دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

* يه نفر گفته:

من منتظرت شدم ولی در نزدی
برزخم دلم گل معطّر نزدی
گفتی که اگر شود ميايم امّا
مُرد اين دل و آخرش به او سر نزدی

* یه نفر جواب داده:

من در زدم و کسی دری باز نکرد
با اين دلِ من سازشی آغاز نکرد
يک دسته گل سرخ به همراهم بود
من آمدم، ... او غنچهء لب باز نکرد

* و یه نفر دیگه هم:

با اینکه جهان بی تو برایم قفس است
دیگر نه لب لعل تو ما را هوس است
یک بار به در زدیم و در نگشودی
در خانه اگر کس است، یک زنگ بس است

* اگر شاعر بودم حتما در ادامه یه چیزی می سرودم!         

* دیروز توی یکی از سالنهای بیمارستان نشسته بودیم تا استاد بیاد.یه پسر جوون از همراهای بیمارا می خواست با آسانسور بره پایین.کلید آسانسور رو میزد و بعد به جای اینکه منتظر بشه تا در باز بشه می رفت توی راهرو ها به گشت و گذار! آسانسور هم میومد و چند لحظه منتظر می شد و میرفت.بعد آقا دوباره برگشت یه نگاه عاقل اندر سفیه به آسانسور انداخت و محکم کوبید روی دکمه آسانسور و دوباره گذاشت رفت! آسانسور اومد و رفت...آقا دوباره برگشت این بار چند بار کوبید روی دکمه و زیر لب به زمین و زمان بد و بیراه گفت و باز رفت پی کارش! آسانسور اومد و رفت! پسره این بار اومد یه لگد محکم زد به در آسانسور و دستش و گذاشت رو دکمه به فشار دادن... بعد سری از تاسف تکون داد و دوباره رفت! آسانسور اومد و رفت...

نمیدونم ربطی داشت یا نه اما یاد اون شعرا افتادم!

یه چیزی رو میدونی؟ میدونم که میدونی...لو علم المدبرون... قبل از اینکه تو دستت بره روی زنگ اونی که پشت دره دستگیره رو چرخونده...نمی خوای از شوق بمیری؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢
 

۱۰۰۰ خط مطلب در مورد انتخابات نوشته بودم و توش مشت محکمی به دهان شرق و غرب و شمال و جنوب کوبیده بودم بعدش به خودم گفتم بچه جان تو هنوز با خودت مشکل داری چی کارت به این کاراست ؟ این شد که اون ۱۰۰۰ خط هم به زباله دان تاریخ پیوست...مثل خیلی چیزای دیگه!

 

خلاصه که شانس آوردین

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

اون تبلیغه رو دیدین که مال نمی دونم پودر لباس شویی یا ماشین لباس شوییه؟ همون که یه عروسک گوسفند کثیف رو میشوره و سفید و خوشگل میشه؟ یادتون اومد؟ گفتم که اگه خواستین برام کادوی ولنتاین بخرین از اون گوسفندا بخرین

 

و اما تهران :

به نظر من که خیلی شهر زشتیه! قیافه خیابوناش یه جوریه خیلی برام غریبه است.همه دیوارا سیاه و کثیفه،درختاش غمگینن،ساختمونا بلند و نامتناسب و کج و کوله.هیچ نظمی انگار تو این شهر حاکم نیست هیچی سر جاش نیست...راهها طولانی،هوا کثیف. از اون دور که می خوای وارد تهران بشی نوک دماوند رو می بینی که از لای دودا زده بیرون! چه کوه قشنگی...خیلی دوستش دارم.ما اینجا تو اصفهان واقعا با کمبود کوهِ درست و حسابی مواجهیم.کوههای سنگی که از دیدنش رعشه به تن آدم بیوفته...مثل دماوند...مثل بیستون!

خلاصه...ایندفعه چون برای یه امر خیر! رفته بودیم تهران نشد زیاد بریم اینور و اونور.ذوق نکنید! امر خیرش به من مربوط نمیشد عقد پسر خاله ام بود.بعد از مدتها با خاله و داییام یک جا جمع شدیم.اونم تو شادی!!! واقعا همچین اتفاقی به ندرت میوفته.خیلی خوش گذشت.کلی بازی کردیم،کلی خندیدیم،کلی حرف زدیم...طبق معمولِ جاهایی که دایی کوچیکه ام هست کلی هم بحث فرهنگی،اقتصادی،سیاسی،اجتماعی...کردیم.یه چیز جالب هم کشف کردم! قبلنا تو این مجالس خانوادگی موقعی که بزرگترا خاطره تعریف می کردن ما فقط شنونده بودیم اما حالا خودمون هم شدیم خاطره گو! دستی دستی پیر شدیم رفت!

یه روز قرار بود بریم دیزین که فرصت نشد.یه روزم با بقیه بچه ها اومدیم بیرون بگردیم.گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم، قرار شد بریم تئاتر.آخه ما بدبختای شهرستانی!!! تئاتر ندیده ایم.اصفهان که اصلا از این خبرا نیست فقط گاهی از این نمایشای مسخرهء اصفهانی میذارن،یه چیزایی تو مایه های آقا رشید اه اه اه اینقدر بدم میاد.برای همین رفتیم تئاتر شهر و برای اولین سانس بلیط گرفتیم.بعدش دیدیم که ااااااااا نمایشش مال فرهاد اصلانیه (عقش من ) کلی خوشحال شدیم.بعد دیدیم نقش اول نمایشش امیر آتشانیه میشناسینش؟ عمو غلام!!! کلی حالم گرفته شد.هی غر زدم که من حالشو ندارم یه ساعت و نیم قیافهء این یارو رو تحمل کنم (من جسارت نمی کنما! ایشون بازیگر خوبی هستن فقط من دوسش ندارم خوب) ولی بعدش که نمایش شروع شد دیدیم ایشون لطف کردن رفتن مسافرت و یه نفر دیگه اون نقشو بازی می کنه! آی ذوق کردم،آی ذوق کردم نمایشش هم خوب بود.فوق العاده نبود ولی به نظر من خوب بود.به خصوص بازیگراش خیلی عالی بازی می کردن.تازه فرق سینما با تئاتر رو فهمیدم.خیلی حسی که به آدم منتقل میشه قوی تره.اصلا آدم مسحور بازیا میشه.به خصوص همون آقا الاغه که به جای عمو غلام بازی میکرد خیلی خوب بود.دستش درد نکنه که رفت مسافرت ایشالا بهش خوش گذشته باشه!

آقا هی میگن آزادی نیست آزادی نیست! چه خبر بود تو این تئاتره! تا دلشون خواست رقصیدن! حرفاشونم بالای 18 سال که چه عرض کنم بالای 28 سال بود! منم این خواهر کوچولومو برده بودم هی اون وسط ازم میپرسید هان؟ چی میگه؟ یعنی چی؟ بد آموزی داشت برای بچه! کلی خندیدیم جای شما خالی.آخرشم رفتیم با فرهاد اصلانی جون عکس گرفتیم.اِندِ ندید بدیدی خیلی خوش گذشت.

خلاصه که این تهرانیا خیلی چیزا دارن.اینهمه سینما دارن،تئاتر دارن،جشنواره فجر دارن،نمایشگاه کتاب دارن،کوه دارن،جردن دارن(این قسمتش مخصوص عناصر ذکور بود که تا می گفتیم چی، می گفتن بریم جردن بگردیم!)... کم کم دارم میرم تو فکر از دهاتمون مهاجرت کنم شهر!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢
 

من اومدم

چقدر دلم تنگ شده بود! کلی تعريف دارم ولی وقت ندارم.کلی هم خوش گذشت جای همه خالی  حالا بعدا سر فرصت براتون ميگم تهران تهران که ميگن چه شکليه  

با کلی اميد و آرزو برگشتيم سر خونه زندگيمون کلی نقشه کشيده بودم برای اين يه هفته تعطيلي.هزار تا کار می خواستم بکنم.هزار تا ايميل می خواستم بنويسم.هزار تا کتاب می خواستم بخونم.هزار تا ... انوقت هنوز از راه نرسيده دوستم زنگ زد خبر داد که کلاسای بيمارستان از همين فردا شروع ميشه  تازه قرار شده تو حذف و اضافه بريم به جای جراحی داخلی بگيريم  من کلی به دلم صابون زده بودم از اون روپوش سبزا بپوشم من تعطيليامو می خوااااااااام  هزار تا کار مونده رو دستم  نميدونم اين بچه های ما چرا اينقدر عجله دارن خوب بابا حالا يه هفته برای پره!!! کمتر وقت داشته باشين من نمی دونم چطور بعضيا می تونن اينقدر علاقه مند به تحصيل علم باشن همه نقشه هام نقش بر آب شد!

