دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢
 

من تا حالا نمی دونستم پشه ها اينقدر سفتن! با هاريسون زدم تو سر يه پشه کتابم له شد


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢
 

 *w32.blaster.wormبه دانشگاه ما هم رخنه کرده بود.خیلی منظره جالبی بود.50 تا کامپیوتر با هم ویروس بگیرن! این بالا میومد اون خاموش میشد این یکی ریستارت میشد اون آلرت میداد.جالب تر از همه یه آقا پسری بود که پشت یکی از همین کامپیوترا داشت چت میکرد.هر دو دقیقه به دو دقیقه کامپیوتر خاموش میشد دوباره روشنش میکرد کانکت میشد و دوباره از نو.از رو هم نمی رفت! ای بابا.اینهمه پشتکار اونم از یه دانشجو؟ واقعا قابل تقدیره.وایسادیم کلی به این تلاش بی وقفه خندیدیم.تازه همون روز وقتی از دانشگاه برگشتم خونه دیدم داداشم پشت کامپیوتره داشتم براش تعریف می کردم چی شده که کامپیوتر خودمونم شروع کرد به شمارش معکوس! هیچی دیگه خودمونم مجبور شدیم با همون پشتکار بریم ثانیه ثانیه آنتی ویروس داون لود کنیم و ویروسه رو بکشیم.فقط کسی نبود اون موقع به قیافه من بخنده!

 

*دکتر کورش یه چیزی در مورد آمپول آمریکایی نوشته بودن که منو یاد یه جریانی انداخت.چند وقت پیش یکی از پسرای ننر فامیل ما خودکشی کرده بود! با سه تا دونه استامینوفن کدئین!!! مامانش هم زنگ زده بود به بابای من گریه و زاری که بیاین پسرم از دست رفت و هر چی به باباش گفتم یه کم به این بچه(4-23 ساله) توجه کن و اینقدر اذیتش نکن و پول تو جیبیشو زیاد کن...اییییییییییی

خلاصه بابای منم رفته بود و دیده بود آقا خودشونو زدن به مسمومیت و یعنی مثلا دارن میمیرن و فکر کرده بود که جدی جدی خبریه و برده بودنش بیمارستان.اونجا تازه از مامانه که می پرسن چی خورده جواب می شنون 3 تا قرص استامینوفن.یکی از پرستارا به بابام گفته بود آقا بذارین اینو یه شستشوی معده اش بدیم تا حساب کار دستش بیاد.اما بابای من حوصله دردسر نداشته.حیییییییف!

آخه پرستار عزیز اینم پرسیدن داره؟ من اگه اونجا بودم همچین شستشوی معده اش میدادم که روده و معده و مری و نایش بیاد تو دهنش.بلایی به سرش میاوردم که دیگه هوس چنین کاری به سرش نزنه.آی بدم میاد از آدم ننر.آی بدم میاد از پسر سوسول.آی بدم میاد از مامانای بچه لوس کن

 

امروز پیشرفتم زیاد بود.دارم کم کم از مقام ویروس کشی به مرتبه آدم کشی ارتقا پیدا میکنم.مبارک باشه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢
 

این هفته هر روز کلاس داشتم.از 8 صبح تا بعد از ظهر.استاد هماتولوژی داره میره آمریکا برای همین برنامه ما یه کم فشرده شده و تا هفته دیگه هم ادامه داره.بعدشم آزمایشگاه پاتو و امتحانشم که بدیم فقط 3 تا امتحان می مونه.خون و غدد و  اسمشو نبر...

استاد خونمون خیلی آقای ماهیه.از اون دکترای مهربون با کلاس تپل دوست داشتنی که سر کلاسش اصلا خسته نمیشی.عادت داره 4 تا کلمه درس که میده یه داستانی چیزی هم در همون مورد تعریف می کنه. نحوه حرف زدنش هم خیلی بامزه است گوشش هم سنگینه و همیشه سوالا رو عوضی میشنوه.خلاصه دوسش میدارم یه قسمتی از درس امروزمون رو از زبون این آقای دکتر می شنویم

 

