دریای سرخ

از افاضات استاد فارماکولوژی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 


دارویی داریم که آنتاگونیست 5HT1A است به نام Buspiron , در اضطراب استفاده میشه و برخلاف دیازپام خواب آلودگی ایجاد نمی کنه و چون مشکل اعتیاد و اینام نداره در آمریکا خیلی پرطرفدار شده. ما هم که کشورمون اسلامیه و از این چیزا نداریم الحمدلله.داروی مشابه بوسپیرون هم میشه ماچ پیرون!
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
چه حالی داد ناصرالدین شاه آکتور سینما. تاریخ سینمای ایران با اونهمه زحمتی که پاش کشیده شده. با اون آدمایی که زندگیشونو روش گذاشتن. یه خورده گریه ام گرفت.حیف سینمای سوته دلان و دلشدگان وعروسی خوبان , حیف سینمای علی حاتمی و مخملباف و حاتمی کیا که بیفته دست شور عشق و آبی و زرد و بنفش...
راستی کی داره این کارو باهامون می کنه؟

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
آی مردم خبر به من شبیخون زدن. ایهاالناس اون نوشته پنجشنبه 25 اردیبهشت رو من ننوشتم.جمعه که اومدم سر بلاگ دیدم یه نوشته جدید هست! این پرشین بلاگم که جونش در بیاد نیم ساعت طول میکشه تا بالا بیاد گفتم یعنی چه؟ بعدش دیدم یه دوست جون سورپریزم کرده.هم لوگومو درست کرده هم واسم آمارگیر گذاشته , تازه کنار صفحه هم به خودش لینک داده! کلی خوشحال شدم دستش درد نکنه.می خواستم افشاش کنما اما دیدم گناه داره.حالا من که نمیگم که با بن لادن و ملا عمر همکاری می کرده تازه دست نفر سومی هم تو کار بوده. تازگیا هم که ناخدا شده و با آی دی مشکوک میاد رو خط...شما بیابید پرتقال فروش را! من و اون خودمون می فهمیم چی به چیه
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 


- به به شقایق خانوم...تولدتون مبارک. خیلی لطف کردین, زحمت کشیدین, قدم رنجه فرمودین تشریفتونو آوردین به این دنیا! ببینم مگه تو کی هستی؟ اصلا واسه چی باید تولدت مبارک باشه؟
- نمی دونم راستش. همیشه این سوالو از خودم می پرسم. این روز هیچوقت برام معنای خاصی نداشته. هیچوقت زیاد خوشحال نمیشم از اومدنش.
21 هم تموم شد پس چرا بزرگ نمیشم؟ این سالها پشت سر هم میگذرن و من هنوز در جا میزنم. می ترسم تموم بشه و من هنوزم پشت این سردرگمی مونده باشم...گاهی ناامیدیا میان سراغم. میگن زندگی همینه که هست , دنبال چیز بیشتری نگرد.اما من نمی تونم انگار دنیا شده راز بزرگی که پی کشفش می دوم.می دوم و دستم به هیچ جا بند نیست, می دوم و بازبیشتر تو تاریکی فرو میرم.دنیایی که منو تو مشتش داره, دارم زیر فشارش له میشم اما نمی خوام اسیرش باشم.
- دنیا؟ فکر میکنی جای تو, تو این دنیا کجاست؟ اصلا اگه تو نبودی...فکر میکنی اتفاقی می افتاد؟ فکر میکنی دنیا کم میاورد؟ داری دلتو خوش میکنی...
- بذار دلمو خوش کنم. می دونم میون اینهمه گل یه شقایق کوچولو به چشم نمیاد اما...اما بذار فکر کنم شاید اگه من نبودم, دنیا , دنیای شقایق رو کم داشت.
شاید یه روز دنیای منم بزرگ بشه, شاید یه روز زندگی منم با ارزش بشه, شاید یه روزی از خودم راضی بشم, شاید منم راه خودمو پیدا کنم.
می دونی اونروز صبح که از خواب پا میشم بلند میگم...شقایق جونم تولدت مبارک.