برم به کارام برسم.زودی ميام

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
 

هورررررررااااااااااااااا...امتحان قلب هم تموم شد، به خیر و خوشی! قربون هر چی استاد مهربون که امتحان آسون میگیره

 

این چند روزه خیلی حالم بد بود. pre exam depression syndrome هم بهش دامن میزد! مشکل اینجاست که تا وقتی حالت بده نمیدونی چته.بعد که از سر امتحان میای بیرون و یهو می بینی خوب شدی تازه می فهمی که هاااااا! اونوقت دپرشن تموم میشه و دو سه روزی رو باید با مانیا سر کنی.خوب اینم یه جورشه!

 

دل همه بسوزه تا پنجشنبه دیگه تعطیلم! این یعنی یک فرصت استثنایی بعد از یکسال که حتی تابستونشم تعطیلی نداشتم.2- 3 روز قراره بریم مسافرت بعدشم می خوام تا می تونم شیطونی کنم،وبگردی کنم،وبلاگ بخونم،کتاب بخونم...دیگه دیگه...آها! اصلا هم قصد ندارم ریه بخونم چون حتی یک جلسه هم جزوه ننوشتم!

از دوم اسفند میریم بیمارستان برای سمیو.آخییییییش از دست دانشگاه راحت میشم! انتخاب واحدم کردم.22 واحد.10 تا تئوری جراحی و 12 تا جراحی عملی.میگن اگر داخلی میدادن بهتر بود.راست میگن؟ به هر حال من که جزو اونام که هر چه پیش آید خوش آید!

 

دیشب بعد از کلاس زبان که خوشحال و شاد و خرم داشتم میومدم خونه تا چشمم افتاد به 33 پل یادم اومد که به یه نفر قول دادم اگر امتحانم خوب شد براش جشن تولد بگیرم.رفتم یه بسته اسمارتیز خوشمزه خریدم، اومدم نشستم یه جایی که 33 پل جونمو خوب ببینم.بعد هی اسمارتیز خوردم و تو دلم تولدت مبارکی خوندم و به عشق مشترکمون نگاه کردم و فوت کردم سمت تهران! خلاصه توی اون سرما کلی به خودم خندیدم و لرزیدم دوست جون،فقط به خاطر تو !!! راستی فوتام رسید؟

 

دیگه هم اینکه تهرانی های محترم فرش قرمز رو پهن کنین که من اومدم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
 

در مورد اون مطلب پایینی و همین طور قصه (که بیشتر از اونی که فکر می کردم خونده شد) کلی حرف داشتم که بگم اما الان وقت گفتنشو ندارم پس بگذریم...

فقط کاش آدما می دونستن یه کلمه حرفشون،برخوردشون یا حتی نگاهشون چه اثری می تونه روی دیگری داشته باشه.کاش بعضیا به خودشون حق نمی دادن با هر چیزی بازی کنن هر چیزی رو مسخره کنن  کاش طرز انتقاد کردن رو بلد بودیم کاش زبونمون یه کم نرمتر بود.چند وقتی یه سری چیزا روی دلم جمع شده بود فوران کرد دیگه! عوضش تخلیه شدم.حالام خوبم.چقدر خنده داره که فاصله غم و شادی اینقدر ناچیزه نه؟ فقط کاش یه جوری میشد جای این زخما هم روی دل آدم نمونه.

 

یه چیز دیگه! مرسی دوست جونا.کاش بدونین چقدر آرومم می کنین


 
comment نظرات ()
 
just caught in the undertow
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢
 

الان درست حس آدمی رو دارم که عزيزترين هاش سر دست بلندش کردن...گذاشتنش توی يه گودال و آروم آروم روش خاک ريختن.حالام ايستادن اون بالا و قاه قاه می خندن

من اينجام توی قبر...جز تاريکی هيچی ديگه نيست

يه چيزی رو ميدونی؟ تو هم جزو اون عزيزترين هايی


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيت جديد ۹ (آخرين قسمت)
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

داشتم چی می گفتم؟ یعنی علی داشت می گفت.علی معلم من شده است! گوش کنید:

رضاها زنده اند.کامبیزها هم زنده هستند پس هیچکدام قبول ندارند که مرگ پایان است.هر دو حیران هستند! بن بست کامل! به دنبال راه حل دیگری هستند.راه دیگر؟ شاید!

علی می گوید نباید به دنبال راه حل گشت.این راهها آخر کار ریاضیات جدید می شود.اول باید صورت مساله را درست کرد.صورت مساله اشتباه است!

مسایل را از راه ریاضیات حل نکنید،"حیران" می شوید."حیوان" می شوید! زندهء مرده! مردهء زنده! چه فرقی میکند؟ اول باید صورت مساله اصلاح شود.نباید به دنبال راههای خصوصی یا راههای عمومی رفت.مساله مسالهء ریاضی نیست.صورت مساله را که اصلاح کردی ریاضیات حذف می شود.ریاضیات که حذف شد جبر هم حذف می شود.قضیه "رضا،کامبیز" اشتباه است.قضیه "رضا،رضا،معلم" هم اشتباه است.حتی اگر "کامبیز،کامبیز،کامبیز" هم بشود باز هم غلط است! چرا؟ قبلا گفته ام."اگر زندگی فقط نان باشد مرگ..." یادتان رفت؟ آنجا را دوباره بخوانید.

مساله از راه علوم ریاضی حل نمی شود.مساله از راه علوم انسانی حل می شود.راه حل نه! خود مساله حل می شود! یعنی دیگر مساله ای نیست که کسی بخواهد حل کند.خود مساله حل می شود.

علی می گوید: زندگی فقط نان نیست! مرگ هم پایان نیست! حالا پایان زندگی مرگ نیست.یعنی مرگ آغاز زندگی است؟ خیلی مشکل است؟ نمی فهمید؟ بیشتر دقت کنید.علی می گوید: زندگی "ایمان" است! نان هم برای ایمان است! نان تنها مرگ می آورد.ایمان از مرگ، زندگی می سازد!

زندگی که ایمان شد، رضاها انسان می شوند.کامبیزها هم انسان می شوند.همه "رضا" می شوند در حالیکه رضا نیستند.کامبیز هم نیستند!

"انسان رضا" یعنی "رضای انسان" می شوند.هیچ کس معلم خصوصی نمی خواهد.نه آنکه نداشته باشد،"نمی خواهد"! اگر هم بدهی او "نمی خواهد"!

ایمان را مساوی تقسیم کنید،دعوای نان پایان می پذیرد.زندگی ایمان است.نان هم برای ایمان است.نان اگر برای ایمان نباشد داغ می شود،چهره رضا را می سوزاند! چهره کامبیز را هم می سوزاند! چهره من را هم می سوزاند! چهره تو را هم می سوزاند! حتی اگر کامبیز باشی حتی اگر رضا باشی! یادتان رفت؟ آنجا را دوباره بخوانید! "اگر زندگی فقط نان باش،مرگ..."

"نان بی ایمان" و "ایمان بی نان" نمی شود.اما اول ایمان را مساوی تقسیم کنید،دعوای نان پایان می پذیرد."

علی می گوید:هر راهی که بروید آخرش به ریاضیات میرسید."ریاضیات جدید"! "برابری ایمان" انسان می سازد،انسانهای برادر!

حالا مساله حل شده است.راه حل نه! خود مساله حل شده است!

کوری که از بین رفت،کوره هم از بین میرود.کوزه هم از بین میرود.کوره رنج،کوزه گنج...هر دو از بین میروندراههای دیگر ریاضیات است.ریاضیات جدید! بی "خود" زور نزنید! بی "جهت" تلاش نکنید! اسیر ریاضیات می شوید!

"ایمان" که نباشد،زندگی ابتدا می شود.یعنی مرگ "انتها" می شود.گفتم که ابتدا و انتها بر هم منطبق می شود.یعنی نقطه! یعنی هیچ! یعنی پوچ! حالا دیگر مرگ هم درمان نمی کند.چرا؟ برای آنکه پایان نیست.نمی فهمید؟ "آنجا" را دوباره بخوانید! بدون ایمان نمی توانید باشید.اگر هم باشید نیستید! اگر هم نباشید که نیستید! مثل کوزه گنج! مثل جهنم!

نان "لازم" است اما "کافی" نیست.کافی است همین را بدانی آنوقت برای نان پختن کوره نمی سازی.آنوقت برای نان خوردن در کوره نمی سوزی.دست عروسک نمی شوی.عروسک دستی نمی شوی.هابیل مقتول نمی شوی.قابیل قاتل نمی شوی.رضا نمی شوی! کامبیز نمی شوی! "آدم" می شوی! آدم آدم! آدمی که چهار جور میوه نمی خورد.آدمی که میوه درجه چهار نمی خورد.آدمی که برای میوه ممنوعه راهی کوره نمی شود.آدمی که برای میوه درجه چهار به جهنم نمی رود! آدمی که برای چهار جور میوه به جهنم نمی رود! آدمی که بر می گردد یعنی توبه می کند.به کجا؟ به خود! پیش کی؟ خدا! آدمی که در کوره نیست! کور هم نیست! رضا نیست! کامبیز هم نیست! هابیل نیست! قابیل هم نیست! آدم است...آدم آدم!

