحته.اونم جایی که می بینم یه سری هستن که به حرفام گوش میدن و اینقدر مهربون دلداریم میدن.منم دلم باز میشه همه غصه هامو فراموش می کنم.شادِ شاد میشم.حس می کنم بازم شدم شقایق همیشگی که همه چیزو دوست داره از مورچه ها و پروانه ها گرفته تاااااااااااااا...پس چرا غر غر نکنم؟ تقصیر شماس که لوسم می کنین!

حالا یه کم در مورد این جشنواره کذایی فیلمهای کودکان براتون بگم.ما که گول این خواهرمونو خوردیم گفتیم بریم افتتاحیه این بچه دلش می خواد عمو پورنگ ببینه کچلمون کرد بسکه گفت عمو پورنگ عمو پورنگ! وای چشمتون روز بد نبینه تا حالا ندیده بودم نقش جهان اینقدر شلوغ بشه.وحشتناک بود انگار می خواستن مارمالاد آدم درست کنن.منم که تو اینجور موقعا میزنم زیر خنده غش غش! مموشی که رفته بود رو کول داداشم و من و مامانم پشت سرشون تو جمعیت شنا می کردیم.مامانم هی می گفت خفه شدم بیاین برگردیم منم از اون ور غش غش می خندیدم می گفتم کجا بریم تازه داره خوش میگذره! نمی دونم اینهمه آدم گنده واسه چی پا شده بودن اومده بودن اونجا.دهه! آخه یه ذره فکر نمی کنن؟ نمیذارن ما کوچولوها از برنامه هامون استفاده کنیم.همه هم اومده بودن پورنگ ببینن! خلاصه فکر کنم اونروز 100 نفری در راه لقاء پورنگ به لقا الله رسیدند. از برنامه ها هم که هیچی دستگیرمون نشد از بس شلوغ بود.فقط از دور دیدیم یه چیزایی درست کرده بودن شکل زحل و مشتری و اینا که خوشگل بود.سخنرانی شهردار ولی میگفتن خیلی جالب بوده بنده خدا هول کرده بوده نمی تونسته حرف بزنه صداش میلرزیده و خیلی خراب کرده وقتی هم که سخنرانیش تموم شده چند نفر مجبور شدن زیر بغلشو بگیرن بیارنش پایین خیس عرق بوده آخی! (راستی این همون آقاس که اجازه نمیده ساختمان جهان نما رو خراب کنن میگه بیت المال حروم میشه.یکی نیست بگه اینجوری بیت المال حروم میشه یا اگه کلا میدون نقش جهان از لیست یونسکو خارج بشه؟؟؟ هان؟؟؟ ببینین چه جوری حرص میدن آدمو!) خلاصه فرداش برای اینکه ماست مالی کنن تو رادیو گفتن که سیستم صوتی ما رو دستکاری کرده بودن! یادشون نبوده که اونروز همه اصفهان جمع شده بودن از نزدیک صحنه رو میدیدن.

یه سری هم برامون به مناسبت میلاد قریب الوقوع امام زمان نوحه خوندن.آهنگ آبی آسمونیشونم که خودش یه پا نوحه بود.حالا خوبه وفات امام زمان نبید.(حالا خدا سنگم مکوله؟)

اما نورپردازیشون جالب بود.آخ من میمیرم واسه گنبد مسجد شیخ لطف الله...

خلاصه خیلی جالب بید ما که هیچی نفهمیدیم جز له شدگی اما اینجور مواقع به من یکی که خوش میگذره.کلا از مراسم هردم بیل و هر کی هرکی خوشم میاد دوست دارم به کارای آدما نگاه کنم.یه خانواده اومده بودم اون تهِ ته که به نسبت خلوت تربود پتو پهن کرده بودن روی زمین با قابلمه و دم و دستگاه ساندویچ الویه درست می کردن می خوردن با نوشابه اینقدر دلم خواست ...هی در گوش مامانم گفتم من می خواااام عین از قحطی در اومده ها.آخه یه مکان عمومی جای این کاراس؟ بچه می بینه دلش آب میشه واقعا که بعضیا چقد بی فکرن