استراتژی مقابله با سرطان

فرض کنین توی یه اتاق هستین که ناگهان یه دزد مسلح وارد میشه! تفنگشو میگیره طرفتون و هر آن ممکنه شلیک کنه.چی کار می کنین؟شما که بالاخره قراره بمیرین پس بهترین کار اینه که تمام سعیتونو بکنین.حالا چی کار می کنیم؟ می پریم روش و چند تا محکم می زنیم تو سرش( induction therapy ) اینجا یه نفسی می کشیم اما ولش می کنیم؟ نه!مرحله بعد وقتی افتاد زمین و گیج و منگ شد برای محکم کاری چند تا دیگه می زنیم تو سرش( consolidation therapy )بعد میریم بیرون خونه قشنگ نگاه می کنیم یه وقت دوستاش بیرون کمین نکرده باشن و بخوان حمله کنن!(جستجوی متاستاز) بعد برمی گردیم دست و پای دزده رو می بندیم و اگه خواست از جاش بلند شه باز میزنیم تو کله اش!(maintenance therapy ) بعدش هم باید به کلانتری زنگ بزنیم تا بیان دزده رو ببرن( immuno therapy )...

 

اووووووووووووه کی میره این همه راهو؟ اصلا مگه شانس موفقیتش چقدره که آدم اینقدر بدبختی بکشه؟ منکه اگه یه روزی آقا دزده اومد سراغم همون اول کار بهش میگم قربونت بزن زودتر خلاص شیم


 
comment نظرات ()
 
در روزگار قحطی وجدان دیوانه ای از قفس پرید!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
 

 

دیروز رفتم سینما.دیوانه ای از قفس پرید.خیلی فیلم قشنگی بود و خوشحالم که از دستش ندادم.منو یاد یه شعر انداخت از شاعری که خیلی از کاراشو دوست دارم و زبان خاصی داره که به دلم می شینه.به جای اینکه در مورد فیلم بنویسم ترجیح دادم شعر رو اینجا بیارم.با اینکه طولانیه اما ارزش خوندن رو داره مثل خود فیلم که اولش یه کم خسته کننده بود اما واقعا ارزششو داشت.

با وجود اینکه این شعر در حدود سالهای 69-68 گفته شده و با توجه به جو اون زمان و همینطور سالهایی که گذشته و اینهمه تغییرات فرهنگی و اجتماعی اما هنوزم خیلی حرف توشه. منکه دوسش دارم.دیگه خودتون قضاوت کنید.

 

در روزگار قحطی وجدان

 

آنروزها که فیلم یاد هندوستان نکرده بود

شعرهایم را در کوزه می گذاشتم

و آبش را با اجازه می خوردم

و امروز می خواهم شاعری باشم

با شمشیر وجدان در دست

و واژه هایم را به مواخذه بگیرم

گریستن

نخستین قطعه کودکانه من بود

و فقر

تنها همبازی آنروزهایم

با پدری که دلش می خواست

یک ریال را بین دو برادر

به عدالت قسمت کند

ما با یک سماور برقی متمدن شدیم

و یاد گرفتیم بگوییم:

_مرسی عالیجناب

و امسال سال قحطی عاطفه بود

سالی که آخرین بازمانده های انوری

دیوانشان را چاپ کردند

و رفوزه های هنری

با تک ماده دیپلم افتخار قبول شدند

و هیچ کس به ریش داران بی ریشه نگفت

بالای چشمتان ابروست!

جنگ که تمام شد

عمو جان فرانک هم از فرانسه برگشت

هنرمندان برای گاو مش حسن رمان نوشتند

و بر اساس یه قل دو قل

آخرین فیلمشان را ساختند

و هنرمندان دلسوز

در فضای ملکوتی چوب گردو

به مصاحبه نشستند

و باز همان آش بود و همان کاسه

و سان گلاسه

کافه گلاسه

کاپو چینو

و بستنی های هفت رنگ ایتالیایی

کفاره اینهمه غفلتمان بود

 

بیا بی خیال باشیم

در روزگار چرخشهای صد و هشتاد درجه

در روزگار جوک و غیبت...

بیا به امام زاده داوود برویم

کباب بره اش معرکه است

مطمئن باش بد نمی گذرد

هوای آزاد کوههای دربند حرف ندارد

آرامش رویایی

در بعد ازظهرهای کنار دریا فراموش نشدنی است

بیا به فکر تمدن باشیم

وقتی تابوت شهید نمی آید!

