دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢
 

خوب یه دستی به سر و روی اینجا کشیدم.اینقدر به این قالبا ور رفتم تا بالاخره یاد گرفتم چی به چیه.راست میگن این بهترین راه یاد گرفتنه.یعنی اینکه باید خودت یه چیزی رو کشف کنی تا خوب بفهمیش حتی اگر اون چیز هزار بار قبلا کشف شده باشه.لينکا رم تغيير دادم.اونايی که کم می نوشتن رفتن پايين و اونايی که زود زود آپديت می کردن اومدن بالا.دست زدن به لينکا خيلی برام سخت بود به خصوص دوستای قديمی.اما اونجوری بلاگ رولينگ داشت حروم ميشد.منم از ليست دراز بدم مياد!

یه چیزی هم درست کردم که ورییشنی از تمپلیت خودمه.یه چیزیه در حد خودم به این کوچولویی==> .

تقدیمش می کنم به خانوم دکتر که خیلی دوسش دارم.برین اینجا قالبشو ببینین بعد هی بگین به به به چقــــــــدر قشنگه.تا من ذوق کنم.

 

 

متشکرم   متشکرم


 
comment نظرات ()
 
روزی که استاد نیامد یا چشمان خود را بگشایید!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٢
 

 

استاد زنگ زد که بیمارستان کار دارم امروز نمی تونم بیام.این دفعهء دومشه! ما هم اولش کلی غر غر کردیم که یعنی چی ما سه ساعته اومدیم دانشگاه و ببین چه جوری وقت دانشجوی این مملکتو حروم می کنن و اینا که ناگهان برقی از بدجنسی در چشمانمان درخشیدن گرفت! یکی گفت بچه ها میاین بریم ولگردی؟ بـــــــــــــله! حالا کجا بریم کجا نریم که مام جوگیر شدیم و گفتیم بچه ها بیاین بریم هتل شاه عباس.خلاصه سه نفری رفتیم.من این هتلو خیلی دوست دارم.قدیمیه با یه عالمه نقاشیای خوشگل رو در و دیواراش.بر عکس کافه ها هتلای دیگه محیطش آرومه و آدمایی هم که اونجان اغلب آدم حسابین (مثل ما) و برای وقت تلف کردن و ولگردی نیومدن (دقیقا مثل ما) اکثر آدمای مهم و خارجیایی که میان اصفهان تو این هتل اتاق میگیرن ما هم هر وقت میریم اونجا کلی دوست خارجی پیدا می کنیم.یه قدح بزرگ سنگی هم تو ورودیش هست که پر از آبه و تهش یه استکان گذاشتن.باید سکه رو از روی آب ول کنین تا آروم آروم بره و بیوفته تو استکان اونوقت آرزوتون برآورده میشه! من تا حالا کلی پول ریختم اما دریغ از یه ذره شانس.همه جور سکه ای هم تو اون ظرف پیدا میشه از سراسر دنیا.چایخونه شم خیلی با صفاست هم باغش قشنگه هم سرویسش خوبه و... خلاصه اگه اومدین اصفهان از طرف من دعوتین اونجا.بگین شقایق فرستاده حله

