دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

سالی که گذشت یکی از بهترین سالهای زندگیم بود.نه که تلخی توش کم بود اما تلخی ها و شیرینی هاش برام یه دنیا درس داشت.احساس میکنم یه چیزایی تو وجودم داره اتفاق میوفته. دارم به یه ثبات نسبی میرسم...آرامش...گام اول برداشته شده و من مشتاقانه آمادهء شروع سفر زندگی ام.تا اینجاش دست گرمی بود حالا احساس می کنم مهارت کافی رو کسب کردم.حالا میدونم کجا ایستادم و افق رو به روم گرچه هنوز کمی کدر، ولی روشنه.من امید رو در وجودم لمس می کنم و باور دارم که:

 

today is the first day of the rest of your life

 

آره! از همین لحظه باقی موندهء عمرم شروع میشه.مهم نیست چقدر طول بکشه...من میسازمش...میسازمش...میسازمش...


 
comment نظرات ()
 
دردسر پزشک بودن!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

یه کِیسِ هیدروسفال تو بخش اعصاب داریم.جالبه برام چیزایی که قبلا توی کتابا میدیدیم حالا زنده جلو مونن! یه دختر 9 ماهه است.سرش خیلی بزرگه.همه تعجب می کنن که چطور قبل از تولدش تشخیص ندادن. حدود یک ماه بوده که بستری شده برای جراحی اما هی عقبش انداختن.هیچکس مسوولیتش رو قبول نمی کنه.همه بیمارستانا ردش کردن اما اینجا یه خانوم دکتر قبول کرده بود عملش کنه.ما هر روز بهش سر میزدیم ببینیم بالاخره عملش می کنن یا نه.مادرش همراهشه.طفلک خودش بارداره باید به اینم شیر بده.نمی تونم تصور کنم بغل کردن چنین بچه ای چه احساسی میتونه داشته باشه.ترسناکه!

خانوم دکتر استاد ما هم هست.چند بار روی عکسها و آزمایشاش برامون توضیح داده.مغزش خیلی آنرماله.اصلا قطر مغزش یک سانتیمتره! من نمی فهمم این چطوری تا حالا زنده مونده.همه می گفتن زیر عمل می میره.چند بار بردنش اطاق عمل اما باز برش گردوندن.متخصص بیهوشی هم می گفت من اینو بیهوش نمی کنم.حق هم داشتن خوب.به خصوص که اینا خانواده سطح پایینی هم هستن و بعید نیست ازشون پس فردا شکایت کنن و دردسر درست بشه.(در این موارد قانون نداریم؟)

خلاصه دیروز خبردار شدیم که بچه رو عمل کردن.رفتیم ببینیم چه خبره که چشمتون روز بد نبینه.عمل موفقیت آمیز بوده و بچه زنده مونده.حالا باباش اومده بود داد و بیداد که چرا این زنده است! یا باید سالمش کنین یا بکشینش!

دکتر بودن هم عجب دردسریه ها! اینهمه زحمت می کشی تازه میتونی جلوی پیشرفت بیماری رو بگیری.دیگه مغز یک سانتیمتری که سالم نمیشه! اگر هم میمرد که بعد میومدن ادعای دیه و چه میدونم هزار تا چیز دیگه میکردن.خدا رحم کرد باباهه رو گرفتن وگرنه یه کتکی هم به خانوم دکتر میزد.


 
comment نظرات ()
 
