دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢
 

مثلا قرار بود دیشب به مغزم استراحت بدم.تا خود صبح بیدار بودم الکی! بعدش گرفتم خوابیدم تا لنگ ظهر(11:30) بعدشم یک سر دردی گرفتم که نگو...

همون اولین دقایق آزادیم با خواهریم رفتم بیرون گردش.یعنی بهش قول داده بودم اگه این چند روزی که دوستم میاد خونه مون درس بخونیم اذیت نکنه براش جایزه بخرم! (چقدرم که اذیت نکرد!!!) اونم تا از سر امتحان برگشتم نامردی نکرد نذاشت یه استراحتی بکنم! از اولش باهاش شرط کرده بودم که هر چیزی حق داره انتخاب کنه غیر از عروسک.بهش گفتم اگه یه کلمه بگی عروسک همونجا عروسکت می کنم می چسبونمت به دیوار.پدرمونو در آورده از بس عروسک خریده.اتاقم شده عروسکدونی! بعد از کلی گشت و گذار و اینور اونور رفتن که خانوم هیچی نپسندیدن و دیگه داشتیم از پا میوفتادیم زیره چشمی نگام می کنه لبخند بدجنسی میزنه و میگه شقایق ببین اون عروسکه چقد خوشگله!

 

دیگه مرکز کتاب برام جذابیتی نداره.نمی دونم کتابا بی خود شدن یا من بی سلیقه شدم.قبلنا که می رفتم چند تا کتاب بر می داشتم و مجبور بودم هی وسط مغازه ها پولامو بشمارم که کم نیاد اما حالا که پولامو جمع می کنم و با کلی ذوق و شوق میرم دست از پا درازتر بر می گردم.اما کتابای جالبی هم دیده میشه.چند وقته مد شده لیریک آهنگای خواننده ها رو ترجمه می کنن و می فروشن.قبلا پینک فلوید و جیپسی کینگز و اینا رو دیده بودم.سری قبل هم که رفتم شکیرا رو دیدم این سری دیگه جنیفر لوپز هم اومده بود! با عکس و مخلفات.اون اولیا یه چیزی اما دیگه شعرای شکیرا و جنیفر لوپز ؟؟؟؟ وایسادم خوندم و کلی خندیدم.گفتم لابد سانسور شده است اما نهههه اینقدر دقیق و کامل بود.ببینین این ترجمه اش چی میشه:

 

Lucky that my lips not only mumble

They spill kisses like a fountain

Lucky that my breasts are small and humble

So you don't confuse them with mountains

 

واقعا که شاعر از خودش شعر در وکرده.چه جوریه که اینا مجوز چاپ می گیره اونوقت...

خیلی وقته دنبال یه کتاب می گردم اما پیداش نمی کنم. "دنیای متهور نو" از "آلدوس هاکسلی" کسی خبری چیزی نداره؟

 

بعدشم رفتیم کافی شاپ همیشگی مون.آبرومو برد.آخه کیک به اون گندگی جلوته نمیتونی از خیر این یه مثقال خامه که ریخته روی میز بگذری؟ بعدشم می خواد بشقابو لیس بزنه.قهوه شم با قاشق می خوره! اما من حواسم به چیزای دیگه بود اینور دو تا دل میدن قلوه میگیرن اونور یکی شون اشک میریزه اونیکی می خواد از دلش در بیاره.یه دختره هم تنها نشسته بود منتظر.یه کادوی گنده هم کنارش بود.خوش به حال طرف من نمی دونم چرا این چیزا رو که می بینم خنده ام میگیره.نه که عشق و عاشقی مسخره باشه ها اما این کارا به نظرم بچه بازیه.خنده ام می گیره خوب چی کار کنم.

موش کوچولو اینقدر خورد که دلش درد گرفت مجبور شدم نصف راهو بغلش کنم! بعدشم کلی با هم آواز خوندیم وسط خیابون و خوشحال و شاد و شنگول برگشتیم خونه.اینم از اولین روز تعطیلات.