این از افتتاحیه.بقیه برنامه هاشونم به درد بخور نبود.همه فیلمای گروه سنی الف هم صبحا بود که مموشی مدرسه است و نشد ما به این بهانه بریم 4 تا کارتون ببینیم.یه شبم قرار گذاشتیم بریم به آسمان نگاه کن کمال تبریزی که مهمون رسید.این آخه چه وقت مهمونی رفتنه؟ یه شبم می خواستیم بریم پینوکیوی روبرتو بنینی که عصرش دوست من از مکه اومده بود زنگ زد دعوتم کرد تالار.من نمی دونم آخه این چه وقت مهمون دعوت کردنه!

منکه هیچی فیلم ندیدم تو جشنواه اما داداشم با دوستاش یه فیلم رفته بود از جان تراولتا که میگه خیلی آبکی بود.اینم اگه نگم میمیرم.عصر که می خواست بره سینما دیدم رفته تو اتاق من سر کیفم بهش میگم اوووووووی به پولای من دست نزنیا! مثل برق در رفت.بعدش ساعت 11 شب در حالیکه ما داشتیم پوره سیب زمینی می خوردیم از سینما اومده شامم بیرون خورده...با پولای من

خیلی حرف زدم؟ احتمالا وراجی پُست دپرشنه! فقط یه چیز کوچولوی دیگه بعدش به خدا میرم!

ما که آخرش عمو پورنگو ندیدیم اما یه چیزی تو تلویزیون دیدم 24 ساعت می خندیدم.یه پسر کوچولوهه ازش پرسید ببخشید عمو پورنگ شما شوهر کردین؟؟؟  

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢
 

فعلا که داره از زمین و آسمون برامون میباره.حالم بده با این خبر بدتر هم میشه.از امروز باید تو این فکر باشم که این بیمارستانی که تو دارغوزآباد برامون درنظر گرفتن اصلا مریض به خودش میبینه یا نه!مامان میگه عمر آدم کوتاهه هیچ چیزی ارزش غصه خوردن نداره.می دونم مامان اما اینم عمر منه که داره مثل باد میگذره تا کی باید بشینم و نگاه کنم کی داره برای زندگیم تصمیم می گیره.این منم که دارم زیر این همه فشار له میشم.همه مون داریم له میشیم.نگاه کن دور و برتو.ببین آدمایی که داری کنارشون زندگی می کنی و باید دوستشون داشته باشی چه جوری نگاهت می کنن.همه انگار ارث پدرشونو از آدم می خوان.قیافه ها خسته,کسل.همه می خوان سهمشونو از زندگی به زور از همدیگه بقاپن.

منکه چیز زیادی نخواستم.منکه هیچوقت تو فکر راحتی و تفریح نبودم.فقط یه کم آرامش.فقط می خوام مثل آدم بشینم درسمو بخونم و همیشه فکرم هزار جا نباشه که بالاخره چی میشه.منکه همه خوشیم اینه که لبخند روی لبای آدما ببینم.دوسشون داشته باشم.این توقع خیلی زیادیه که وقتی تو خیابون راه میری احساس کنی تو هم آدمی؟ اما اینجا همه مثل حیوون با هم رفتار می کنن احترام اصلا معنایی نداره.می دونی؟ خسته شدم! از اون بالا تا اون پایین همه سر و ته یه کرباسن.اینایی هم که این پایینن اگه روزی دستشون به بالا بالاها برسه بدتر می کنن چون همه چیز اینجا شده عقده!

می خوام بدونم اصلا ارزششو داره ؟ حس خوش لحظه ایِ برق نگاههای معصومانهء گاه به گاه تا کی میتونه دوام بیاره؟ تا کی میتونم دوام بیارم؟

نه گذشته ای نه حالی نه آینده ای...میترسم به جایی برسم که بگم اصلا به جهنم!

لعنت به این سیستم,لعنت به همشون,لعنت به من که دارم تحملشون میکنم.