درياي سرخ سرخ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢
 

من دريا رو خيلي دوست دارم.عاشق ساحلاي سنگي ام, که بشينم روي سنگا, زير آسمون صاف, نسيم به صورتم بخوره و من ساعتها و ساعتها با چشماي منتظر دريا رو نظاره کنم. دلم مي خواد وجودم چشم بشه و دريا رو ببلعم.
موج به پاهام مي خوره, قطره هاي آب به صورتم مي پاشه و شوري آب دريا با شوري اشکام يکي ميشه...
به دريا فکر مي کنم و به قطره ها که هر کدوم سرگذشتي دارن هر کدوم به تنهايي دريايي هستن و حقارت منو به رخم مي کشن...
من به وسعت اين قطره ها حسادت مي کنم.من به عظمت اين قطره ها حسادت مي کنم. من به غيرت اين قطره ها حسادت مي کنم...
با اشکام التماس مي کنم که رمز دريا شدنو به منم نشون بدن..به خودم ميام....اشکاي من هر کدوم قطره اي هستن که رو موجا به دل دريا کشيده ميشن .بغض راه گلومو مي بنده...
حس مي کنم من يک وسيله ام.شايد يک ليلي براي مجنون شدن مجنون! اما ليلي بودن که ارزشي نداره.معشوق بودن هنر نيست عاشق شدنه که مجنون رو به کمال مي رسونه.غرقش مي کنه در کمال مطلق که...
خدا هم عاشقه هم معشوق اما اونچه که خدا رو خدا کرده جلوه عاشق بودنه, اون روي سکه فقط وسيله ايه که قطره ها رو به سمت دريا مي کشونه.هيچ قطره اي تا عاشق نشه به دريا نمي رسه و وقتي عاشق شد ديگه عاشق و معشوقي در کار نيست , همه درياست و دريا...خوب نگاه کن! براي دريا انتهايي متصور نيست
اونچه که از دريا به من مي رسه فقط شميم نسيمه وموجهايي که هر چند وقت يکبار ميان تا با لمسشون آرزوي دريا شدن از يادم نره.موج هايي که با لطافتشون سختي سرگذشت قطره ها رو به يادم ميارن.
از ليلي تا مجنون راه زياديست. ليلي رو خدا ليلي کرد اما مجنون شدن راهيه که بايد به تنهايي ازش عبور کني.
مي خوام فرياد بزنم "آهاي قطره ها!!! به حق دلم که روزي مسير گذرتون شد به منم بگين راه دريا از کدوم طرفه؟"
و باز قطره هايي که از دريچه چشم من به وصل دريا مي رسن...
و باز هم من و اين حس سر در گم انتظار...
راستي عشق چه رنگيه؟ آبي يا سرخ؟
..
..
..
بازهم اين دل هواي دريا کرده است.....درياي سرخ سرخ!


 
comment نظرات ()
 
تولد وبلاگ جونم مبارک!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٢
 

 من بزرگ شدم.اینو خوب حس می کنم.ارزشمندترین چیزی که وبلاگ به من داد جرات بیان اون چیزایی بود که همیشه توی ذهنم میگذشت.چیزایی که همیشه توی خودم سرکوب می کردم.فکر میکردم مسخره است آدم به همچین چیزایی فکر کنه.همیشه یه حس شناور بودن داشتم.حس اینکه به هیچ دسته ای تعلق نداری.همیشه یه بغضی ته دلم بود.دنیا خیلی تنگ بود.بندهایی که به دست و پای ما بسته شده اجازه دویدن بهمون نمیده...اینجا من خودمو شناختم.سعی کردم با خود واقعیم رو به رو بشم.اون چیزی که خودم می خوام باشم.کم کم این جسارت به دنیای واقعیم سرایت کرد.الان دیگه نمیترسم از حرف زدن،دیگه حرفام توی گلوم قلمبه نمیشه.الان احساس میکنم که منم هستم و حق دارم که باشم! الان از همه نظر موفق ترم.

این یکسال خیلی چیزا یاد گرفتم.خیلی چیزا به دست آوردم.یکیش ارتباط با آدمایی که شاید غیر از این طریق هیچ راهی برای شناختشون نبود.دوستای خوبی که خیلی برام عزیزن

 

شاید خیلی وقت و هزینه صرف شد ولی الان که خوب فکر می کنم می بینم که ارزششو داشت.