 
comment نظرات ()
 
بالاخره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
با لاخره اين بلاک ما هم درست شد ! حالا هم ميتونين لينک بدين و هم آمار رو در پايين بلاگ داشته باشين . تا بعد خدا حافظ
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
وقتی ماجرا رو براشون گفتم
مامانم گفت: وای چقدر تو بی شعوری!
داداشم گفت: خاک تو اون سر بی شعورت کنن!
دوستام گفتن: حالا میگه چه دختر بی شعوری!

کلا پسرا تو دانشگاه از نظر سلام کردن به 4 دسته تقسیم میشن:
1- اونایی که با وقار و متین عین آدم میان جلو و سلام و احوالپرسی می کنن و اگرم حرفی دارن می زنن.اینا خیلی خوبن. آدم باهاشون تعارف نداره. اگه یه وقت هم اونا حواسشون نبود ما اول سلام می کنیم خلاصه رابطه ای کاملا دوستانه و توام با احترام متقابل.
2- دسته دوم اونایی هستن که یا راستی راستی از دماغ فیل افتاده اند یا اینکه می خوان اینجوری خجالت کشیدنشونو پشت سرغرور مخفی کنن.این دسته اکثر اوقات از خیر 69 تا ثواب اولیه میگذرن و منتظر میشن تا یه نفر بهشون سلام کنه تا اونام لطف کنن و جواب بدن. وای که این آدما چقدر وحشتناکن به خصوص که طرف مقابل هم خجالتی باشه (مثل من بدبخت) اصلا هم فکر نمی کنن که سلام کردن وظیفه پسراس!
یه قایم موشک درست و حسابی! وقتی هم رو از دور می بینن راهشونو کج می کنن, از کنار هم که می گذرن خودشونو به ندیدن می زنن.اغلب هم نه این کوتاه میاد نه اون.
اما با یه کم فداکاری و جانفشانی با اینا هم میشه کنار اومد.حالا یه بار تو سلام می کنی یه بار هم اون یه بارم هر دو با هم یه بارم هیچکدوم!
3- زندگی در کنار این گروه یه جور همزیستی مسالمت آمیزه. چون میدونی که به هیچوجه نیاز نیست سلام کنی در عوض آرزوی سلام شنیدن از اونها رو هم باید به گور ببری.البته نسل این افراد دیگه تقریبا ور افتاده (انجمن موجودات در حال انقراض)پس زیاد در موردشون بحث نمی کنیم.
4- و اما دسته چهارم پدر منو در آوردن.یه دفعه از اون سر دانشگاه با یه سلام بلند بالا به استقبالت میان یه بار هم زل زل تو چشمات نگاه می کنن و انگار نه انگار! گاهی حتی می ترسی سلامشون کنی و جوابتو ندن.
بدبختی اینه که نمی دونی با اینا چه جوری رفتار کنی.تنها چاره اش اینه که حدس بزنی امروز آقا از کدوم دنده بلند شده اند!
این آقایی که امروز در موردشون صحبت می کنم جزء دسته چهارمند.