I ran away today

ran from the noise, ran away

Don’t wanna go back to that place

but don’t have no choice, no way

... 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٢
 

يه انگيزه تازه پيدا کردم.يه انگيزه قوی برای ادامه زندگی

انتقام

من به بخشش عيسوی معتقد نيستم.در مقابل ظلم بايد با زور ايستاد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢
 

* خبر خبر در پی اعلام نتایج امتحان فارماکو شقایق خانوم با نمره زیبای 12.5 پاس گردید.هورااااااااااااا. این شیرین ترین و ناپلئونی ترین نمره ای بود که در سراسر عمرم گرفته بودم.تازه فهمیدم چقدر اینجوری نمره آوردن لذت بخشه! از 19.5 بیشتر بهم چسبید  فعلا تنها چیزی که بهش فکر نمی کنم بلاییه که این چهار واحد سر معدل بدبختم میاره.بــــــــــــــــــــــــــی خیال مگه نه؟

 

* فرش باد رو هم دیدم.خیلی خیلی خیلی( به توان بی نهایت) قشنگه.هر کس نرفته نصف عمرش بر فناست.از من گفتن,فرش باد ندیده از دنیا نرین

 

* چند روز پیش که از دانشگاه بر می گشتیم دیدیم یکی از بچه ها چشماش قرمزه ازش پرسیدیم گفت چند شبه از ترس مارمولک!!! نخوابیده.آخه این طفلکی اصفهانی نیست و اینجا خونه گرفته و تنها زندگی می کنه.چقدر سخته ها! حالا از ترس مارمولک خوابش نمیبره.منکه اینجوری شدم  آخه بابا مارمولک به این خوشگلی کجاش ترس داره ببین چه مظلوم با اون چشمای سبز قلمبه اش به آدم نگاه می کنه آخی نازی اینقد مارمولک دوست دارم...مارمولک و قورباغه دو تا از حیوانات محبوب منن.خلاصه شروع کردیم به خندیدن و مسخره بازی.هر کسی هم یه راهی پیشنهاد میداد, پیف پاف,تارومار, دمپایی و... از راه خودم از همه بهتر بود.گفتم وقتی اومد یه کاسه بذار روش بعد یواشی یه مقوا از زیرش رد کن و ببر بندازش تو کوچه.اینجوری مارمولک هم آسیبی نمی بینه.من خودم همیشه جک و جونورا رو همین جوری میندازم بیرون.خیلی راه خوبیه مگه نه؟ خلاصه هر کس یه پیشنهادی داد و تازه اون وسط معلوم شد من از همه شجاع ترم  اما همین جوری که داشتیم حرف میزدیم اون دوستم زد زیر گریه  آخی اینقد از مارمولک می ترسه.آخه مگه مارمولک می خوره آدمو ؟ عجبا! آخرش بهش گفتیم تا دید مارمولکه اومد بره به صاحب خونه اش بگه بیاد بکشتش بالاخره مارمولک بمیره بهتر از اینه که این بنده خدا سکته کنه....امروز خبر رسید که عملیات مارمولک کشی توسط مرد همسایه با موفقیت به انجام رسیده.آخی مارمولکم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢
 

 * حالا خوبم.خوب خوب... گاهی باید از درون بشکنی تا جرات دوباره بلند شدن رو پیدا کنی.بعضی وقتا غرور میاد سراغت ولی یه تلنگر کافیه که بهت بفهمونه هیچوقت نباید خودتو رها کنی

 

شقايق راز ماندگاری گل است. هر وقت ديدی برگها يکی يکی کنده می شوند و بدست باد سپرده می شوند. بدان که در همان حال صدها دانه نيز بر زمين می پاشند تا هزاران شقايق زيبای ديگر سر از خاک بيرون کنند! شقايق نمی شکند..

 

الان دقیقا همچین حسی دارم.چند تا شقایق کوچولو توی قلبم جوونه زده.درسته که جاش می سوزه اما لذت این زایش بیشتر از دردشه.