آدمی که در کوره آتش نیست...مثل شیطان...همجنس آتش...مثل جهنم! همجنس شیطان! ابولهب! می فهمید؟ آدمی که برای یکدست مال دنیا را به آتش نمی کشد! آدمی که برای یک چنگ مال دنیا را به چنگال نمی کشد! نرون! می فهمید؟ آدمی که برای "زیستن" نمی کشد! آدمی که برای "مرگ پایان" زندگی نمی کند.آدمی که در بهشت هم نمی ماند! چرا؟ "ماندن" یعنی "مرگ"،"مرگ پایان"،"پایان زندگی"،"نیستی"،"سکون" مثل مرداب...می فهمید؟ آدمی که به طمع بهشت،میوه ممنوعه نمی خورد،آدمی که به طمع میوه ممنوعه بهشت را نمی گذارد! آدمی که فریب "هوی" را نمی خورد که میوه ممنوعه را بخورد.آدمی که برای خلافت خود،خلیفگی خدا را نمی دهد! آدمی که ایمان را به نان نمی بازد!

می فهمید؟

آدمی که در زندان لذت نمی برد.آدمی که برای زندان ذلت نمی کشد.آدمی که کامبیز نیست رضا هم نیست.آدم است.میش نیست.موش نیست.گرگ نیست.روباه نیست.آدم است!

می فهمید؟

آدمی که دست عروسک را نمی برد.آدمی که دست عروسک را نمی برد.آدمی که عروسک دستی نمی پزد.آدمی که ابزار مولد نیست،انسان موحد است! حیوان ناطق نیست، عاشق ایمان است.زوال نمی پذیرد،کمال می پذیرد! اهریمن را ستایش نمی کند،یزدان را نیایش می کند.آدمک نیست،آدم است!

می فهمید؟

آدمی که به خاک دیگران نمی افتد،دیگران را به خاک نمی اندازد.از خاک می روید! "فلاح"! گل به کوره نمی برد،گل از کوره نمی دزدد.از "گل" است اما "گل" می شود.از دنیا برای آخرت نمی گریزد.آخرت را به دنیا نمی بازد...در دنیا آخرت را می سازد....می فهمید؟

آدمی که برای نان دیگران جان نمی دهد.آدمی که از جان دیگران نان نمی گیرد! آدمی که پایش روی "هوی" نیست! برای دنیا "پستی" نمی کشد.برای"پستی" دنیا نمی برد! "دنی" نیست! "علی" است!

اینها حرفهای علی است.علی پسر خوبی است.از من هم بهتر است.از شما هم بهتر است.علی معلم من است.علی آنجا ته کلاس نشسته...نه! ایستاده است.

 

پایان

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۸
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

داشتم چی میگفتم؟ صحبت بچه های کلاس بود.گفتم که علی هم از آن بچه های خیلی خوب است.یا

شاید هم نگفتم هان؟ به هر حال دوباره می گویم.علی پسر خیلی خوبی است.از من هم بهتر است.از شما هم بهتر است.از همه بهتر است...پریروزا صدایش زدم که بیاید پای تخته.زنگ "ریاضیات جدید" بود.علی مسایلش را حل نکرده بود.یعنی از این راهها حل نکرده بود.به نظر علی هر دو راه غلط است! بگذارید تا خودش حرف بزند:

 

هر دو راه اشتباه است.اصلا "صورت مساله" اشتباه گفته شده است میدانید چرا؟

زندگی "فقط" نان نیست.اگر زندگی فقط نان بود "مرگ" پایان بود و اگر مرگ پایان است پس می تواند "آغاز" هم باشد! نمی فهمید؟ بیشتر توضیح میدهم:

اگر مرگ "پایان" باشد یعنی زندگی فقط "نان" باشد آنوقت "انسان" میشود "حیوان" یعنی قضیه "رضا و کامبیز" یا "رضا و معلم" پیش می آید.بعد چی؟ همان حرفهای قبلی:"معادلات درجه یک"،"میوه های درجه چهار"،"دست عروسک"،"عروسک دستی"،"کوره"،"کوزه"،"رنج"،"گنج"،"عرق کوره ای"،"عرق کوزه ای" و خلاصه برابری راه اول با راه دوم..."ریاضیات جدید"!

به عبارت بهتر: اگر زندگی فقط نان باشد فقط "مرگ" هم میشود.چرا؟ تو یا کامبیز هستی یا رضا (معلم هم که همان کامبیز رضا بود) حالا:

_ اگر رضا باشی یعنی پدرت توی کوره باشد، بستنی ات آب شود، جبرت ضعیف باشد، ریاضیاتت قوی باشد، مادرت حوصله نداشته باشد، خواهرت دنبال دست عروسک باشد، قضیه رنج و برنج را نتوانی حل کنی و خلاصه کار برای زندگی و زندگی برای کار در این صورت زنده باشی رضا هستی، بمیری هم رضا هستی اصلا "رضا" تر میشوی.چرا؟ چون زندگی فقط نان و مرگ ،پایان است!

_ اگر کامبیز باشی.یعنی اسکی بازی کنی، بستنی انتخاب کنی، ریاضیاتت ضعیف باشد، جبرت قوی باشد، مادرت به تو بگوید "کامی جان"، خواهرت عروسکی باشد، پدرت از کوره پزخانه برایت گوشت داغ !بیاورد، خلاصه هر چه بخواهی داشته باشی، مثل رضا نباشی، اصلا هیچوقت رضا نشوی.یعنی زندگی برای لذت و لذت برای زندگی در این صورت: در زندگی که رضا نیستی حتی مرگ هم تو را "رضا" نمی کند.اصلا از ترس مرگ "رضا" نمی شوی! دقت کن:

تو کامبیز هستی.به دنبال چیز های بزرگ می گردی.نان بزرگ،کوره پزخانه بزرگ،ویلای بزرگ،عروسک بزرگ،پیانوی بزرگ،لذتهای بزرگ،یعنی همه بزرگ ها مال توست.بزرگ ها هم نه،بزرگترین ها!

"زندگی برای لذت"،"لذت برای تو"،"بزرگترین لذت"؟ .....مرگ! چرا؟

زندگی برای تو هم فقط نان است.پس مرگ پایان است یعنی پایان لذتها مرگ است.اصلا لذت پایانی مرگ است.مرگ که پایان بود لذت پایانی و پایان لذتها هم که شد پس لذت بزرگی است! یعنی بزرگترین لذت است! تو به دنبال بزرگترین ها هستی.نتیجه؟ مرگ ، آغاز هم میشود.نفهمیدی؟ دوباره بخوان!

 

ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۷
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

بله ریاضیات از ریاضت می آید.ریاضت هم یعنی رنج.اگر یک "ب" هم اولش بگذاری میشود "برنج" آنوقت می پری توی کوره،خوب میپزی میدهی پدر کامبیز.کامبیز برنج را می خورد تو هم می ایستی تماشا می کنی! زیادیش را هم تو می خوری!

"رنج" را که بردی توی کوره میشود "گنج" گنج را چه کار می کنی؟ "عرق" میخری.نصفش را پدر کامبیز می خورد نصفش را هم پدر رضا به صورتش میمالد...مثل کرم!

رنج مال ریاضیات است."ب" که گذاشتی میشود ادبیات.توی کوره که رفت داغ میشود.داغ که شد می شود فیزیک.از کوره که بیرون آمد میشود گنج! گنج مال کیست؟ پدر رضا؟ نخیر،پدر کامبیز!

رنج مال کی بود؟ پدر کامبیز؟ نخیر،پدر رضا! چه فرقی میکند؟ هیچی! برای یک دانه "ب" بیخودی دعوا راه نیندازید! اصلا مال هر کی که "جبر"ش بهتر بود.تا "جبر" بلد نباشی باید "ریاضیات" بخوانی.ریاضیات که خواندی،جبر کامبیز خوب میشود،جبر کامبیز که خوب شد،دست عروسک کنده میشود! بعد چی؟ آب دست عروسک را برای تو می آورد.بعد چی؟ دست عروسک آب میشود.کجا؟ توی کوره! بعد چی؟ میشود گنج! گنج مال کی؟ پدر کامبیز! پس گرما چی میشه؟ گرما مال فیزیک است."پس چی؟" مال ادبیات است.درس چی بود؟ "ریاضیات"! من هم که حوصله ندارم....

مادر رضا هم حوصله ندارد.چرا؟ ریاضیاتش خوب است. چرا؟ جبرش بد است. چرا؟ "چرا" مال گوسفند است،گوسفند را می کشند،گوشتش را میبرند توی کوره آنوقت می پزد.وقتی که پخت میدهند کامبیز بخورد.تو چه کار میکنی؟ تماشا! من چه کار می کنم؟ مساله حل می کنم...بنویسید راه دوم:

رضا گوشت را از کامبیز می گیرد.یعنی جبرش قوی میشود.جبر رضا که قوی شد ریاضیاتش ضعیف میشود.در نتیجه ریاضیات کامبیز قوی میشود جبرش ضعیف میشود.حالا کامبیز آخر سال رفوزه میشود می افتد توی کوزه! نخیر.......کوره!