ماجرا از این قراره که می خواستیم از دانشگاه برگردیم خونه. منم که طبق معمول که سوار مینی بوس میشم کله ام خورد تو سقف و بنگی صدا کرد.منم از خجالت سرمو انداختم پایین و همین جوری که داشتم از زور خنده می مردم رفتم بالا.نگو ای دل غافل آقا نشسته اند ته ماشین منم که ندیدمش رفتم جلو فقط یه لحظه سرمو آوردم بالا اون بدبخت هم تا منو دید هول کرد و از جاش پرید بالا و دست به سینه وایساد و گفت سلام! منو میگی اصلا نفهمیدم چی شد اینقدر هول شدم که سرمو عین ...انداختم پایین و همونجا 180 درجه چرخیدم و فرتی نشستم رو صندلی جلویی! چقدر زشت مگه نه؟
همش امیدوار بودم که ایشون اون لبخند ملیحی رو که به دلیل ورود ضربه مغزی روی لبم نقش بسته بود به عنوان جواب سلام قبول کرده باشه اما انگار اشتباه کرده ام. همش منتظر بودم دوباره سلام کنه تا با یک جواب گرم و صمیمانه جبران کنم.اما انگار آقا قهر ورچلوسانده اند.اِ اِ اِ خجالت نمی کشه پسر گنده عین عمغزیا روشو از من بر می گردونه!
حالا من چی کار کنم؟ دوستام میگن برو ازش معذرت خواهی کن.
من؟ عمراً همچین کاری بکنم.امکان نداره از چنین موجود گنده پلیدی که یه کروموزوم y هم یدک می کشه معذرت بخوام.
آخه چرا نمی فهمین شما؟ بابا روم نمییییییییییشه!!!!
 
comment نظرات ()
 
شلام!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
من قبلا فکر می کردم حتما یه مشکلی دارم آخه عادی نیست که کسی مثل من اینقدر به امتحان کردن بعضی چیزا علاقه داشته باشه.
یه چیزایی مثلا ...هروئینی, مورفینی, کوکائینی, تریاکی, حشیشی...
امروز سر کلاس بحث از اثار آمفتامین بود که شنگولیت زاست و ضد خواب.حس کردم چقدر به این ماده احتیاج دارم!(خوبه که دور و بر من از این چیزا پیدا نمیشه وگر نه الان کتم رو دوشم بود و دولا دولا راه می رفتم)
آخه اینا چیه من بهش فکر می کنم؟ مگه دیوونه ای دختر ؟ یا مشکل روانی داری؟
وای آره حتما یه مشکل روانی دارم حالا چی کار کنم؟
اما بعد از کلاس که با چند تا از بچه ها صحبت می کردیم دیدم که ای بابا اینام که از خودمونن.پس من دیوونه نیستم هورااا
حالا هم قرار شده یه روز بریم باغ یکی از بچه ها بساط منقل رو راه بندازیم
***
یه چیز مشترکی بین ما هست.فکر می کنم این چیزا از ذهن همه آدما می گذره.فکرای مختلفی که گاهی حتی ازبیانشون برای خودمون هم خجالت می کشیم.شاید حتی دلیل خاصی هم نداشته باشه فقط یه میل درونی که همیشه دنبال لذت می گرده.پس فرق آدما چیه؟ فرق اونایی که بهشون میگیم معتاد با خودمون که میل نشئگی رو در خودمون می بینیم.فرق یه زن بدکاره با کسی که همه از پاکیش حرف میزنن اما خودش می دونه که چه فکرایی از تو کلش عبور میکنه.فرق یه دزد با کسی که هر شب خوابای گانگستری می بینه؟

می دونین امیال در همه ما مشترکه این انتخابه که آدما رو متمایز می کنه.

 
comment نظرات ()
 