 

این همه خون حجامت ملت بود

تا حاج آقا همچنان چلوکباب سلطانی کوفت کند

تا قلیان بکشد

به تسبیح شاه مقصودش بنازد

و با تلفن زیمنس معامله کند

و گاه که هوس تمدن به سرش میزند

به فرنگ برود

و از شب نشینی هایش فیلم بگیرد

تا اگر نانش آجر شد

آجر را گرانتر از نان بفروشد

 

این همه خون حجامت ملت بود

تا یک موی سبیل شاپور خان

سه دانگ فلان بانک باشد!

تا در اداره ها حق و حساب بگیرند

و قایم باشک بازی کنند

تا جناب آبدارچی با تمسخر بگوید:

"اصلا تو را چه به این فضولیها..."

راستی چرا بعضی

از سادگی انقلاب سو استفاده می کنند

دانشگاه به کلیله و دمنه معتاد است

معلمها به رونویسی از تکلیف کبری اکتفا کرده اند

و هنرمندان مرتب برای هم جادو و جنبل می کنند

همسایه بغلی ما شخص شریفی است

با هشتصد متر بنا

به دنیا اعتقاد ندارد

یک پایش این دنیاست

یک پایش آن دنیا

او در پاک کردن حساب مردم مهارتی خاص دارد

و از ولاالضالین همه ایراد می گیرد

هر وقت جنگ جدی میشد

به جبهه می رفت

و یک تغار آب پرتقال تگری می خورد

او از خدا چند هزار رکعت طلبکار است

و خاطر خواه جیب های بر آمده!

بی خبر از همه جا

برای بنیاد نبوت صلوات می فرستد

و گاه مارکوس را محکوم می کند

تا سیاستش عین دیانتش باشد!

 

بگذار اندیشه های شاعری دق مرگ شود

بگذار چانه شاعری درد بگیرد

قانون ماست مالی شود

بگذار حاجی آقا برای امام حسین بوقلمون بکشد

و مرغ کوپنی

برایش واژه خنده داری باشد

بگذار صغری سر بچه هایش را

با سیراب و شیردان گرم کند

زینب همچنان پیه آب کند

مادر سه شهید دق کند

حلیمه به خاک سیاه بنشیند

و حاجی آقا صیغه چهاردهمش را بخواند

 

خدایا به ما اسلام ناب آمریکایی عطا کن

تا از هر اتهامی مبرا باشیم

 

"علیرضا قزوه "

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
 

امروز تشییع شهدا بود درست پشت سرم اما من نرفتم.صدای یا حسینشون میومد اما حتی راهم کج نکردم.یه نگاهی انداختم باز قیافه های همیشگی, حرفهای همیشگی.دیگه جذابیتی برام نداشت, حرف تازه ای هم برام نداشت.مراسمی که از سر تا تهشو حفظم...

یادش به خیر اون موقع که پنهان از بابا زیاد اینجور جاها می رفتم.همون موقع بود که چشمام باز شد و خیلی چیزا دیدم. هیچوقت تا چیزی رو با چشمای خودم نبینم باور نمی کنم.به حرفای دیگران زیاد اعتماد ندارم.نمی خواستم چشم بسته وارد مسیر زندگیم بشم.راهی که ندونم چیه و کجا تموم میشه.کله شق بودم!!!

شاید خیلی چیزا رو از دست دادم, روزای نوجوونی که می تونست سرشار از لذت و شادی باشه بین سخنرانیا و مجالس بحث و گفتگو گذشت.چه جاهایی که نرفتم! چقدر وقت و انرژی صرف شد.

 اوووووه چه حالی داشتی دختر سر ظهر تو اون گرمای تابستون می رفتی از این کله تا اون کله شهر که مثلا تحلیل جریان سعید امامی رو از زبون یکی از مسوولای سپاه تو یه جمع خصوصی بشنوی و بعد با چیزایی که از جاهای دیگه شنیده بودی و اینور اونور خونده بودی مقایسه کنی و ببینی کی راست میگه!تو اون بحبوحه روزنامه سلام و 18 تیر...می خواستی بشناسیشون .نمی خواستی ندید قضاوت کنی می خواستی مرد عمل باشی.چقدر زحمت کشیدی تا به بعضی از اون جاها راه پیدا کنی.با پارتی بازی و دوست پیدا کردن اینور و اونور می رفتی ,جاهایی که از سر تا پاتو می گشتن که یه وقت اسلحه نبرده باشی!!!