این بار بستنی کامبیز آب میشود.ریاضیات رضا ضعیف میشود پس معلم خصوصی میگیرد.آب دست عروسک را میبرد.پدر رضا ویلا می خرد.پدر کامبیز به کوره میرود.کوره داغ است...کامبیز پدر سوخته میشود! حالا رضا،کامبیز شده است،کامبیز هم رضا شده است!

خوب چی؟ شد مثل اول! جای فرض و حکم عوض شده اما هیچی تغییر نکرده فقط جای کامبیز و رضا تغییر کرده است.صبر کنید! ننویسید! اشتباه شده است! راه دوم را اشتباه گفتم! یعنی در واقع همان اولی است.همه را خط بزنید! راه دوم را تکرار می کنم:

معلم گوشت را از کامبیز میگیرد.جبر کامبیز ضعیف میشود.جبر رضا هم که ضعیف بود! جبر معلم ازهمه قویتر شده است...معلم به کامبیز و رضا ریاضیات درس میدهد حالا ریاضیات کامبیز و رضا قوی شده است!

_ بستنی کامبیز آب میشود.بستنی رضا هم که قبلا آب شده بود.

_ پدر کامبیز به کوره میرود.پدر رضا هم که در کوره بود.

معلم ویلا می خرد!

_ کامبیز پیانوی خصوصی ندارد.رضا هم که پیانوی خصوصی نداشت...معلم می نوازد!

"نامعادلات" برای معلم! معادلات برای "کامبیز و رضا"!

"معادلات درجه یک" را معلم خودش حل میکند.معادلات درجه دو و سه از کتابها حذف شده است.کامبیز و رضا میوه های "درجه چهار" می خورند!

"دستهای عروسک" فراوان شده است.آب برای خواهر کامبیز دست عروسک می آورد برای خواهر رضا هم که قبلا برده بود...معلم "عروسک دستی" می سازد!

کامبیز "پلو" می خواهد.رضا "رنج" می برد.معلم "آپلو" میسازد!

پدر کامبیز در کوره عرق میریزد.پدر رضا هم که در کوره عرق کرده است...معلم از کوزه عرق میریزد! جهت محورها فرق کرده است.محودx ها از "راست" به "چپ"! همه چیز "مساوی" شده است!

حقوق پدر کامبیز: هشتصد و هفتاد و پنج تومان و دو ریال!

حقوق پدر رضا: هشتصد و هفتاد و پنج تومان و دو ریال! مال شما؟ پیش معلم است!

همه چیز مساوی شده است..."دست عروسک"،"دست عروسک"،"عروسک دستی"!

"عرق در کوره"،"عرق در کوره"،"عرق در کوزه"!

"میوه درجه چهار"،"میوه درجه چهار"،"چهار جور میوه"!

همه چیز "برابر" شده است!

"رنج"،"رنج"،"برنج"!

"آه پلو!"،"آه پلو!"،"آپلو"!

"کنج کوره"،"کنج کوره"،"کوزه گنج"!

همه چیز "یکی" شده است!

"یک"،"یک"،"یک و یک"!

پدر کامبیز "سرما" یه دارد.پدر رضا هم که از اول "سرما"یه داشت.معلم هم "سرمایه" دارد.

مادر کامبیز "آب" گوشت می پزد.مادر رضا هم که "آب" گوشت پخته بود.معلم آب "گوشت" را می خورد!

مادر کامبیز برای مادر رضا کار می کند.مادر رضا هم که برای مادر کامبیز کار می کرد.معلم می گوید "کار چیز خوبی است"!

"زمستان" به خانه کامبیز آمده."زمستان" در خانه رضا هم که بود."زمستان" معلم به ویلا رفته است!

برای پدر کامبیز همه فصل ها "تابستان" است.برای پدر رضا هم همیشه "تابستان" است.برای معلم زمستان ها، تابستان و تابستان ها، زمستان است!

همه چیز یک "سان" شده است...

گوشت پدر کامبیز "سرخ" شده است.گوشت پدر رضا هم که "سرخ" بود.گوشت معلم هم "سرخ!" شده است...همه چیز "سرخ" شده است...

معلم کامبیز شده است.کامبیز رضا شده است.رضا هم که از اول رضا بود! در واقع:

کامبیز رضا شده است.رضا هم که رضا بود...حتی معلم هم "رضا" شده است!

"ریاضیات" خیلی جدید شده است.یعنی اسمش عوض شده است.دیگر "ریاضیات" نیست "رضائیات" است! همه معلمها ریاضیات درس میدهند یعنی همان "رضائیات" حتی معلم ادبیات هم "ریاضیات" درس میدهد.آخر همه چیز "مساوی" شده است.حتی میتوان گفت "راه حل دوم" با "راه حل اول" ، "مساوی" شده است!!!

 

ادامه دارد...

 

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۶
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

یعنی " نو " است،"تازه" است،"جدید" است.راجع به آمار،راجع به همه چیز صحبت می کند.هم "ریاضیات" است هم "جدید" است.اصلا یک نوع "ریاضیات جدید" است.شوخی نمی کنم؟ نه اتفاقا خیلی هم جدی می گویم.از مجموعه ها صحبت می کند.حل یک مساله از این مجموعه تا آن مجموعه زمین تا آسمان فرق می کند.

_ پسر بچه ای می خواهد از بین شش نوع بستنی دو نوع را انتخاب کند.پیدا کنید تعداد انتخابهای او را.حل کردن این مساله خیلی ساده است.مساله،مسالهء ترکیب است.فقط کافیست نوع مجموعه را بدانید.در مجموعهء کامبیزها مساله خیلی جواب دارد اما در مجموعه رضاها ممکن است بی جواب باشد یا اصلا حل نشود.

_ دختر بچه ای سه تا عروسک و دو تا دست عروسک در کوچه پیدا کرده است.به چند طریق می تواند با آنها بازی کند؟ اینهم مساله ساده ای است فقط کافی است نوع مجموعه را بدانید. در مجموعهء "خواهر کامبیزها" صورت مساله غلط است.در مجموعه "خواهر رضاها" مساله چند تایی جواب دارد.

_ پدر کامبیز و رضا روی هم سی و سه هزار و هشتصد و هفتاد و پنج تومان و دو ریال حقوق می گیرند در صورتیکه پدر رضا شاگرد پدر کامبیز بوده و خانه اش هم اجاره ای باشد همچنین پدر کامبیز دو باغ و یک ویلا در شمال داشته و مجبور باشد برای کامبیز و خواهرش پیانوی خصوصی،اسکی خصوصی،معلم خصوصی و سگ خصوصی تامین نماید پیدا کنید سهم هر یک را.(فرض بر آن است که رضا و خواهرش لباس کهنه های کامبیز و خواهرش را می پوشند همچنین عروسک شکسته های خواهر کامبیز را آب برای خواهر رضا می آورد.)

مساله سختی است نه؟ نمی توانید حل کنید؟ باشد خودم برایتان حل می کنم.در دستگاه محورهای مختصات فرض می کنم محور Y ها از جنوب به شمال محور حقوق ها بوده و محور X ها هم محور خرجها باشد.محل تلاقی دو محور را هم همان کوره پز خانه در نظر می گیریم.مختصات خانه و زندگی هر دو نفر را هم می بریم روی کاغذ با کشیدن چند تا خط و پاره خط مساله حل می شود به همین سادگی! مال یکی سی و سه هزار تومان، مال آن یکی هشتصد و هفتاد و پنج تومان و دو ریال! چی؟ اشتباه کرده ام؟ اختیار دارید! من این مساله ها را فوت آبم.می گویید نه،از رضا بپرسید.می گویید نه،از کامبیز بپرسید،نتیجه همان است که من گفتم!

به این قبیل مسایل می گویند "ریاضیات جدید".امیدوارم توضیحات من کافی باشد.خوب البته،خیلی هم جدید نیست.می شود گفت همان مسایل قدیمی است اما شکلش عوض شده.به اصطلاح متد تغییر کرده والا ریاضیات همان است که قبلا بوده.در گذشته به کمک ریاضیات "اهرام" می ساخته،حالا "اهرم" می سازند.اصولا به خاطر همین مشکل بودنش به آن می گویند ریاضیات که جمع ریاضت است،یعنی سختی،رنج،مشکل،دشوار."

راست می گوید خیلی دشوار است.سخت است.رنج خالص.نان داغ! آتش! پدر رضا! پدر کامبیز! دست عروسک! بستنی! چوب بستنی! ویلا! اجاره خانه! گل بازی! کفش قشنگ! کفش پاره! پیرهن تابستانی! پیرهن زمستانی! تساوی کامل یک و یک! آب میوه! معادلات درجه یک! میوه های درجه چهار!کنار دریا! توی جوب!.....