 

         ***

خوب دیگه با صفحه قرمز من خدافظی کنین که داره از پیشتون میره.چیه ذوق کردین؟ فکر کردین خودم دارم میرم؟ نخیر قالبمو می خوام عوض کنم.از بس غر زدین که چشممون درد گرفت از بس اینجا قرمزه! این قالبو خیلی دوست دارم.هدیه یه دوست خوب بود وقتی 15 فوریه پارسال این وبلاگو بهم هدیه کرد.اون موقعی که نمیدونستم HTML رو با کدوم اچ می نویسن خوب حالا با لطف اساتید گرامی یه چیزایی یاد گرفتم.از همه کسایی هم که کمکم کردن ممنونم.فکر نکنین این قالب جدیده همین جوری الکیه ها! کلی فلسفه پشت هر نکته اش نهفته است ببخشید دوست جونا اگه این مدت چشماتون اذیت شد اما فکر نکنین از قرمزیش کم کردم از سرخیش هم کم شده ها! برای اولین مطلب دومین سال وبلاگیم می خوام مطلب دریای سرخ سرخ رو که پارسال نوشته بودم دوباره بذارم.هم برای چند تا از دوستان که دلیل اسم وبلاگمو پرسیده بودن و هم برای خودم...تا یادم نره که چرا  اینجا شد دریای سرخ سرخ


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

* گروه ما 12 نفره است.10 تا دختریم و 2 تا پسر.با استاد داشتیم مریضا رو ویزیت می کردیم.یه پیرمرد بود از اون بازاری اصفهانیا! به خاطر نقرسش بستری شده بود.سرشو انداخته بود پایین و هر چی استاد می گفت،می گفت چشم.ما هم همه دورش حلقه زده بودیم هی شست پاشو فشار میدادیم که ببینیم دردش میاد یا نه (مثلا علائم نقرس یاد می گرفتیم!)طفلی هیچی نمی گفت.ما هم هی دلمون می سوخت که آخی چه پیرمرد نازی! کار استاد که تموم شد گفت خوب بچه ها برای امروز بسه و از اتاق رفت بیرون.تا استاد پاشو گذاشت بیرون این آقاهه زبونش باز شد:

(با لهجه غلیظ اصفهانی بخوانید) شوما دختِرا چه همه دون قد بلند آ لاغِر آ خُبین! بالاخره دختِرا بعضی شون دولا پهنان ! اما شوما نهههههه!!!دست چینِدون کردن؟ خیلی خُبین

 

ما:

پسرامون:

 

پسندیده هم شدیم دیگه! الحمدلله


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

 * روزای اول رومون نمی شد خودمون بریم با مریضا حرف بزنیم.دو سه تا از بچه ها هم همش میگن بابا زشته ما هیچی بلد نیستیم بریم بگیم چی؟ آخه یه جوریم هست این مریضا خیلی ما رو تحویل میگیرن آدم احساس کمبود میکنه تازه همش آدم میترسه یه سوالایی بکنن بلد نباشیم بعد آبرومون بره!

دیروز درس دادن استاد که تموم شد با دو تا از دوستام گفتیم بریم خودمون یه مریض گیر بیاریم شرح حال بگیریم روش تمرین کنیم و اینا.کلی نقشه کشیدیم که خودمونو می گیریم و یه جوری نشون میدیم که مثلا ما خیلی واردیم و هر چی هم پرسید ضعف نشون نمیدیم الکی یه چیزی جواب میدیم.مریض که نمی فهمه یه چیزی بلغور می کنیم! بعدش رفتیم یه پرونده از تو استیشن پرستاری دزدیدیم و قشنگ مطالعه کردیم که بدونیم این مریضی که می خوایم بریم بالای سرش کیه و چشه و کامل بدونیم همه چیزو درباره ش که اونجا بتونیم خوب افاضات بفرماییم. حالا از شانس ما هم این پرونده ای که دزدیده بودیم مال یه آقای مسن بود  با مشکلات روان! دپرشن و سابقه خودکشی و اینا.ما هم گفتیم اشکال نداره درسته که ما هیچی هنوز از روان سرمون نمیشه اما مریض هم طبعا چیزی از پزشکی سرش نمیشه میشه گول مالید سرش.ما هم که قصدمون فقط اینه که برخورد با بیمار رو یاد بگیریم و اعتماد به نفس و اینا...