خداحافظ؟ به همین سادگی؟؟؟
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
وقتی که مااشکها و لبخندهامون رو با هم قسمت می کنیم. وقتی که ماهمدیگر رو در شیرینی ها و تلخی های زندگیمون شریک میکنیم. وقتی که ما از احساس و تفکراتمون با هم حرف می زنیم یه حس ریشه دار در عمق وجودمون قد می کشه
جایی که انگار قلب آدماش از سنگ ساخته شده. جایی که فرق عطر یاس و بوی بارون برامون معنا نداره. توی دنیایی که اینطور بی تفاوت از کنار هم عبور می کنیم هنوز می خوایم باور کنیم که هستیم.
جایی که لابه لای هیاهوی اینهمه هیچ , هر روز فریادهامون در گلو خفه میشه می خوایم باور کنیم که گوشه ای , هر چند کوچک , به کوچکی یکx.y.com هنوز مال ماست.
فقط تو هستی و تو , جز فکر و احساس اینجا چیزی نیست(نباید باشه) اینجاasl معنا نداره.
دیگران رو به این حریم امن دعوت می کنیم چون تنهایی رو دوست نداریم.چرا تنها باشی وقتی می دونی که ما همه مثل همیم؟حالا که از مرز تنهایی عبور کردی حس میکنی که دیگه حق نداری حریمتو پایمال کنی. دلبسته می شی به اونایی که پابندت شدن , پابند میشی به اونایی که دلبسته ات شدن...
با هر کامنت جدید یه دنیا ذوق می کنی و بازدید پس دادن برات از نون شب واجبتر می شه.خودتو گرفتار می کنی و یهو به خودت میای که این اون چیزی نبود که تو می خواستی.وااااای چقدر دور شدی از خودت. بعد دلت می گیره. از خودت بدت میاد. می خوای از اول شروع کنی اما همه چیزو خراب می کنی...
به همین راحتی در رو می بندی و میگی برین بیرون؟ خداحافظ ؟ به همین سادگی؟؟؟
اما می دونیم که داریم خودمونو محروم می کنیم.
بیاین این گوشه امن رو برای خودمون نگه داریم برای خودمون و برای اونایی که خواهی نخواهی جزیی از زندگیشون شدیم جزیی از دلخوشیشون.
بیاین نذاریم دلسردیای زودگذر از پامون بندازه. بیاین همیشه خودمون باشیم.
بیاین به میراث دل نبندیم اما حفظش کنیم...

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 


آواز من
سرود عشقی است
که برای تو می خوانم
با دردی چنان عظیم
که به قلبم خنجر می زند

ولی صبح زلال است
و میان مزارع رایحه شراب را می پراکند
من تو را در خواب می بینم
گویی هنوز اینجایی,درعمق خاطراتم
آه, چه خاطراتی
همچون نقش محو تپه ها بر تابلوی نقاشی
گریه میکنم , چه جنونی
اما مرا ترک گفته ای...

این ملودی
سرود عشقی است
از درد زخمی که بر قلب من است
در صبحی زلال
که باد در پره های آسیاب می پیچید
آنجا که تقدیر من رقم زده شد
چنین تلخ بدون تو...

این آواز
ملودرام قلب من است
سرود روحانی عشق

این ملودرامی است
که من
بدون تو می خوانم...

(ترجمه با اندکی دخل و تصرف)
آهنگ ملودرامای آندره بوچلی رو می تونین از اینجا داون لود کنین.
 
comment نظرات ()
 
ANDREA BOCELLI
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 

CELINE DION:خداوند اگر صدايي براي خواندن داشت بي شك آن صدا صداي بوچلي بود.
تا به حال كمتر صدايي و كمتر آهنگي تونسته منو اينقدر تحت تاثير قرار بده تا حدي كه ساعتها گوش بدم و هيچ چيزي حس نكنم جز آرامش.آرامش محض.
براي من در مورد خواننده اي كه دوست دارم چند چيز نقش تعيين كننده دارند.صدا-موسيقي-شعر و شخصيت خود خواننده(كه البته در اين مورد آخر اغلب سرم به سنگ مي خوره براي همين سعي مي كنم زياد دنبالش نرم)
اما بوچلي جزء معدود افرادي است كه همه اينها رو با هم داره و همين منو سخت مجذوبش كرده.