همه اینها از ریاضیات می آید.ریاضیات از ریاضت می آید.ریاضت هم از توی کوره پز خانه.مثل پدر رضا.بستنی رضا آب می شود.خوب بشود! مال تو که نیست.مال رضا آب می شود.مال کامبیز هم توی فریزر است.اصلا به تو چه؟ گرما مال فیزیک است.در ریاضیات ما با گرما و سرما کاری نداریم.برای ما حل مساله مهم است.نه آنکه صورت پدر رضا سوخته است.خوب کرم بمالد اصلا به ما چه؟

معلم ادبیات می گوید:" رضا پدر سوخته است.خیلی هم پدر سوخته است.گول ظاهرش را نخورید از آن پدر سوخته هاست! " یعنی می فرمایید دروغ می گوید؟ پدر سوخته نیست؟ پس چیه؟

توی ریاضیات پس چیه نداریم.اینجور سوالات مربوط میشود به انشا و اینجور چیزها.من هم که اصلا حوصله ندارم.ریاضیات حوصله را کم می کند.مادر رضا هم حوصله ندارد.پس معلوم میشود ریاضیاتش خوب است! همه آدمها کم و زیاد ریاضیات میدانند البته یک کمی هم شانس می خواهد.یکوقت می بینی مساله را رضا حل می کند،نمره اش را کامبیز میگیرد! عکسش هم امکان دارد اتفاق بیفتد یعنی آنکه ویلا را پدر کامبیز بخرد اما پولش را پدر رضا بدهد.جالب است نه؟

مادر رضا حوصله ندارد.گفتم که ریاضیاتش خوب است.یعنی خوب زحمت میکشد.شاید هم روزها کار می کند؟ در هر حال در حل مساله فرقی نمی کند.یعنی چه بگویی "مادر رضا برای مادر کامبیز کار می کند"،چه بگویی"مادر کامبیز کارهایش را می دهد مادر رضا بکند" در حل مساله هیچ فرقی نمی کند.تا جای فرض و حکم عوض نشود قضیه به همان حال باقی می ماند.به طور کلی ریاضیات به کمک "جبر" حل میشود.جبر که قوی شد ریاضیات هم قوی میشود.ریاضیات که قوی شد جبر ضعیف میشود.یعنی اصلا تا جبر بلد نباشی نمی توانی نمره ریاضیات بگیری.نمره ریاضیات که نگرفتی "حساب"ت خراب میشود یعنی بدهکاری بالا می آوری.آخر سال هم رفوزه میشوی می افتی توی کوزه! نخیر...کوره! می سوزی...بچه ات هم پدرسوخته بار می آید.اصلا پدر سوختگی از هیکلشان میبارد! کی می گفت؟ معلم ادبیات؟ مهم نیست،ولشان کنید باز می آیند نمی گذارند کارمان را بکنیم.

 

ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۵
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

داشتم چی می گفتم؟ بله راجع به شاگردها حرف می زدم.اما مگر این معلمها می گذارند؟ انگار حسودیشان میشود! سال اول دانشکده که بودم،تدریس خصوصی می کردم.توی روزنامه آگهی می کردم و بعدش تلفن می زدند:

_ الو،تدریس خصوصی؟

_ بله،ساعتی صد تومن.

_ روزهای زوج از ساعت...

_ کجا؟

_ خیابان تخت طاووس،کوچه دوم...

_ از فردا،خداحافظ

نمی دانید چه بچه های باهوشی بودند.هم کلاس پیانو می رفتند،هم کلاس نقاشی می رفتند،هم کلاس باله می رفتند اسکی بازی! چه بچه های تمیزی! چه بچه های باهوشی! اصلا انگار اینها ساخته شده اند که فردا دکتر شوند!خوش به حالشان! اسمش چی بود؟ مامانش می گفت: کامی جان! اما روی دفترش نوشته بود: کامبیز خان! همیشه روی میزشان انواع و اقسام میوه و شیرینی چیده شده بود.کلاس دوم راهنمایی بود،اما رفتارش مثل آدمهای "خیلی گنده" بود! از رفتارش خوشم نمی آمد.انگار که من نوکرش هستم.عین اربابها دستور میداد:

"می توانید شروع کنید"،"خسته شدم کافی است"،"ساعت 4 شروع کرده اید حالا 5/5 است،می شود یک ساعت و نیم اما پول دو ساعت را بهتان میدهم،بروید."

سه جلسه بیشتر دوام نیاوردم.وجدانم قبول نمی کرد که چیزی به او بیاموزم.به زور پول و تفریح و پیانو و اسکی و اینجور چیزها درس می خوانند.فردا هم می شوند"دکتر کامبیز خان!" متخصص الدوله که ریاست و اربابی به ما از حقوق اولیه شان است.مامی جانش هم هی جلوی فک و فامیلشان فیگور می گیرد که:"نمی دانید کامی چه هوشی داره!"

پول سه جلسه را هم نرفتم بگیرم.لابد خیلی خوشحال شدند! هر چه پولدارتر می شوند حرصشان هم بیشتر می شود.دزدهای الدنگ! شکم گنده های عوضی! خاک بر سرشان!

داشتم چه می گفتم؟ مثل اینکه راجع به بچه های مدرسه خودمان حرف میزدم.نمی گذارند.تا صحبت اینها می شود شلوغ بازی در می آورند.گوشهایشان را گرفته اند تا این قبیل چیزها را نشنوند.تازگیها انقلابی هم شده اند! به همه بد و بیراه می گویند.تا می گویی بالای چشمتان ابروست داد میزنند که:"بابا ما! انقلاب کردیم،شهید دادیم،برای آزادی!"

بله توی انقلاب که یادتان هست؟ هان؟ این آخریها که شاه در رفته بود، بعضی وقتها، ماشینشان را (البته ماشین قرمز رنگشان را!) کنار خیابان پارک می کردند و حتی شیشه هایش را هم پایین نمی کشیدند تا مبادا هوای داخل ماشین آلوده شود.مثلا تظاهرات می کردند! مثلا اپوزیسیون بودند! مثلا داشتند انقلاب می کردند! ببخشید قیام می کردند! دزدهای الدنگ! شکم گنده های عوضی! خاک بر سرشان! چی شد که دوباره به اینجا رسیدیم؟ در همه کاری دخالت می کنند.فکر می کنند چون پولدار هستند باید در همه کاری دخالت کنند.هی پول میدهند تا قلم هم برای آنها بنویسد.معلم خصوصی،خانه خصوصی،باغ خصوصی،استخر خصوصی،اسکی خصوصی،پیانو خصوصی و حالا هم هم قلم خصوصی می خواهند.دو قرت و نیمشان هم باقی است:" مفت که نمی خواهیم،پول میدهیم،پول!" دزدهای الدنگ! شکم گنده های عوضی! خاک بر سرشان!

اما من یکی که زیر بار نخواهم رفت.مگر آنکه قلمم را به دار بیاویزند.به شاگردانم هم می گویم که برایشان ننویسند.حالا بگذارید تا دوباره نیامده اند از رضا برایتان بگویم.کلاس سوم است.جزو "ته کلاسی ها" است.پدرش کنار آتش می ایستد و نان در می آورد.اصلا می رود توی آتش و نان در می آورد.نان داغ! داغی اش حتی صورت رضا را هم سوزانده است.نانشان خیلی داغ است.گرم نه،داغ! می فهمید؟ لابد فکر می کنید پدرش نانواست هان؟ خیر اشتباه کرده اید.توی کوره پز خانه کار می کند.کار نه جهاد می کند،عرق میریزد، می سوزد تا نان در بیاورد. می فهمید؟

رضا پسر خیلی خوبی است.بچه ها می گویند که زنگهای انشا همیشه غایب است.هیچ وقت انشا نمی نویسد.خودش می گوید"من خودم یک پا انشا هستم،توی هر انشا که راجع به زمستان و شب و سرما و بدبختی باشد،قهرمان داستان هستم.اصلا ما که زندگی نمی کنیم،ما انشا می کنیم! " فقط زنگهای ریاضیات جدید حاضر است،دوست دارد راه حل مسایل ریاضیات جدید را بداند، "ریاضیات جدید!"........

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

برایتان گفتم که صبح ها جیبهایم را پر از سینوس و کسینوس و تانژانت می کنم وبه سمت مدرسه راه می افتم.کیفم مخصوص هندسه جات است.انواع و اقسام مثلث و چهارضلعی.مثلث متساوی الاضلاع برای بچه های خیلی منظم.متساوی الساقین برای متوسط ها و مثلثهای غیر مشخص برای ناجورها! چندتایی هم معادلات درجه یک و دو و سه همراه دارم.یک روز یکی از بچه ها گفت: همه چیز "درجه چهار"ش هم زودتر گیر می آید ه ارزانتر است الا معادلات که درجه چهارش هم جوابش دیر بدست می آید هم گرانتر است یعنی نمرهء بیشتری دارد! راستی چه "حسابی" در کار است؟ گفتم: "جبر" است! از بچه ها یاد گرفته ام!