بعد کلی تلاش کردیم قیافهء خانوم دکتری به خودمون گرفتیم و رفتیم تو اتاق بیمار.مریض خودش خواب بود و همراهش که یه آقای جوونی بود نشسته بود کنار تخت.یه سلامی کردیم و پرونده رو باز کردیم و شروع کردیم الکی خوندن و با هم بحث کردن! بعد آروم رومونو کردیم به همراه که خوب...مشکل بیمار شما چیه؟

آقاهه یه لبخند ملیحی زد و گفت: شما استاجرین؟

_ بله

بعد با یه پوزخند ادامه داد: اومدین شرح حال بگیرین؟

_ بله

_ من رزیدنت چشمم

من و دو تا دوستام: مععععععععععععععععععع

بعد آقاهه شروع کرد به توضیح دادن در مورد بیماری پدرش و تشخیصهایی که مطرح شده و دارو هاش و ...من که از هر 10 تا کلمه اش 9 تاشو نفهمیدم همین جوری هی الکی سرمونو تکون میدادیم و می گفتیم بله،درسته یواشی در گوش دوستام گفتم بچه ها بیاین فرار کنیم.اونام استقبال کردن و در یک فرصت مناسب یه خیلی ممنون از راهنماییتون گفتیم و دویدیم بیرون

 

خیلی خیط شدیم


 
comment نظرات ()
 
زائر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢
 

 چون به کعبه ميرسی در طواف حرم يار هفت بار می چرخي.اينک نيز هفت بار گرد ضريح شش گوشه تو ميگردم و در هر چرخش دلم هفتاد و دو بار حسين حسين می گويد.ايستاده ام در کنار ضريحت و دلم بال بال ميزند.السلام عليک يا نور...السلام عليک يا عشق...السلام عليک يا ابا عبدالله.

اينجا قبله عشق است و اکنون در اين قبله گاه عشق تو بيا و بنگر حيرت عقل را و جرات عشق را.آنان که عشق را می فهمند می دانند که ماندن نيز در رفتن است و جاودانگی جز در جوار رفيق اعلا معنا نمی دهد.آنان ميدانند که عقل زمينی است و عشق آسمانی و اين هر دو را خدا آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود و اگر عقل از چشمه خورشيد بنوشد عشق را در راهی که ميرود همراه خواهد بود آنگاه ميان عقل و عشق فاصله ای نيست...

فرات تشنه است و بيابان از فرات تشنه تر...و امام از هر دو تشنه تر.فرات تشنه لبهای خشک اهل حرم است و بيابان تشنه خون امام...و امام از هر دو تشنه تر است.اما نه آن تشنگی که با آب سيراب شود او سرچشمه تشنگی است و ميدانيم رازها را همه در خزانه مکتومی نهاده اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود.امام سرچشمه راز است و بيابان تفّ بر سيری که مکنونات حجاب تکوين را بی پرده می نمايد.پس آنگاه که حجابها کنار ميروند کجايند ساقيان کوثر و کجايند تشنگان حقيقت.خاک تشنه در انتظار سيراب شدن از لحظه وصال توست تا تو به سرچشمه راز کائنات معراج نمايی هر چند عروج تو را تنها چشمان آسمان می بيند و چشمان ما پای در گل سيراب شدن خاک را شاهد است.

آه ای نهر چه بی ارزش شده ای! تو زلالی ولی زلالتر از تو عطش است و درک حقيقت عطش را دلبستگان به دنيا نمی فهمند.چه بی ارزش شدی ای آب...

اينک زمين در سفر آسمانی خويش به عصر عاشورا رسيده است و خورشيد از امام اذن گرفته که غروب کند.ديگر تا آن نباء عظيم اندک فاصله ای بيش نمانده است و زمين و آسمان در انتظارند و تو نيز در اين انتظار به سرچشمه معرفت هستی سلام و درود می فرستی تا شايد تو را هم نصيبی باشد.خورشيد سرخ عاشورا در افق نخلستانهای کرانه فرات غروب کرده است و زمين ملتهب کربلا به ستاره جدی و موذن آسمانی اذن حضور داده است و دروازه های عالم قرب را گشوده.زمين از دل ذرات به آسمان پيوسته...