 

کلی برنامه داشتم واسه این چند روز تعطیلیم ها اما نمی دونم چرا هر چی فکر می کنم هیچیش یادم نمیاد!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢
 

ای خداااااااا آخه چرا من اینقدر بدبختم؟؟؟ نتونستی 5 روز تعطیلی با دل راحت به ما ببینی؟ حالا همه اش باید تو هول باشم که کی نمره ها رو میدن و من چند میشم.تا حالا به این فلاکت نیوفتاده بودم.اونم واسه امتحانی که هم خیلی خوندی هم بلدی! اصلا این فارماکو با من لجه! تازه استاد محترم لطف کردن امروز نمره امتحان میان ترم که من خراب کرده بودمو زیاد کردن و سهم پایان ترم کم شد.ببین استاد هم با من لجه! خلاصه که اگه یکی دو تا سوال جا به جا بشه...  اونوقت باید بشینم فکر کنم خودمو چه جوری بکشم بهتره.اما راستیاتش اصلا حس افتادن ندارم! ولی رو حساب احتمالات کاملا امکانش وجود داره.اما خوب از اونجایی که من اصولا بر آنچه دلم می گوید گردن می نهم پس بی خیال!

آغاز تعطیلات تابستونی رو به خودم تبریک عرض می کنم.اینا اصلا اون چیزایی نبود که می خواستم بگم ولی نمی دونم چرا مغزم فرار می کنه.طفلکی خوب حق داره... امشبو بهش استراحت میدم.برای این 5 روز تعطیلی کلی برنامه ها دارم.


 
comment نظرات ()
 
اين منم!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

این منم!

بدون شرح!


 
comment نظرات ()
 
حرفهای تکراری
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢
 

نمی دونم چرا باز دوباره افسرده شدم.یعنی می دونم ها اما نمی دونم! باز دوباره حوصله ندارم.یه خورده اش مال این جنگ و دعواهای وبلاگیه که داره حالمو به هم میزنه یه خورده اش هم مال اینکه فهمیدم مشکلی که جدیدا برام تو دیدن وبلاگا پیش اومده از پروکسی های جدیده یه خورده اش هم صد البته مال امتحان قریب الوقوع فارماکو.اما اینا هیچ کدوم ارزش غصه خوردنو نداره.خودم میدونم.چند شب پیشا که فیلم ژولیوس سزارو میدیدیم یه چیزی سخت دلمو تکون داد.از اون مدل فیلمایی بود که خیلی دوست دارم.مثل گلادیاتور.من همیشه از صحنه های جنگ اینجور فیلما لذت میبرم.همیشه مسحور صحنه ها میشم.اما اینبار نمی دونم چرا به نظرم اینقدر زشت اومد! چقدر وحشیانه است که آدما همو می کشن. چقدر وحشتناکه که آدما حاضرن به خاطر راحت تر زندگی کردن همدیگه رو به بردگی ببرن.چقدر احمقانه است که آدما به خاطر زمین می جنگن.چقدر خنده داره که می بینیم هنوزم که هنوزه هیچی عوض نشده.خودخواهی های احمقانه مون کینه ها و کنایه ها و دورویی ها...اینقدرم ادعای آدم بودن می کنیم!

 

ولش کن اصلا حوصله اشو ندارم.نمی خوام حرفای تکراری بزنم ولی نمی دونم چرا امشب همش یاد این جریان میوفتم...چند وقت پیش تو اصفهان یه دزدی شد فکر می کنم از یه طلا فروشی.دو تا موتوری بودن.موقع فرار پای یکیشون تیر می خوره و می افته.اون یکی هم یه تیر میزنه تو سر دوستش و فرار می کنه.تا همین جاش برام غیر قابل باور بود تا چند روز بعد که نفر دوم رو دستگیر کردن.اون دو تا برادر بودن!!! برام اصلا اهمیت نداره که چه مسائلی چه فرهنگی چه مشکلاتی باعث این وقایع میشه.فقط نمی تونم تحملشون کنم.فقط همین جوری وقتی میشنوم گریه ام می گیره.فقط حالم بد میشه,حتی از آدم بودن...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢
 

* اینم از انتخاب واحد این ترم...ظرف نیم ساعت همه کاراشو کردم تموم شد.من نمی دونم چرا بعضیا اینقدر غر میزنن سر انتخاب واحد! کاری داره؟ میری قشنگ فرمو از دفتر می گیری. بعد لیست واحدایی که قبلا مسوولین محترم برات انتخاب کرده اند رو از روی بورد می نویسی.بعد میری وارد کامپیوتر می کنی و تشریف میبری خونه.تازه اگر خودم راهو اشتباه نرفته بودم و تو دانشکده فنی گم نشده بودم یه ربع بیشتر نمیشد.اما عجب بزرگه این دانشکده فنی.بیخود نیست اینهمه مهندس ریخته! آدم اگه مثل من بار اولش باشه که میره اونجا(بعد از سه سال حضور پربار در این دانشگاه) حتما گم میشه.خدا وکیلی خیلی با دانشکده پزشکی فرق می کنه.هم خودش هم آدماش! هر چی پسرای ما سر به زیر و عینکی و مظلوم و طفلکی اند اینا...همه موها شاخ شاخ و ریشا شونم عین این شیطونه! ( آخی... یکی از دوستام عاشق این شیطونه بود. همه اش می گفت ببین شقایق چقد ریشاش خوشگله!! راست میگه ها نگاش کنین=>................. )