رفتی , شنیدی! بعد می بینی فلان آدم که بزرگترین دغدغه اش اینه که دخترا 12 سالگی شوهر کنن و پسرا 16 سالگی زن بگیرن تا اسلام حفظ بشه, همین آدم که بزرگترین غصه اش اینه که به چه حقی تو یه مملکت اسلامی باید مردم از سبز شدن جوونه های درخت شاد بشن و عید نوروز برگزار کنن.همین آدم که...همین آدمو می بینی که اون بالا بالاها نشسته جایی که تموم قوانین مملکت تو مشتشه.خوب هیچوقت باورت نمی شد که شورای نگهبان یعنی این.باید خودت میدیدی چون نمی تونستی به حرف اینایی هم که پا رو پا انداختن و از سیاست فقط فحش دادنشو بلدن اکتفا کنی.یه روز با این نشستی یه روز با اون همه مدل و رقمشم دیدی.که چی؟ اگه ازت بپرسن چی جواب میدی؟ حقیقتی رو که دنبالش بودی پیدا کردی؟

میگم نه! حقیقتو نه ولی دروغ رو خوب شناختم.حماقت نبود گرچه الان حتی خودمم به خودم می خندم! پشیمون نیستم از همه بهایی که پرداختم از فرصتهایی که از دست دادم(گرچه خوب خوب که فکر کنی در همینام لذتی هست که یه دنیا میارزه) باید پاهام یه جای سفت استوار میشد تا الان به هر بادی نلرزم.چیزای خوبی فهمیدم که هیچکس نمی تونست یادم بده.فهمیدم نباید تو این مسیر آدما رو ببینی بلکه باید رو ی نحوه تفکر قضاوت کنی.فهمیدم که از روی حامیان نمی شه لیدرا رو شناخت. فهمیدم که از حرف تا عمل فاصله زیاده.نمیشه به کسی اعتماد کرد, خیلیها حتی چیزی که میگن اونی چیزی نیست که بهش اعتقاد دارن.فهمیدم که نباید به کسی تکیه کرد چون هیچکسی نمیدونه چی تو ذهنته و چی می خوای.آره راه خودتو برو و به هیچکسی نه دلتو ببند نه فکرتو.با همین چیزا بزرگ شدم حالا دیگه میدونم چی می خوام.دیگه خودمم, محکم! نه خیلی زیاد اما لا اقل اونقدر محکم که به این سادگیا اسیر هر موجی نشم

اوووووووووووه چی داشتم می گفتم به کجا رسید؟!!! چقدر چرت و پرت شد...بگذریم

صدای یا حسینشون از پشت سر میومد...خوب گوش کردم اما برنگشتم چون دیگه یاد گرفته ام که همیشه به جلو نگاه کنم  ...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٢
 

من عوض شده ام؟ یا نوشته هام تغییری کرده؟ اولش یه لحظه خشکم زد. راستش ترسیدم.ترسیدم نکنه من چیزی رو فراموش کرده ام یا دارم تو روزمرگیهام گم میشم!

زندگی...گاهی فکر می کنی,حرف می زنی,از رویاهات از آرزوهات.گاهی غمگینی حوصله نداری,غر می زنی,گاهی می خندی با دوستات شوخی می کنی,گاهی زخمهات سرباز می کنه,داد می زنی...این یه روند طبیعیه,نمیشه قسمتی رو حذف کرد.خواه ناخواه اینطور پیش میره.بستگی به شخصیت آدم داره که کدوم قسمتشو بخوای برجسته کنی.برای خودتبرای دلت..منکه نه شاعرم نه قصه گو و نه منتقد اجتماعی که بخوام چیزی رو عوض کنم از اولشم نبودم قرار هم نیست که بشم یا حتی اداشو در بیارم.یه آدم عادی که شب می خوابه و تا صبح هزار تا خواب می بینه وقتی هم که بیدار میشه حتی تختشم مرتب نمی کنه!من همین زندگی رو دوست دارم.دنیایی که در عین سادگی و معمولی بودن فقط مخصوص خودته و دنیای ساده و معمولی آدمای دیگه که وقتی نزدیکش میشی یه حس خوشایندی بهت دست میده...تنها نبودن و اینکه...ای بابا اینم که مثل خودمه!