اوایل سال صبح ها زود به مدرسه می آمدم.اما حالا نه،میدانید چرا؟ برایتان تعریف میکنم.بچه ها صبح ها در مدرسه ورزش می کنند.اما ده بیست نفرشان جدای از بقیه در گوشهء حیاط ورزش میکنند.میدانید آنچه که از تفرقه بدتر است چیست؟ بله،دیدن تفرقه است.منظره بدی بود.من دوست دارم بچه ها با هم باشند.نمیدانستم چه کار باید کرد.بالاخره یک روز یکی از آن کنار حیاطی ها را صدا زدم تا بیاید توی دفتر.البته بچه ها هم از دفتر خوششان نمی آید.نمیدانم چرا.لابد خجالت می کشند.به هر حال او قبول کرد.کلاس اول بود،اول نظری،برادر بزرگش دانشجو بود.پرسیدم:چرا با هم ورزش نمی کنید؟ گفت: به ما می گویند منافق!

_ چرا؟

_ برای آنکه ما به آنها می گوییم مرتجع!

_ خوب نگویید

_ نمی شود،آخر هستند!

_ شما چی؟

_ نباید بگویند،برای اینکه نیستیم!

_ ولی به این ترتیب که مساله حل نمی شود.حالا نمی توانید با حفظ عقاید با هم ورزش کنید؟

_ برادرم می گوید" ارتجاع و انقلاب نمی توانند در کنار هم قرار بگیرند"

حرفمان به اینجا که رسید یک کلاس چهارمی آمد و صدایش زد و او هم رفت.پشت در دفتر با هم حرف میزدند.صدایشان را می شنیدم:

_ چه کارت داشت؟

_ می گفت چرا با هم ورزش نمی کنید

_ چی گفتی؟ می خواستی بگی به تو چه! اینها مال حزب جمهوری! هستند! گرگهای در لباس میش! لعنتی های فالانژ مرتجع! بیا بریم.

اما من ناراحت نشدم.خدا میداند ناراحت نشدم.باورتان نمیشود؟ بی رگم؟ اوه نه! گفتم که بچه ها خیلی خوبند.خیلی خوب.همه شان خوبند.شما از اینهمه روح ایثار و مبارزه که در اینها هست لذت نمی برید؟ به هر حال به خاطر هدفهایشان،حتی اگر غلط باشد،حاضرند فداکاری کنند.روی شما اثری ندارد؟

آدمهایی که شبانه روزی صد رکعت نماز می خوانند،اما در عوض صدها هزار دروغ می گویند،مال مردم را می خورند،سر بیچاره ها را کلاه میگذارند،نزول می خورند و هزار کثافت کاری دیگر هم می کنند و هنوز هم مسلمانند دیده اید؟ اینها بهترند یا آنها؟ بله من با نظراتشان مخالفم اما دشمنشان نیستم.می دانید به نظر من باید کاری کرد که آن "برادرهای بزرگتر" به خوشان بیایند.اگر از اون برادر بزرگترها بپرسی،آره از آنها خیلی خوشم نمیاید.راستش را بخواهید بدم هم می آید! دارند همه را عذاب میدهند.اعصاب همه شان،چپ و راست،خرد است.زنگ تفریح شده است جنگ تفریح.اینها نمی گذارند آنها سرود بخوانند، انها هم می پرند وسط سرود خواندن اینها.معلم ها هم توی دفتر بعضی به اینها بد می گویند،بعضی هم به آنها،چندتایی هم خیلی بی تفاوت فقط می خندند.چند روز پیش یکی از همین بی تفاوت ها می گفت:"همکاران با سابقه مرا می شناسند.اهل هیچ فرقه و گروهی هم نیستم همان وقتها هم که هنوز شاه نرفته بود من به هیچ کاری کار نداشتم.می گفتند برو سر کلاس میرفتم،می گفتند نرو،نمیرفتم.معلم خوب،معلمی است که سرش توی هیچ کاری نباشد.یعنی فرمولش این است:خانه،مدرسه،دفتر،کلاس،درس،کلاس،دفتر،مدرسه،خانه.با اینکه اهل هیچ حزب و دسته ای هم نیستم اما.....از بچه ها خوشم نمی آید.از بعد از انقلاب پر رو تر هم شده اند.یادش به خیر،آن وقتها عجب بر پا و بر جایی میدادند.سال به سال دریغ از پارسال! بی حیاها!"

یک آقای دیگری هم بود،آقای تدین؟ یا شاید هم تمدن؟ نه مثل اینکه تفنن؟ اسمش یادم نیست فقط میدانم که توی اسم دین دارد یا شاید آنهم نباشد؟ به هر حال توی شلوغی و سر و صدا آمد نشست کنار من و گفت: سلام علیکم،حال شما چطوره؟......خوب الحمدلله من شنیده ام که حضرت عالی ماشالله هزار ماشالله مسلمان قابلی هستید،خدا حفظتان کند.حتی من شنیده ام که کتابهای چپی را هم خوب نقد می کنید.آقا تا می توانید با این بچه ها سر و کله بزنید.شما جوان هستید بچه ها حرف شما را بهتر گوش میدهند.نظر خودتان چیست؟

گفتم" راستش را بخواهید،من با هیچ کدام از بچه ها مخالفتی ندارم.همانه هم که شما می گویید چپی هستند مگر چند کتاب خوانده اند؟ ده تا؟ بیست تا؟ چند تا؟ کتابهای اصلی را خوانده اند یا ده،بیست تا کتاب داستان؟ شاید هم رفتار بنده و جنابعالی بوده است که آن یکی را چپی و این یکی را التقاطی و آن دیگری را منحرف و آن یکی را افراطی کرده است.

گفت:" آقا دوره این دموکرات بازیها دیگر تمام شده است.من بیشتر از اینها روی شما حساب میکردم.این حرفها یعنی چه؟ رفتار بنده و جنابعالی چه ربطی به این مسایل دارد؟ آقا پدر سوختگی از هیکلشان میبارد، این حرفها کدام است؟ شما هم که تو زرد از آب در آمدید.اصلا شما مسالهء قیامت را قبول دارید؟ آقا همان کتابها روی شما تاثیر گذاشته است،بروید خودتان را اصلاح کنید.خوب البته سخت است،رنج و سختی دارد،شما فکر نکنید بنده از اول همینطوری بودم.سالهای سال زحمت کشیده ام،کوشش کرده ام،کتاب خوانده ام و ..."

 

ادامه دارد...

 

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۳
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٢
 

 

"معلمی کار خیلی مشکلی است.آنهم در این زمانه و در این محله با این بچه های بی سر و بی پا آقا! باور بفرمایید آنها " آدم بشو" نیستند.انرژی ما هم بی خود هدر میرود.سه سال است تقاضای انتقال از این ناحیه را کرده ام.خانه مان یوسف آباد است. اتومبیل هم که نمی توان آورد.مجبورم دو کورس اتوبوس سوار شوم و بیایم. آقا به جان حضرت عالی دیروز نزدیک بود از خجالت آب شوم.وسط راه یکی از شاگردانم هم سوار اتوبوس شد.پدر سوخته یکراست آمد و کنار من نشست.داشتم از خجالت آب میشدم.خوب،شاگردی هم که جرات کند در اتوبوس کنار معلمش بنشیند همین می شود که می بینید.داشت کار انتقالی ام درست میشد که رژیم عوض شد.بخشکی شانس!"

 اینها حرفهای معلم زیست شناسی است.زیست شناسی یعنی زندگی شناسی.او می گوید:"ما زنده بودن را بررسی می کنیم.ما می گوییم چه کار کنید که دیرتر بمیرید.از نظر ما مهم نیست که زندگی یعنی چه؟ ما باید زنده ماندن را مورد نظر قرار دهیم.زیست شناسی یعنی این.البته به نظر من نباید بچه هایی را که دچار کمبود ویتامین هستند به مدرسه راه بدهند.علت وجود اینهمه بچهء احمق و بی شعور در این...." تقریبا هر روز به محض جمع شدن معلمها توی دفتر حرفهایی شبیه به اینرا تکرار می کند.مثل اینکه ویتامین زیادی کار دستش داده باشد! به هر حال بعد از نطق ایشان، مطابق معمول یکی از معلمهای با تجربه مرا نصیحت میکند که:"البته حضرتعالی جوان هستید تجربه ما را که ندارید.من خیلی پدرانه به شما می گویم که این رفتار شما با شاگردان نه تناه به پرستیژ خود شما هم لطمه میزند بلکه روی ما هم بی تاثیر نیست.وقتی شما به شاگردان سلام می کنید،آنها توقعشان بالا میرود.فکر می کنند که ما هم باید به آنها سلام کنیم.آقا اینقدر به اینها رو ندهید.البته من با آنکه معلم انشا هستم،همکاران میدانند،سر کلاس من هیچکس جرات جیک زدن ندارد.حتی جرات آنکه انشاشان را هم بخوانند ندارند! معلم خوب باید جذبه داشته باشد،قاطع باشد،بتواند کلاس را ساکت نگه دارد.البته امیدوارم که ناراحت نشوید.هر چه باشد تجربه ما بیشتر از شماست."