حالا نه که فکر کنین چی ها همه شون صاحب داشتن.اونم نه یکی نه دو تا....به هر حال ما را نه با مهندس جماعت کاریست و نه با دانشکده آنها.اصلا هیچوقت هندسه و جبر با گروه خون ما سازگار نبوده چه برسد به دینامیک و مصالح و تحلیل و نمی دونم چی چی...

ماحصل تلاش نیم ساعته بنده هم شد این چند واحد ناقابل: قلب و ریه و کلیه و روماتو به اضافه سمیولوژی(نشانه شناسی!!!) و کارآموزی بهداشت.یه خورده سنگین نشده؟ تازه خدا میدونه کارآموزی کدوم ده کوره بیوفتیم.اما طوری نیست.من قول داده ام اگر این فارماکو به خیر بگذره آدم شم...به جون خودم راست میگم.تنبلی تعطیل!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٢
 

عید شما مبارک

 علی ای احمد ثانی به رجعت بالها وا کن

علی ای مرد دین باز آی و فتح کل دنیا کن

تمنای وصال تو همیشه در زمان جاری

بیا ای ذوالفقار حق که خود تنها جهان داری

امین حکمت احمد ودیعه دار علم جان

بیا ای زاده کعبه بیا ای حرمت ایمان

بیا ای آیه وحدت پیام عشق و وصل آور

در این تاریکی تردید بیا آیین اصل آور

ز جا برخیز ای سلطان که اخترخانه ویران شد

قمر در حال خاموش است و جنگ دیو و انسان شد

زمین از کفر می سوزد سپهر از درد می نالد

بگو دست خداوندی ز رویت پرده بردارد

سپاه آسمان برگیر سلاح عشق را بردار

براق خسته را زین کن ز جانها کینه را بردار

علی بنگر شب مارا شب تاریک ویرانی

بیا خورشید عدل افروز ما ای جان نورانی

 

این آهنگ ناصر عبداللهی رو خیلی دوست دارم.

بابا داشت یه آهنگ از شجریان می خوند.پرسید میدونی چرا اینو اینقدر دوست دارم؟ چون تو برام خریدی! یادمه ..اولین کادویی بود که براش خریدم و با خط خرچنگ قورباغه روش نوشتم تقدیم به بابا! اون موقعا از بس بابا گوشش میداد حالم از شجریان به هم می خورد! وقتی که این حرفو زد یه حالی شدم.کاشکی زودتر می فهمیدم کارایی که می کنم چه کوچیک چه بزرگ چه بد چه خوب اینقدر براشون مهمه.مامان و باباها رو میگم.گاهی حتی یه کلمه...

عید همه مبارک...روز پدر مبارک...

باباهای آینده روز شمام مبارک


 
comment نظرات ()
 
داداشی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٢
 

مثلا من و داداشی!

امروز تولده! تولد داداشیمه.یادمه خیلی دلم نی نی می خواست. دلم می خواست خواهر دار بشم.دلم می خواست اسم خواهرم بشه لاله...مامان یه نی نی برام آورد اما پسر بود.2 سالم بود همش, یادم نیست اون موقع حسم نسبت بهش چی بود.مامان میگه حسودی نمی کردی.همون روزا هر کی میومده خونه مون می گفته وای چقدر شکل شقایقه...منم شبا تو خواب لبخند میزدم و می گفتم: شلک منه شلک منه...شاید اونو یه تیکه از خودم می دونستم.یه تیکه کوچولو که تو دل مامانی جا مونده بود.