یه وقتی تحت تاثیر جنگی قرار میگیری و ازش می نویسی یه دفعه هم از سر امتحان گوارش اومدی و دلت می خواد بگی باباااا سلیاک اسپرو هم اسهال اسموتیک میده هم اسهال سکرتوری! آخه هر چی به این محبوبه میگم که قبول نمی کنه میگه "ج "درسته! "د" میشد مگه نه؟

فکر می کنی این چیزا به درد نخوره؟ اصلا مسائل خصوصیه به کسی ربطی نداره!؟خوب اینم یه نظریه...خوشحالم که این حرفا پیش میاد تا یه خورده این مغزمو به کار بندازم و به خودم فکر کنم ,حالا دیگه میدونم که چیزی در من عوض نشده.فقط می خوام اینجا بازتابی از همه زندگیم باشه.همه دنیام..همهء همش...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢
 

1- شبی گلهای شادی را زچشمان تومن چيدم

بهارت عشق می باريد و من هم اشک باريدم

 به برق شوق در چشمت همين يک جمله را خواندم

که «منهم دوستت دارم»- نگفتی... من که فهميدم

این شعر آقای فرهنگستانی رو خیلی دوست دارم.حس خیلی قشنگی توشه.می خواستم همشو بنویسم ترسیدم کپی رایت داشته باشه.برین کاملشو اینجا بخونین و مثل من لذت ببرین.راستی من نمی دونم در ممالک کفر ترشی پیدا میشه یا نه؟ امیدوارم نباشه!

2- من امروز دارم از خوشحالی بال بال می زنم.بالاخره یه جای خوب برای داون لود کردن آهنگهایی که دوست دارم پیدا کردم.بابا اینkazaa پدر منو در آورد. 30 دفعه انواع ورژنهاشو داون لود کردم آخرشم نشد.انگار با XP مشکل داره.یک ساله دارم می گردم.این آهنگای در پیتی آمریکایی همین جوری ریخته ها اما آهنگ جونای ایتالیایی من تو هیچ سایتی پیدا نمی شه.بالاخره امروز imesh رو کشف کردم و در عرض کمتر از یک ساعت سه تا از  بهترین آهنگهایی که دنبالش بودم اومد رو هاردم.خیلی خوشحال شدم. به محض اینکه یاد بگیرم اینا رو flash کنم میذارم اینجا شما هم گوش بدین ببینین من چقدر خوش سلیقه ام

3- دلم می خواد برم پارک , برم رو اون تپه هه که وقتی بچه بودیم می رفتیم.از اون بالا غل (قل ) بخورم بیام پایین.

4- وووووی وقتی لینک مژگان بانو رو دیدم تو بلاگ مجهول که زیرش نوشته بود "وبلاگ بانوی من "دلم قیلی ویلی رفت.آخی....!مثل دو تا کفتر عاشق حالا مژگان جون تو هی تکذیب کن اما منکه می دونم تو دلت چیه !  حالا همه لپاشونو بگیرن عقب...این فقط مال مژگان جونمه

اينم آخرش

گره خوردند دستان تو٬ انگشتان من٬ با سيب

چه زيبا بود اين تثليث توحيدی٬ ولی من دير فهميدم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢
 

چند روز پيش سوار تاکسی شدم برم کلاس.چند متر جلوتر يه پيرزن و پيرمرد هم ايستاده بودن و صدای داد و بيداد مرده از همونجا ميومد.تاکسی نگه داشت و سوار شدن.آقاهه به راننده گفت سر ايستگاه اتوبوس بعدی پياده ميشيم بعدم شروع کرد به غر زدن سر خانومه که نمی شد اين يه ذره راهم پياده بيای؟ پيرزنه هم بيچاره همين جور که نفس نفس ميزد می گفت نمی تونم راه بيام به خدا پاهام درد می کنه!

راننده پرسید خوب چرا با تاکسی نمی بریش؟ پیرمرده هم داد زد که آقاااااااااا من صد هزار تومن از کجا بیارم بدم برای خانوم به تاکسی؟حالا کل این مسیر کرایه اش نفری صد تومنه ها!

طفلک خانومه همش زانوهاشو میمالید ...

دم ایستگاه اتوبوس که می خواستن پیاده بشن آقاهه با اکراه دست کرد تو جیبش اما پیرزنه زودتر پولو داد و رفتن.

منم همین جوری موندم که باید از گرما و صمیمیتی که تو این رابطه زناشویی موج میزد بخندم یا گریه کنم!

 


 
comment نظرات ()