من مي تونم لذت پرواز رو در صداش لمس كنم(conte partiro*) عشق رو(vivo per lei**) و جاودانگي رو اونجا كه ميگهsempre sempre sempe***…
و من در حيرتم از اين صداي آسماني كه روحم را چنين مي نوازد.خدا اگر به او نور بينايي نداد حنجره اي داد كه ظلمت را به روشنايي عالم ملكوت پيوند مي زند…
از بوچلي سه تا نوار در ايران در دسترس هست:
1-AVE MARIA:مجموعه اي از اپراهاي اجرا شده است كه بيشتر ميره تو مايه موسيقي كلاسيك.
2-ROMANZA:ترانه هاي محلي ايتاليايي.
3-THE POWER OF LOVE:به نظر من فوق العاده است.تقريبا بهترين كارهاي بوچلي در اين كاست جمع شده.علاوه بر سه آهنگ قبلي كه اسم بردم آهنگ MUSICA ‘E با همكاري خواننده مشهور ايتاليايي EROS RAMAZZOTTI در نوع خودش شاهكاره.و آهنگ THE POWER OF LOVE هم كه تكرار همون اثر CELINE DION.(البته به نظر من اجراي سلن ديون جذابتره چون هم اركستر قويتري داره و هم لهجه بوچلي يه كم تو ذوق مي زنه)

(حالا هر چي هم كه باشه من شبا خواب كنسرت مشترك اين دوتا رو با هم مي بينم…ماماااااان مي خوام……)
به هر حال تهيه اين نوارو شديدا به دوستان علاقمند پيشنهاد مي كنم.برين بخرين و بعدش هي به جون من دعا كنين.
-------------------------------------------------------------------
*.با تو خواهم رفت
**.به خاطر او زندگی می کنم
***.همیشه همیشه همیشه

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 
سلام.به به چه بارون خوبی میاد.عصر که از کلاس بر می گشتم خیس خیس شدم. بی عقلی کردم چتر با خودم نبردم.موش آب کشیده! دیروزم یه تگرگی اومد.اینقد گنده بودن من تا حالا ندیده بودم.من و خواهرم رفته بودیم از تو هوا تگرگ می گرفتیم خیلی خوش گذشت.البته زیر سقف بودیمی فقط دستمونو می بردیم بیرون.دستم حسابی گوشت کوبیده شد.اون موقع اصلا فکر نکردم سر درختای بیچاره چی میاد اما امروز که رفتم بیرون خیابون با برگ سبز فرش شده بود.دلم خیلی سوخت درختا حسابی کچل شدن.آخی شکوفه ها...
کلی تنبل شدم. فعلا همش سه روز در هفته کلاس داریم پشت سر هم.منم لای هیچکدوم از درسارو باز نکردم.حالشم ندارم اما خوب باید شروع کنم.با اینکه اینقدر بی کارم نمی دونم چرا به هیچکارم نمیرسم.24 ساعت مثل آب لیز می خوره و از لای انگشتات در میره.کم کم باید برنامه ریزی کنم.با این وضع 2 هفته دیگه که کورسا شروع بشه می خوام چی کار کنم؟!
کتابی هم که می خوندم تموم شد. دلم براش تنگ شده شاهکاری بود برای خودش انگار توش زندگی کردم.حالا بعدا راجع بهش می نویسمچند تا آهنگ خوبم داون لود کردم اونارم میگم هر کی دوست داشت بگیره.دیگه...دیگه...به نظر شما من از این اراجیف بنویسم اینجا باز؟چیزای روزمره.به نظر خودم بد نیست گاهی باعث میشه نزدیکی بیشتری ایجاد بشه اما می ترسم رو به ابتضال بره.همش از خودم می پرسم من ظرفیت داشتن وبلاگ رو دارم؟ بعد میگم آخه خاک بر سرت اگه ظرفیت وبلاگ داشتن هم نداشته باشی ظرفیت زندگی کردن داری؟!!بعدشم ظرفیت چیزی نیست که حاضر و آماده داشته باشی که , خودت باید ایجادش کنی.آی ویل ترای!
راستی امروز تولد دوستم بود.همونکه اول از همه گوسفند خرید.اگه گفتین من بهش چی دادم؟ یه دونه موش.تازگیا دیوونه شدما قبلا عاقل تر بودم.اما به جون خودم از کادوی من بیشتر از همه خوشش اومد
اهه نخندین!

 
comment نظرات ()