من و نی نی با هم بزرگ شدیم.با هم بازی کردیم.با هم شیطونی کردیم.با هم کتک خوردیم! داداشی از مهد کودک می ترسید.گریه میکرد.الهی بمیرم قیافه اش یادمه وقتی خاله مهد کودک بغلش می کرد و میاوردش پایین و می گفت: خواهر این بچه کیه؟؟؟ مماخش آویزون بود از بس گریه کرده بود.تا بغلش می کردم ساکت میشد.سرشو میذاشت رو سینه امو خوابش میبرد.چقدر دوسش داشتم؟؟؟

حالام دارم.مگه میشه دوسش نداشته باشم؟ فقط یه اشکال بزرگی هست.داداش کوچولو اینقد گنده شده که تو بغلم جا نمیشه.حالا چی کار کنم؟ چه جوری بفهمه من هنوز دوسش دارم؟ چه جوری بش بگم گنده بک! با اینکه الان قلدر شدی و دیگه زورم بهت نمی رسه...با اینکه بعضی وقتا اینقدر اذیت می کنی که دلم می خواد کله تو بکنم! اما هنوز داداش کوچولوی منی؟ هنوزم دوست دارم خیلی بیشتر از اون موقعا!

امروز تولدشه.داداش کوچولوم 20 سالش شده! ولی من براش کادو نخریدم.نمی دونم چی بخرم.نمی دونم چی بهش بدم که بفهمه هنوزم یه تیکه از دلم مال اونه...برای همیشه


 
comment نظرات ()
 
داستان کشف درمان آنمی پرنسیوز !
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٢
 

 اینم یکی دیگه از قصه های استاد هماتولوژی.با اینکه مطمئن نیستم حقیقت داشته باشه اما حیفم اومد اینجا ننویسمش.به نظرم خیلی جالب بود.

توضیح:یک نوع کم خونی به نام آنمی مگالوبلاستیک داریم که در اثر کمبود ویتامینB12 به وجود میاد.این ویتامین برای جذبش به ماده ای به نام فاکتور داخلی نیاز داره که در معده تولید میشه.فقدان فاکتور داخلی در انسان به خاطر عدم جذب B12 باعث آنمی پرنیسیوز میشه. برای درمان این بیماران در کنار ویتامین باید از فاکتور داخلی هم استفاده کرد.در ضمن ویتامینB12 در غذاهای حیوانی و به خصوص جگر یافت میشه.حالا اینو داشته باشیم تا برسیم به اصل ماجرا(سعی میکنم همونجوری بگم که استاد تعریف می کرد!)راست و دروغشم با خودش.از حالا گفته باشم!

 

*در حدود سال 1700 پزشکی به نام دکتر castleman در اسکاتلند روی آنمی مگالوبلاستیک تحقیق می کرد.در اون زمان علت این بیماری هنوز ناشناخته بود.یک شب که دکتر داشت روی یک جسد کار می کرد خوابش گرفت و تصمیم گرفت که بره خونه و برای اینکه کارشو در خونه ادامه بده کبد جسد رو برداشت و توی کیفش گذاشت تا همراه ببره! در کالسکه ای که اونو تا خونه میبرد سه تا از بیمارانش رو ملاقات کرد و بعد از حال و احوال چون خیلی خسته بود کیفش رو گذاشت زیر صندلی و خوابید.وقتی به مقصد رسید مریض هاش بیدارش کردن و اونم چون عجله داشت و احتمالا خوابالود بود کیفش رو جا گذاشت...آقایون مریضا در کیفو باز کردند و دیدن به به! یه جگر خوشمزه...

چند وقت بعد دکتر یکی از اون مریض ها رو ملاقات کرد و دید که حالش خیلی بهتره.گفت: به به بزنم به تخته میبینم که انگار حالت خیلی خوب شده بگو ببینم چی کار کردی؟ مریض هم خندید که ای آقا تموم مریضی ما از گشنگی بود.اون شب که شما جگرتونو جا گذاشتین ما خوردیمش, خوب شدیم

دکتر با دیدار اون دو تا مریض دیگه و اطمینان از بهبودی اونها نتیجه گرفت که باید یه چیزی! در کبد وجود داشته باشه که در درمان این بیماری موثره.خلاصه از اون به بعد در درمان این آنمی از جگر گاو استفاده می کردند.اما مشاهده کردند که تعداد کمی از این بیماران هستند که هر چی هم جگر می خورند خوب نمیشن.برای همین دکتر فکر کرد که شاید در معده افراد یه چیزی باید باشه که در اینها نیست.برای اثباتش جگر خام رو میداد به دانشجوهاش بخورن و بعد از نیم ساعت وادارشون میکرد تا بالا بیارن! و بعد مواد حاصله رو به عنوان دارو به مریض هاش میداد...خیلی جالبه ها!