از دفتر خوشم نمی آید.اکثرشان به زور معلم شده اند.یکی رشته دلخواهش قبول نشده،یکی کار پیدا نکرده،یکی به خاطر بازنشستگی،یکی به خاطر سه ماه تعطیلی و خلاصه بیشترشان از سر ناچاری معلم شده اند.

می خواستم از شاگردان صحبت کنم اما مگر این معلمها میگذارند؟ انگار که حسودیشان میشود!

 

 

ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

سر سال رفتم اداره آموزش و پرورش تا معلم شوم.گفتند: اولا مدرک شما کامل نیست و لیسانس ندارید.ثانیا رشته شما که به درد معلمی نمی خورد.ثالثا اصلا استخدام نمی کنیم!

خیلی ناراحت شدم.هی این در و آن در زدم تا بلکه یک جوری دست و بالم را بند کنم.بالاخره یکجا گفتند به شرطی که یک معرفی نامه بیاوری می توانی فعلا به عنوان معلم حق التدریس مشغول کار شوی.یک معرفی نامه از جهاد گرفتم و خلاصه معلم شدم.معلم که نه،"دانشجوی معلم حق التدریس غیر رسمی موقت"! چه فرقی می کند؟ من دلم می خواست بتوانم توی یک مدرسه باشم و درس بدهم.حالا اسمش را هر چه می خواهند بگذارند.خیلی خوشحال بودم.اصلا از خوشحالی داشتم پر در می آوردم! اما نه،خوشحالِ خوشحال هم نبودم، برای اینکه من دلم می خواست معلم انشا باشم یا لااقل تاریخ و جغرافی و دینی و از این جور چیزها،می خواستم با بچه ها بیشتر حرف بزنم.یعنی بچه ها بیشتر با من حرف بزنند.اما تخصصم کم بود.معلم انشا باید بداند جمله چیست؟ فعل چیست؟ فاعل چیست؟ مقدمه و موضوع و نتیجه گیری یعنی چه؟ کجا باید نقطه گذاشت؟ کجا باید کاما گذاشت؟ من که نمیدانستم.در عوض تا دلتان بخواهد فرمول بلدم! "تانژنت بر حسب سینوس"،"سینوس بر حسب کسینوس"،"کسینوس به تانژانت"،"انواع مثلث"،"قضیه میانه ها"،"قضیه ارتفاعات"،"فرمول مشتق"،"معادلات درجه یک"،"دو جمله ایهای درجه دو"،"منحنی های درجه سه"،"نامعادلات شرطی"،"تقسیم ذهنی" و.....عیبی ندارد.اگر آدم بلد باشد حرف بزند با همین چیزها هم میشود حرفهای خوب زد.خود بچه ها به آدم یاد میدهند.فقط کافی است با آنها دوست باشی.بچه ها خیلی خوبند.مگه نه؟ خوب،البته بعضی وقتها هم شیطانی میکنند.مثلا همین چند روز پیش بود، سر کلاس مثلثات نمی دانید چه بلایی به سرم آوردند! یکی را صدا زدم که بیاید پای تخته مساله حل کند.گفت:" آقا به خدا هر چی می خوانیم یادمان میره! هنوز نمی دانیم مثلثات به چه درد می خورد.آقا به خدا خوانده بودیم ولی یادمان رفته!" نفر بعدی را صدا زدم.گفت:" آقا یادمان رفته مساله ها را حل کنیم.رفته بودیم بسیج"مسلسل" آت! یاد بگیریم، وقت نشد "مثلثات بخوانیم.آقا به خدا تقصیر ما نیست." نفر بعدی را صدا زدم. فورا آمد پای تخته و یک تکه گچ دستش گرفت.خیلی خوشحال شدم.یک معادله درجه یک نوشتم و گفتم حل کن.کمی فکر کرد و گفت:" آقا....آقا ما خوانده بودیم اما...نمی دانستم....آقا اصلا کسی که میوه "درجه چهار" به زور گیرش می آید روی چه "حسابی" باید معادلات "درجه یک" را حل کند؟! زور است؟ یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نخیر "جبر" است! همه خندیدند.از شما چه پنهان من هم خندیدم! نمیدانم شاید هم حق با آنها باشد؟ آره خلاصه همیشه وسط کلاس، ریاضیات به انشا و علوم اجتماعی تبدیل میشود.راستی فرمول تبدیل ریاضیات به انشا چیست؟ اینرا دیگر من هم بلد نیستم! بگذریم......

ادامه دارد...

 


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢
 

از همان وقتی که " یکی بود یکی نبود " را یاد گرفتم دوست داشتم معلم شوم.شب وروز تلاش میکردم تا شاید بتوانم به این هدف دست یابم.یعنی معلم شوم.اما نه از آن معلمهایی که به کلاس می آیند تا با تحقیر دیگران حقارت خود را پنهان سازند و نه از آن معلمها که برای اثبات دانشمند بودن خود بیسوادی دیگران را ثابت می کنند و نه از آن معلمها که برای ساکت نگه داشتن شاگردها به کلاس می آیند. نه، هیچکدام. دوست داشتم معلمی باشم که همواره محصل شاگردانش است و محصلی که همیشه در راه معلم شدن پیش میرود و حالا؟

معلم هستم.معلم معلم که نه، دانشجو هستم. اما خوب، تدریس هم می کنم.اول توی جهاد کار میکردم. یعنی به جای کار جهاد میکردم. نه همان که اول گفتم.در جهاد کار میکردم.اصلا چه فرقی میکند؟ بالاخره آدم هر کار که بکند جهاد است.اینطور نیست؟

رشته ام مربوط به کارهای ساختمانی میشود.اما از اینجور کارها اصلا خوشم نمی آید.راستش را بخواهید خودم هم نمیدانم چرا این رشته را انتخاب کردم. دوستانم می گفتند: تو درست خیلی خوب است حیف است که ادبیات و الهیات و تاریخ و اینجور چیزها بخوانی.برو رشته های مهندسی.

آن وقتها قبول شدن در این رشته ها کار هر کسی نبود. از شما چه پنهان بعضی ها هم زیر گوشم خواندند که: نون توی راه و ساختمان است.اگر غیر از این را انتخاب کنی پشیمان میشوی.

خلاصه نمیدانم چطور شد که " ساختمانی " از آب در امدم.اما راستش را بخواهید دو مثقال هم سواد ندارم. از وقتی که پایم به دانشگاه رسیده است تا به حال درس رابوسیده و به کناری گذاشته ام.یکی از اساتید میگفت: پسر جان تو هم عمر خودت را تلف کردی و هم جای یک نفر دیگر را گرفتی، به تو هم میشود گفت آکادمیسین! آخر ناسلامتی مثلا تو باید مهندس شوی. یعنی تو دوست نداری که یک مهندس پولدار باشخصیت شوی و راحت زندگی کنی؟ بابا خیلی خری!

دو سال پیش برای کارآموزی به یک شرکت ساختمانی رفتم.باید شش هفته کارآموزی میکردم.قرار بود آنجا کارهای عملی یاد بگیرم.رییس شرکت می گفت:" یک مترور خوب باید بداند کجا را بیش از مقدار واقعی بنویسد و کجا را کمتر از آن.کاری که در فهرست بها متری 2 ریال پیشبینی شده باید کمتر از مقدار واقعی نوشت تا اعتماد صاحب کار جلب شود، آنوقت به راحتی میتوان کاری را که متری 2000 ریال است دو برابر نوشت و آنجا ضرر که جبران میشود،هیچ، چندین برابر بیشتر گیر آدم می آید! فهمیدی پسر؟"

این درس به این سادگی را هر چه می گفت، نمی فهمیدم.هی مقدار واقعی را نوشتم تا بالاخره هفته پنجم رییس عصبانی شد و گفت:" تو پسر جان مهندس بشو نیستی.برو پی کارت.نه به درد ما می خوری نه به درد جامعه و نه به درد خودت.بیخودی جای یک نفر را در دانشگاه اشغال کرده ای.نه می فهمی سود چیست نه می فهمی زیان چیست.از حساب مالی و پولی هم سر در نمی آوری.بابا خیلی خری!"

بله روز 34 ام کار آموزی از شرکت اخراج شدم.از ورقه کارآموزی ام هم که دیگر نپرسید.دانش علمی:بد،دانش تجربی:بد،نظم و ترتیب:متوسط،هوش و زیرکی:بسیار بد، کارآیی اقتصادی:فوق العاده بد،ملاحظات:به علت خشک سری و کودنی در روز 34 ام اخراج شد...

اوه،مثل اینکه حواسم پرت شده است.داشتم چی می گفتم؟ آره راجع به مدرسه ها می خواستم صحبت کنم.گفتم که از بچگی معلمی را دوست داشتم. یا شاید هم نگفتم هان؟ عیبی ندارد از اول می گویم.