 و تو نيز بدان که با بدن چاک چاک و پای خونين از ميان اينهمه سيم خاردار بايد گذشت تا از جای پای خونين تو شقايقها رنگ گيرند و تو زائر اين راه باشی...  

ْعليرضا قزوهْ             


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٢
 

 خيلی قرمزه؟

اين روزا هر کی بياد تو وبلاگم فکر می کنه اينجا پاتوق شمر ايناس

بد نيست برای حفظ ظاهرم که شده يه چند روزی اينجا رو سبزش کنم هان؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٢
 

بخش ارتوپدی عالی بود.یعنی استاداش عالی بودن.برعکس بقیه بخشا که باید همه ش دنبال استاد میدویدیم تا پنج دقیقه وقت شریفشونو به ما بدن استادای ارتوپدی بین دو تا عمل هم اگه یه ربع وقت داشتن میفرستادن دنبال ما که بیاین سر کلاس و واقعا خوب درس میدادن.اخلاقشونم عالی بود به خصوص یکیشون که با ما فامیل هم در اومد و کلی تحویل گرفته شدیم!

 

آخر کلاسِ همین فامیلمون اینا اومدن دنبالش که اتاق عمل حاضره.کلی عذر خواهی کرد که باید برم سر عمل و نمی تونم بیشتر از این خدمتتون باشم (اینجاهاش دیگه کف کرده بودیم) و توضیح داد در مورد مریضش.گفت اگر دلتون می خواد بیاین وقتی میبرنش اتاق عمل ببینینش.عکساش شاید براتون جالب باشه.گرچه دیدنش زیادم خوشایند نیست.یه دختر 16 ساله است باcongenital insensitivity to  pain که پاهاش دچار عفونتهای مکرر و لیز استخوانی شده (تقریبا مشابه مکانیسم دیابت) و الان قراره هر دو پاش از زیر زانو قطع بشه...استاد رفت و ما هم از کلاس اومدیم بیرون.کلاس روبه روی اتاق عمله ...داشتیم در مورد این بیماریه بحث میکردیم و سوالایی که باید از دختره بپرسیم که در آسانسور باز شد و مریض رو آوردن...داشت گریه میکرد...خیلی آروم و معصومانه داشت گریه میکرد...بچه های ما هم یکی یگی گریه شون گرفت.هر کس رفت یه گوشه ای نشست...اما من از جام تکون نخوردم.دلم نسوخت...دوست داشتم برم جراحی رو تماشا کنم.نه اصلا دلم نسوخت! حتی یک لحظه فکر نکردم که این بچه چه گناهی داره...فکر نکردم که اگه من جای اون بودم...با خدا قهر نکردم...به جامعه هم بد و بیراه نگفتم...فقط نگاهش کردم و تو دلم گفتم: شقایقِ دل سنگ!

 

دیدن درد دیگران خیلی سخته به خصوص وقتی که کاری از دستت بر نمیاد.احساس ناتوانی...وحشتناکه!

 

کلی با دوستم حرف زدم.همه ش میگفت این رشته خیلی بده.آدمو دلسنگ میکنه.همه ش غر میزد همه ش گریه میکرد.بهش گفتم خودتو درگیر درد مریضا نکن.غیر از اینکه خودت آسیب می بینی هیچی نداره...خیلی باهاش حرف زدم اما وقتی اشکاشو میدیدم باز توی دلم یه چیزی فریاد میزد: شقایقِ دلسنگ!

اینو هزار بار به خودم گفتم.هزار بار از خودم بدم اومد

 

امروز تنهایی رفتم دیدمش.دختره رو. روی تختش دراز کشیده بود.گفتم خوبی؟ لبخند زد و گفت آره،از دستش راحت شدم.خیلی اذیتم میکرد.