 

اینم یه مطلب علمی! به هر حال به نظر من یه معدنچی مفلس بی کس و کار بودن در سال 1700 خیلی بهتر از دانشجوی پزشکی بودن بوده نه؟ جگر خام اییییییی بدبخت مریضاش!

 

نخندین به جون خودم همشو استاد تعریف کرده اونم با آب و تاب بیشتر.حالا من به شما رحم کردم بقیه داستاناشو نگفتم.مثلا قصه اون دکتر جوون که معشوقه اش آنمی آپلاستیک گرفته و خودش می خواسته پیوند مغز استخوانش کنه و به جرم قتل دختره سالها در زندان بوده و یا قصه سرخپوستای آدم خوار که شکارشونو میذاشتن تو قابلمه و دورش گومبا گومبا میکردن و چون با کفش چوبی پا به زمین می کوبیدن دچار همولیز میشدن و یا حرکات موزون شنبه شب کفار اونور آب در کازینوها و ویکند دیزیز!

 

دکتر همین جوری شب امتحان میشسته درساشو حفظ می کرده که الان لیست مدرکا و تخصصاشو با تریلی هم نمیشه کشید دیگه.کی میشه منم مثل اون اینقدر چیز بلد بشم؟ قصه ها رو نمی گما بقیه شو


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢
 

 *خدایا شکرت.خیلی نگرانش بودم.نمی دونم اگر قبول نمیشد چه بلایی سرش میومد.نمی دونم اگر تو این مدت پشتشو ول کرده بودم چه بلایی سر خودش میاورد.تو این یک ساله هر وقت می پرسید شقایق چی میشه؟ می گفتم نگران نباش درست میشه بهت قول میدم.اما پشتم می لرزید چون واقعا نمی دونستم چی پیش میاد.چون با اوضاعی که می دیدم...این روزای آخر وقتی که گفت بیمارستان بودم وقتی که فهمیدم رگشو زده وقتی علتشو فهمیدم وقتی فکر کردم این موجود معصوم و دوستداشتنی باید چه شرایطی رو تحمل کنه ...هیچی فقط ترس برم میداشت...می ترسیدم نتونه یک سال دیگه تو این شرایط دوام بیاره.آخیییییییییییش...حالا خیالم راحت شد.با ورود به دانشگاه,همون رشته ای که دلش می خواست, یه شهر دیگه که از این محیط دورش میکنه...بهش گفتم دیگه دست خودته.باید آینده اتو بسازی.می دونم که قدرتشو داره.می دونم که قدر موقعیتشو میدونه.خدایا تو هم کمکش کن.اونم قول داده که هیچوقت فراموشت نکنه...

 

*یه تبریک مخصوص برای همه عزیزانی که امسال دانشجو میشن.امیدوارم همه شون موفق باشن و قول و قرارایی که با خودشون و خدا گذاشتن _که اگه قبول بشم چی کار میکنم و چی کار نمی کنم_ لااقل به این زودیا یادشون نره.ما که همون روزای اول یادمون رفت!

 

*چند وقت پیشا با یکی از دوستام(ف) تو خیابون میرفتیم و طبق معمول غر میزدیم که ای وای چقدر درس داریم و این چه رشته گندیه که آدم همش تو هول و هراسه و یه شب خوش نداریم و ای خدا این چه بلاهاییه که سر ما میاری...همون موقع برخوردیم به یکی از دوستان دبیرستان (ف) بعد از سلام و احوالپرسی شروع کردن از قدیما حرف زدن.دوستش گفت یادته اون موقعا همش می گفتی من اگه پزشکی قبول بشم دیگه هیچچچچی از خدا نمی خوام؟؟!!