ادامه دارد ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٢
 

اين دومين باريه که دارم پای کامپيوتر گريه می کنم.دارم زار ميزنم.من باورم نميشه.خدايا آخه چرا؟ چرا اينجوری می کني؟ باورم نميشه يعنی عمر آشنايی ما همين بود؟کاش همين هم نبود.کاش.......چی بگم؟  اين آهنگ از کدوم وبلاگه که داره روحمو می خراشه؟ لعنت به چراغ سرخ.لعنت به چراغ سبز....لعنت به همه چی.....لعنت به اين دنيا...

آقا رضا ®  از بين ما رفت

يه دکتر،يه سمپادي،بابای يه دختر ۳ ماهه


 
comment نظرات ()
 
داستان رياضيات جديد ۰
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢
 

* من برای اولین بار تو زندگیم خودم پول به دست آوردم.هورااااااا خیلی کیف داره که آدم بدونه این پولی که توی جیبشه از دسترنج خودش به دست آورده.دیگه موقع خرج کردنش یاد قیافه خسته باباش که شبا دیر وقت از سر کار بر میگرده نمی افته و عذاب وجدان نمیگیره.کلی کار کردم! کلی متن مهندسی سخت ترجمه کردم نصف قیمت.صفحه ای 500 تومن.کل درآمدم هم شده 18 هزار و 500 تومن! حالا نمی دونم باهاش خونه بخرم ماشین بخرم یا اصلا بذارم تو بانک ماه به ماه سودشو بخورم!

 

* من 18 ام امتحان قلب دارم.کلاسهای ریه هم شروع شده و خیلی برنامه ام فشرده شده برای همین تصمیم دارم تا بعد از امتحان وبلاگ ننویسم اما چون میدونم شما خیلی دلتون برای من و دریای سرخم تنگ میشه یه تصمیماتی برای اینجا دارمیعنی قراره برای اولین بار در تاریخ!!! اینجا هر روز آپدیت بشه اونم با نوشته هایی که برخلاف اراجیف من واقعا ارزش خوندن داره.دوست دارین بحث در مورد انقلاب رو ادامه بدیم؟ برای اونایی که به اندازه من مشتاق هستند... دوست دارین پای حرف یه جوون دیروزی بشینیم؟ دلتون می خواد بدونیم واقعا تو ذهن اونایی که از خیلی چیزاشون گذشتن تا انقلابی رو پایه گذاری کنن که الان به خاطرش شماتت میشن چی می گذشته؟ من همیشه در عذابم  از اینکه می بینم اینقدر همه مسایل قاطی شده و حرفها و آدمها تحریف شده اند.راستش تصویری که برامون ساختن اصلا به دلم نمیشینه.درست مثل حاجی و سید های فیلمهای جنگی درپیت الان...این کجا و روایت فتح شهید آوینی کجا.حقیقت چیزیه که پشت پردهء منافع عده ای و حماقت عدهء دیگه پنهان شده.می خوام یه قصه اینجا بنویسم که خودم خیلی دوستش دارم.از خیلی وقت پیش همون موقعی که اولین سوالها تو ذهنم پیدا شده بود...وقتی توی کتابهای کهنهء مامان و بابا دنبال جوابام می گشتم...همون موقعی که 10-12 سالم بیشتر نبود و نظریات مارکس و لنین و کتابای دکتر شریعتی و... رو می خوندم و چیزی می فهمیدم یا نمی فهمیدم...یه کتاب بود که بارها خوندمش و یه قصه توی اون کتاب که با اینکه خیلی ساده بود اما خیلی چیزا رو برام روشن کرد.تفاوت بین تفکر دیروز و امروز،چیزی که قرار بوده بشه و چیزی که الان هست اینقدر پر رنگه که آدم دهنش باز میمونه! من دلم برای اینهمه روح ایثار،اینهمه صداقت،اینهمه سادگی می سوزه.برای بهترین آدمای دنیا ...برای پاکترین قلبهایی که پرپر شدن...برای پرچمی که زمین گذاشته شد...برای انقلابی که از مسیر خارج شد...برای خونهایی که هدر شد...

با اینکه معتقدم چیزی که انقلاب رو پیش آورد یک گروه خاص و یک نوع تفکر نبود و همه توش نقش داشتن اما گروهی که اوضاع رو در دست گرفت مسلمانها و دانشجویان پیرو خط امام بودن.خوندن قصه ای که یکی از همین آدما تو همون سالها نوشته باید جالب باشه نه؟

اگه حوصله شو داشتین و دلتون خواست این قصه رو بخونین.وقتای بی کاریم تایپش کردم.9 قسمته و از جمعه هر روز یک قسمتشو میذارم تو وبلاگ.خیلی حرف برای گفتن داره و برای آشنا شدن با جوی که در اون زمان حاکم بوده هم خیلی میتونه کمک کنه.اول یه بیوگرافی کوتاه از نویسندهء داستان میگم و بعدم این شما و این "داستان ریاضیات جدید"

 

مهدی رجب بیگی متولد سال 1336.سال 1354 در رشته مهندسی راه و ساختمان وارد دانشگاه تهران شد.یکی از دانشجویان پیرو خط امام بود که در جهاد فعالیت میکرد و همزمان معلم نیز بود. روز پنجم مهرماه سال 60 توسط مجاهدین خلق ترور و کشته شد. یه آدم معمولی مثل خود ما.یه جوون 4-23 ساله که شاید اگر اون موقع امکانش وجود داشت این چیزا رو تو وبلاگش می نوشت...  

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٢
 

فکر میکنم بهمن فرصت خوبیه تا در مورد مسائلی که برای خیلی از ما مهم هستن صحبت کنیم. خیلی دلم می خواد در مورد انقلاب بیشتر بدونم.یه عالمه سوال تو ذهنم دارم که می ترسم برای همیشه بی جواب بمونن.درست و نادرست بودنش اونقدر برام مهم نیست که چرایی و چگونگیش برام اهمیت داره.چیزیه که اتفاق افتاده و هیچوقت نتونستم در موردش بی تفاوت باشم.هیچوقت نتونستم متکبرانه به بزرگترا بگم تقصیر شماست که ما به این روز افتادیم.هیچوقت نتونستم رفتار اون بزرگترایی رو درک کنم که دست و پاشونو گم می کنن و زبونشون بند میاد که : ما نبودیم به خدا!

25 سال گذشته و قضاوت کار سختیه اما به نظر من اونایی که اون موقع بی تفاوت بودن بی خاصیتند، اونایی که جوگیر شدن و خیلی کارا کردن و الان زیرش میزنن ترسو اند، اونایی که کاری کردن و الان لجوجانه روی درستی محضش پافشاری می کنن احمقند و اونهایی که طبق عقیده شون (هر عقیده ای) عمل کردن و الان پاش ایستادن و منصفانه نقدش میکنن قابل احترامند.

هیچوقت سیاست برام اونقدرا جذاب نبوده.نه اینکه به دنبال جوابهام نگشتم اما این عرصه ای نیست که بشه توش به حقیقت،هر چند نسبی رسید.شاید کاری که الان به نظرت کاملادرست و منطقی میاد 20 سال دیگه احمقانه به نظر برسه.ما هم الان اگر می خوایم برای خودمون یا جامعه مون کاری بکنیم،اگر نمی خوایم با ایراد گرفتن و کوبیدن همه چیز و همه کس فقط کلاس کار خودمون رو بالا ببریم،بهتره فکر کنیم که اصلا جریان چی بود؟ چی شد؟ و چی شد که اینجوری شد.شاید اینطوری بتونیم خودمون رو بذاریم جای اونایی که اون موقع همسن ما بودند و بتونیم موقعیتشونو درک کنیم.فکر کنیم ببینیم تو چنین موقعیتی اگر بودیم ما چکار می کردیم.زیادم به خودمون مطمئن نباشیم و بدونیم تنها چیزی که ما رو از اونا متمایز میکنه 25 سال فاصله ایه که یک دنیا تجربه به دنبال خودش داشته...یادمون باشه 25 سال دیگه ماییم که باید جواب پس بدیم

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢
 

این زلزله هه کم کم داره میرسه اینجا.فعلا تا شهرضا پیشروی کرده! می خوام از این به بعد شبا زیر پنجره ء اتاقم تو خیابون تشک بندازم که اگه نصف شبی زلزله اومد از پنجره بپرم پایین اما ارتفاعش یه کم زیاده.نمی دونم کارم عاقلانه هست یا نه.به هر حال فکر کنم آخرش له شدگیه چه بپرم چه نپرم.یاد یه چیزی افتادم.اون موقعا که خیلی آتاری بازی میکردیم یه بازی بود که یه هواپیما از اون بالا رد میشد بعد یه چتر باز ازش میپرید پایین ما باید چترشو باز میکردیم و هدایتش میکردیم تا رو تشک فرود بیاد.اگر چترش باز نمیشد محکم می افتاد قیریچی صدا میداد و له میشد کف زمین.من اینقدر خوشم میومد!  مخصوصا میلهوندمش که قیریچ صدا بده بعد قهقه بهش می خندیدم حالا احتمالا خدا می خواد انتقام اونا رو ازم بگیره

 


 
comment نظرات ()