نشستم پیشش.کلی حرف زدیم.کلی شوخی کردیم و خندیدیم.آروم شدم.اونم آروم شد...

 

دیگه احساس ناتوانی نمی کنم.تسکین یک درد حتی اگر به قیمت بریدن باشه خیلی ارزشمنده. مریضا به دلسوزی ما احتیاج ندارن.ما خیلی چیزا داریم که بهشون ببخشیم...لبخند قشنگشو هیچوقت فراموش نمی کنم


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٢
 

* بیمارستان رو دوست دارم.با اینکه این آخرا میترسیدم اون جوری نباشه که فکر می کردم و سرخورده بشم اما الان می بینم اشتباه می کردم.دوباره ترسم جاشو داد به شوق! اینجا آدم بیشتر چیز یاد میگیره ولی همه چیز هم بستگی به این داره که بخوای یاد بگیری چون بیشترش علافیه و باید بدویی دنبال این و اون و فوضولی کنی و ...و البته کلی هم تنوع توشه و کلی هم چیزای جالب می بینیم.

نمیدونم خصوصیت بیمارستان چیه که بعدش فقط خوااااااااب می طلبه! از شنبه تا چهارشنبه که صبح تا 3 بعد از ظهر بیمارستانیم و پنجشنبه ها هم باید بریم دانشگاه برای ریه.دیگه اینقدر خسته میشم که شبا تو خواب وبلاگ می نویسم!

الان که فعلا سمیو داریم و هر سه روزی یه بخشیم.جراحی عمومی و جراحی اعصاب رو تموم کردیم.از امروز هم ارتوپدی شروع شد.

دیروز که جراحی اعصاب بودیم استاد پیغام فرستاد که من عمل دارم و نمیام.ما هم راه افتادیم دنبال پرستاریا که ببینیم چی کار می کنن.با استادشون داشتن تمرین برانول زدم می کردن.واییییییی من هنوز هم نمی تونم آمپول زدن و اینا رو تحمل کنم.این که جای خود داره.اونم با این وضع فجیع که این دانشجوهای پرستاری ترم اولی این کار رو می کردن.60 بار سوزن رو می کردن اون تو و می چرخوندن و رگ پیدا نمیشد و ... بیچاره مریضا! اینقدر ووی ووی کردیم که همه ازمون میپرسیدن شما چی هستین؟ _پزشکی!  _ترم چند؟ _8

اما یه مریض بود کلی دلمون سوزید براش.یه پسر سه ماهه بود با کرانیوسینوستوز که عملش کرده بودن و سرش باندپیچی بود.اول فکر کردیم تختش خالیه بعد دیدیم یه چیز قلمبهء کوچولو اون وسط خوابیده و داره برای خودش پستونک می خوره! الهیییییییی بمیرم.یه پرستار مرد مهربون می خواست ازش خون بگیره. بیدارش کرد و کلی قربون صدقه اش رفت و براش شعر خوند بعد هی گفت کی می خواد جیزت کنه؟ الهی دستش بشکنه! بگو خودم بکشمش!  اینقدر دستاش کوچولو بود! دوستم پرسید کی تونسته برای این برانول بزنه؟ پرستاره با مشت اینجوری زد رو سینه اش و گفت: مـــــــــــــــن! منه سنگ دل همین جوری هم میگشت رگ دستشو پیدا کنه.اما هر چی سوزن میزد خون نمیومد بعد رفت سراغ پاش اونجا هم خون نداشت الهی بمیییییییییییرم سوراخ سوراخ شد بچه آخرشم رفت سرپرستار رو آورد ازش شریانی گرفتن اینقدر ونگ ونگ کرد اما تا ولش کردن دوباره شروع کرد به پستونک خوردن و خوابش برد

 

* این آهنگ فوق العاده است.کلی آدمو آروم می کنه...یه جور آرامش بعد از طوفان رو به یاد آدم میاره.برین داون لود کنین که از دستتون نره.اینجا هم لینکش هست.عمو پت سلیقه ات محشره

 

 


 
comment نظرات ()