راست میگه ها! پاک یادمون رفته بود.کلی خندیدیم.هر چی هم فکر کردیم دیدیم نمی تونیم از خیر خواسته های جدیدمون بگذریم.به هر حال هر چی نباشه این پره هه زیاد دور نیست! حتی چیزای مهمتر از اون در پیشه!پس جمله فوق به شرح زیر اصلاح می گردد:

خدایا تو که خودت می دونی هر چی هم که بدی ما باز بیشتر می خوایم.پس بی خیال قول و قرار.قربون مرامت!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢
 

من اگر میدونستم دسته جمعی درس خوندن اینقدر مفیده زودتر این کارو می کردم.یه تجربه بد داشتم موقع کنکور که وقتی می خواستیم با دوستم درس بخونیم همش حرف میزدیم و آه و ناله که ای وای چی کار کنیم اگه قبول نشیم و این حرفا که خیلی روم اثر بد گذاشته بود به خصوص با نامردیایی که بعدا دیدم ازش و ...بگذریم.اما اینبار به اندازه یه هفته درس خوندیم و چیز یاد گرفتیم نه رقابتی در کار بود و نه دوستم سعی میکرد نکته های مهمش رو از من مخفی کنه! تازه کلی هم خوش گذشت و خندیدیم.نزدیک خونه شونم عروسی بود و من نمیدونم چرا همش آهنگ برره ای میزدن! از اون طرف مامان و بابای دوستم رفته بودن واسه داییش خواستگاری.طفلک داییشم هر چند دقیقه یه بار میومد در خونه که چه خبر؟!! طاقت نمیاورد لااقل برگردن.ما هم بهش می خندیدیم و ذوق میکردیم.خودمونیما اما این پسرا وقتی عاشق میشن خیلی قیافه هاشون بامزه میشه.عین بیچاره ها میشنحالا خبرش بهم رسیده که مامان و بابای دختره گفتن نه! و دختر ما حالا می خواد درس بخونه و این حرفا.و بند و بساطی هم داشتن از قهر و گریه خان دایی...تا اینکه....اگه گفتین چی شده؟ خود دختره زنگ زده بهش گفته من بازم منتظر شما می مونم!!!! گیلی لی لی لی...

یه چیز جالب! ما قبل از ناهار خودمونو وزن کردیم.بعد از ناهارم گفتیم بریم ببینیم چقدر خوردیم.نتیجه اینکه من 2 کیلو بیشتر شده بودم اونیکی 5 کیلو!! و صاحب خونه بدبخت 1 کیلو هم کم کرده بودطفلک از بس حرص خورده از دست ما گوشتش آب شده.

نتیجه همه اینام اینکه من هماتولوژیمو خیلی خوب دادم یعنی اگه یه بی دقتی نمی کردم 20 میشدم.حیف! اما از اون مهمتر اینکه درس خوندن یادم اومد! به خدا یادم رفته بود دقیق درس بخونم.یادش به خیر اونروزا که یه دونه نمره زیر 17 کلی افت بود واسمون.هییییییی عجب روزگاری بود ترم 1و2و3و4و5.این ترم 6 چه کوفتی بود گریبان ما رو گرفت؟ بذار این ترم به خیر بگذره من قول میدم آدم بشماصلا از این به بعد همش میرم خونه دوستم درس می خونم...البته اگه راهم بدن.

 

 

انگار کم کم دارم خوب میشم! هورا.اینجوری نوشتن هم به دهنم مزه کرده.خدا به داد وبلاگم برسه.بیچاره دوستام...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢
 

* ديشب دسته جمعی رفتيم رو پشت بوم تا مريخ رو ببينيم! قرمز نبود! اما روشن روشن. چيز خاصی نبود فقط جالب بود که بعد از ۶۰۰۰۰ سال ميتونی اينقدر نزديک ببينيش.فکر اينکه ۶۰۰۰۰ سال پيش مريخ اينجا چيا ديده.فکر اينکه الان چند تا آدم دارن نگاهش ميکنن.فکر اينکه ۶۰۰۰۰ سال ديگه...راستی ۶۰۰۰۰ سال ديگه من کجام؟ سال ۶۲۰۰۳ اینجا چه شکلیه؟ مطمئنم هرجا که باشم خیلی قشنگه حتی قشنگتر از اینجا.دلم می خواد اونروز زودتر برسه.

 

* یکی هست که باهاش حرف میزنی.دلت خوشه که میشنوه شاید یه جوری بار دلت سبک بشه.میگی و میگی اونقدر که فکر می کنی اونم قد خودت می دونه بعد یهو می بینی انگار هیچی از حرفات نفهمیده انگار تو یه دنیای دیگه است. همون دنیایی که همیشه ازش فرار می کنی.همون دنیایی که عهد کرده بودی طرفش نری.همون دنیایی که حالت از خودش و آدماش به هم می خوره...احساس حماقت می کنی!