 

* یکی از اقواممون فوت کرده.حالا بچه هایی که هر کدوم هر چند سال یه بار برای دیدن مادرشون از اونطرف دنیا میومدن و چند روزی کنارش بودن همه با هم اومدن اینبار برای خداحافظی.جدا از اینکه مرگ یک انسان هر چند دور از تو زندگی کنه و کم بشناسیش بازم ناراحت کننده است اما دیدن دختر عمو و پسر عموهام خیلی لذتبخش بود.تا حالا همه شونو با هم ندیده بودم.چه دسته گلایی واقعا نمی دونم چطور بعضیا می تونن اینقدر خوب باشن.عاقل, عالم,با وقار و دوست داشتنی.همین جوری از دیدنشون کیف می کنم.حیف که اینجا نیستن و در واقع ما از داشتنشون محرومیم.کاشکی عموم رو دیده بودم.کسی که چنین بچه هایی تربیت می کنه باید آدم جالبی باشه.نمی دونم چرا بهترین آدمای خانواده ما قبل از تولد من مرده ان! شاید خدا می خواسته راهو برای اومدن من باز کنه هان؟

 

یه روزم رفتیم دیدن ابا و اجدادمون.از اونجایی که همه شون 30-40 سال پیش فوت کردن توی قبرستان قدیمی دفنن که الان شده گلزار شهدا.عجب جای قشنگیه! اصلا مثل قبرستون نیست.هواش سبکه و خوشبو با درختای بلند و هلال باریک ماه هم نوک بلند ترینشون نشسته.خیلی اونجا رو دوست دارم.اصلا حس نمی کنی اینایی که اینجان مردن. دونه دونه شون با آدم حرف میزنن.

 

ما که اونجا شهید نداریم اما تا دلتون بخواد عمو و مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه بزرگ و بابای مامان بزرگ و بابای مامان بزرگ و... خلاصه کلی فک و فامیل که هر چی هم عمه ام توضیح داد بازم من نسبت بعضیاشونو با خودم نفهمیدم! فقط میدونم که احتمالا چند تایی کروموزوم مشترک داریم.این تداوم و تکرار تو نظام آفرینش خیلی برام جالبه. بعضی وقتا که فکر می کنم بهش مورمورم میشه.عمه ام میگه:"چشم و ابروی شقایق درست مثل مال مامانمه".راست میگه عکسام همینو میگن. حالا من وایسادم اینجا بالای یه سنگ قدیمی که به مرور زمان کج شده و نصفش رو خاک پوشونده.چه احساس عجیبیه...

یعنی ممکنه نوه منم 40 سال بعد از مردنم بیاد سر قبرم و من ببینم چشمای خودمو روی صورت اون؟

 

* یه چیز جالبی که تازه فهمیدم...قبر! دونه ای 12 میلیون تومن؟!!! قبر! دونه ای 15 میلیون تومن؟!!!  مگه آدم دیوونه است همچین پولی بده بالای قبر!

 

وصیت: لطفا من که مردم پرتم کنین تو جوب آب.( البته به شرطی که همون موقع یه نفر تصمیم نگیره بیاد از اون جوب عکس بگیره )

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢
 

هر چی هم که قوی باشی

هر چقدر هم که مقاومت کنی

بالاخره يه جا کم مياری.........ميشکنی

...بد جوری شکستم...

 


 
comment نظرات ()
 
بوی سيب
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این بوی ناب وصال است یا عطر گلهای سیب است؟

این نفخه آشنایی بوی کدامین غریب است؟

امشب از این کوی بن بست با پای سر می توان رست

روشن چراغ دل و دست با نور امّن یجیب است

در سوگ گلهای پرپر گفتیم و بسیار گفتیم

امروز می بینم اما مضمون گلها غریب است

در مسجد سینه چندیست تا صبحدم نوحه خوانیست

بر منبر گونه شبها اینگونه اشکم خطیب است:

"از سنگهای بیابان خاموش بودم عجب نیست"

از ما که هم کیش موجیم اینگونه ماندن عجیب است

با اشتیاق زیارت یاران همدل گذشتند

انگار تنها دل من از عاشقی بی نصیب است...