 

* آهااااااای اون چیزی که می خوای همین جاست...همین رو به روت...اون دورا دنبالش نگرد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢
 

هر چی بدبختی تو دنیا هست خراب شده رو سرم.اکانتم مشکل پیدا کرده و وبلاگم آپدیت نمیشه الانم با اکانت دزدی اومدم.داداش حلال کن!قیافه وبلاگمو ببینین چه شکلی شده! من نکردم نمی دونم چشه.هیچ ساعتی قدرت بیدار کردن منو نداره یه داروی ضد خواب با عوارض کم بهم معرفی کنین پیلیز(بی زحمت یه چیزی باشه که دارو خونه زیاد سین جیم نکنه).امتحان خون دارم با اینکه هم حجمش کمه هم آسونه اما یه مشکلی داره.هر چی می خوام با حواس جمع بخونم نمیشه.تمرکز ندارم آقا کلا این ترم اینجوری شدم.من چه مرگمه؟

فقط اینجا که میام یه کم آرومم.می خوام از این به بعد یه خورده چرت و پرت بنویسم(یه کم بیشتر از قبل) ببینم خوب میشم یا نه.خوب میشم یا نه؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢
 

دیدین مامانا وقتی پسرشون داره داماد میشه همش یه اشکی گوشه چشمشونه؟ منم الان اون شکلی ام.اما نه من مامانم نه کسی قراره دوماد بشه.

چند تا از بچه ها دارن فارغ التحصیل میشن.دیگه دارن دکتر میشن. نه از این دکتر الکی ها که به ما میگن ها! دکتر راست راستکی.

نمی دونم چه حسی میتونه داشته باشه.شاید خیلی خوب باشه رها شدن از این همه درس و کتاب و امتحان.دیگه هر چی هم دوستش داشته باشی بالاخره بعد از هفت سال خسته میشی.بعد از اونهمه شب بیداری حتما یه دل سیر خواب خیلی می چسبه.نمی تونم تصورشو بکنم چه حسی خواهد بود.شاید شادی همراه با بغضی از خاطرات گذشته.هیجان ورود به یه مرحله جدید و ترس...ترس از آینده که چی پیش میاد.تازه بعد از اینهمه بدبختی شدی پزشک.پزشک عمومی! پزشک عمومی؟ پزشکی که دیگه الان به درد نمی خوره. تازه دارن متخصص هاشو صادر می کنن.این حرفها رو که می شنوی دلت می خواد همچین بزنی ...

می دونی تازه اولشه.کار اصلی از حالا شروع میشه.حالا خودتی که باید تنهای تنها راهتو تو این جنگل پیدا کنی.هیچکس کمکت نمی کنه.می دونی که نباید انتظاری داشته باشی حتی توقع احترام.توی جامعه ای که آدم آدمو پاره می کنه جایی که هیچ چیزی سر جای خودش نیست ... تازه خدا نکنه انساندوست و آرمانخواه هم باشی!!!

با این حرفه ای که همش درده و درد و تو می دونی که کار زیادی هم ازت بر نمیاد.این خیلی سخته.

                                                              

چی داشتم می گفتم؟ انگار خیلی چیزا می خواستم بگم بگذریم الان حسش نیست.اصلا چی چی میگی تو؟حالا کو تا تو به آخرش برسی؟بذار بشمرم..فکر کنم حدودا 1492 روز تا رهایی! برو بابا جوجه! برو بشین فارماکوتو بخون نیوفتی بچه جان حرف زیادی هم نزن! _چشم

                                                          

اما با این وجود فکر می کنم این حرفها هیچکدوم اون چیزی نیست که ته دلمونه.ممکنه بعضی وقتها آدمو سست کنه.ممکنه گاهی دل آدمو به درد بیاره ولی چیزی که مهمه اینه که آدم از خودش راضی باشه.بزرگترین لذت در دنیا...دانستن...هفت سال که چیزی نیست هفتاد سال هم کمه.

 

دوستای خوبم من تو همین مدت کوتاه من خیلی چیزا از شما یاد گرفتم.با تمام وجود آرزو میکنم موفق باشید.امیدوارم هر جا که هستید و هر چی که پیش میاد به اونچه که می خواین برسین.خدا کنه زندگی ارزشمندی داشته باشین برای خودتون و دیگران. مبارکتون باشه.

 

دکتر پویان, دکتر آرمین, دکتر رضا, دکتر کوروش آزادیتون مبارک باشه


 
comment نظرات ()