 خیلی گذشته ولی نمی دونم چرا نمی تونم اون مارش قشنگ رو بشنوم و اشک توی چشمام جوونه نزنه.انگار اون اتفاقا قصه هایی بودن که شبای بچگی مو به یادموندنی کردن.برای من به شیرینی یه قصه گذشت اما تلخی زهرش الان تموم وجودمو پر کرده و حسرت بودِ آدمایی که دنیامون روی نبودشون بنا شده... نمی خوام به این فکر کنم که تقصیر از کی بود و چی شد و چرا اینجوری شد ...اون آدما برای همیشه قهرمان قصه هام می مونن...قهرمانانی تکرار نشدنی...جاشون خالیه خیلی خالیه خیلی...


 
comment نظرات ()
 
جشن شکوفه ها
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢
 

رفته بودیم جشن شکوفه ها! آخه خواهری من امسال کلاس اوله.قربونش برم مقنعه سفیدشو سرش کرد کیف کوچولوی صورتی شو انداخت رو کولش و با کلی ذوق و شوق رفت مدرسه. اصلا دلم نمی خواد جای اون باشم.فکرشو بکنین تازه بخواین الف ب یاد بگیرین!

توی حیاط همه کلاس اولیا صف گرفته بودن. یه عالمه تربچه بی دندون.چقدر فرق می کنه با اون موقعا که ما می خواستیم بریم کلاس اول.هم مدرسه ها هم برنامه ها.دیگه از اون مدرسه های 20-30 کلاسه  و حیاطای بزرگ خبری نیست.اما هم تاب و سرسره دارن هم استخر هم می تونن ماسه بازی کنن.خانوم مدیر کلی سفارش کرد که حتما چند روز با بچه ها بیاین مدرسه.کلی تحویلشون بگیرین . وقتی برمی گردن خونه براشون میوه بیارین! مامانم امسال وقتی دید برنامه کارش یه جوریه که دردونه اش یه روز تو خونه تنها می مونه می خواست بره تقاضای باز نشستگی بده! روز اول که ما رفتیم کلاس اول خانوم مدیر رفت بالای صف گفت همه پدر مادرا بیرون! بعدم عین گله گوسفند کردنمون تو کلاس.بیشتر بچه ها گریه زاری می کردن یکی هم جیش کرد تو شلوارش منم مات و مبهوت مونده بودم.اما چون از همون اول زندگانیم مهد کودک رفته بودم از گریه خبری نبود.تازه هفته ای هفت روز هم تو خونه تنها می موندیم یا بعد از مدرسه می موندیم پشت در! تبعیض از این واضح تر؟ حالا دنبال هر بچه ای یه ایل راه میوفته میاد جشن شکوفه ها! یکی از اونور چیک چیک عکس می گیره یکی از اینور ویر ویر فیلم.ما که اونجوری بودیم شدین این! اه اه اینا چی میشن!

ولی زمان ما یه کیف دیگه ای داشت ها.خیلی یاد خاطراتم افتادم.یه روز دیگه تعریف می کنم.

دو تا کلاس اول داشتن.یکی از معلما خوشگل بود یکی زشت.همه بچه ها هم می خواستن تو کلاس خوشگله باشن.مموشی ما هم که خیلی رو این چیزا حساسه میدونستم اگر بیوفته تو اون یکی کلاس خیلی ناراحت میشه.بعد از قرعه کشی خدا رو شکر افتاد تو کلاس خانوم خوشگله! با دمش گردو میشکست.همون موقع یکی از بچه ها که افتاده بود تو اون یکی کلاس بلند داد زد وااااااای بدبخت شدیم!

ما هم ناکام نشدیم البته یه کیک هم به ما رسید.

بچه ها چقدر قشنگن.با اون صداهای ریزشون, با اون مقنعه های کج و کوله و کیفای رنگی رنگی.ولی من ......چقدر قدم بلند شده...چقدر بزرگ شدم...چقدر بزرگ شدم...

 


 
comment نظرات ()