خلاصه کلی باد انداختیم به غبغبمون و رفتیم تو.چایخونه بسته بود چون هیچ آدم عاقلی ساعت 4 بعد از ظهر نمیره چای بخوره برای همین مجبور شدیم بریم تریا.نشستیم آآآآآآآآآآ چقدر آدمای مهم مهم اینجان! اینقدر به خودمون خندیدیم که خدا میدونه.موقع سفارش دادنم از اونجایی که باید یه جوری اصفهانی بودنمونو ثابت می کردیم از هر خوراکی یه دونه سفارش دادیم با سه تا چنگال! جاتون خالی اینقدر لبمو گاز گرفتم که اون وسط پقی نزنم زیر خنده...بعدش دیدیم این آقا باکلاسا که اونر نشستن دارن بلند بلند جنس معامله میکنن.بهمون برخورد! مگه ما چیمون از اینا کمتره؟ تازه همونروز یکی از بچه ها پیشنهاد خرید یه زمین رو مطرح کرده بود.جریان از این قراره که یه زمین پیدا کرده اون ته دنیا! همون جایی که اگه یه قدم پاتو بذاری اونور از رو کره زمین میوفتی پایین.180 متر 1 میلیون تومن.دیدیم خوب اگه پول هفتگیامونو بذاریم رو هم شاید بتونیم یه نیم دنگشو بخریم! تازه آینده شم خوبه از کجا معلوم 50 سال دیگه نیوفته بر اتوبان و ما پولدار بشیم هان؟ خلاصه کلی در مورد شریک شدن و زمین خریدن صحبت کردیم و دیگه من یکی که مرده بودم اما معامله مون نشد تا خوراکیا اومد.سه تایی با چنگال حمله میکردیم تا تیکه بزرگتره رو برداریم و کیک پودر میشد و میریخت زمین.بابا حیثیت بابا آّبرو!!! برای اینکه بعدا نگن این نی نی کوچولوها کی بودن اینجا نشستن با پامون خورده ها رو هل میدادیم زیر میز که نصفش له میشد می چسبید به فرش  جای بعضیا خالی که ما رو در این وضعیت ببینن!

واما...موقع حساب کردن که شد با اطمینان به نفس کامل صورت حسابو خواستم اما وقتی مبلغو اون پایین دیدم اینجوری شدم  همچین چشمم سیاهی رفت که یه نگاه به بقیهء صورت حساب نکردم! کوفتشون بشه الهی یه 20 تومنم خورده داشت که باید پسم میدادن اما ندادن.منم یه خورده وایسادم زل زل نگاهشون کردم اما دیدم زیاد وایسم به خاطر 20 تومن ممکنه گوشمو بگیرن بندازنم بیرون  صبر نکردن لااقل از حلقمون بره پایین!

ولی با این حال اینقدر بهمون خوش گذشت که تصمیم گرفتیم دوباره هر وقت شد بیایم همین جا.بعدش رفتیم کنار رودخونه و پرنده ها رو نگاه کردیم.چقدر خوشگلن .اینقدر توتو توتو کردم که دوستام اجازه دادن برم به توتوها غذا بدم.قبلنا که ما کوچولو بودیم اینجا فقط اردک داشت اما الان مرغ دریایی هم اومده.پاهاشون نارنجیه و خیلی قشنگ زیر شکمشون جمعش می کنن.اینقدر هم نزدیک به زمین پرواز می کنن که آدم دلش می خواد دستشو دراز کنه و بگیردشون

 

و اما قسمت خوب ماجرا اونجا بود که من رفتم خونه و صورت حسابو نگاه کردم و دیدم هر چیزی رو که ما یه دونه گرفته بودیم اینا 3 تا حساب کردن  نگو چرا اینقدر گرون شده بود! من اگه میدونستم اینا پول به تعداد چنگالاشون میگیرن 3 تا 3 تا خوراکی سفارش میدادم با 1 دونه چنگال.مگه دستمون چلاق بود؟ خوب با دست می خوردیم کلاسش کمتر از این کارایی که ما کردیم نبود که!

 

حالا ما به هیشکی جریان صورت حسابه رو لو ندادیم که نگن بنده خدا کوره شمام نگین یه وقت ها

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢
 

* وحشتناکه.....اینی که مرجان نوشته.نمی دونم اگه تو این موقعیت قرار می گرفتم چی کار می کردم فقط اینو میدونم که باید یه کاری کرد.نمیشه بشینیم,دست روی دست بذاریم تا اتفاق بیوفته.نباید بذاریم ماجرای امید تکرار بشه.هنوز 20 روز نگذشته از وقتی که عکس امید رو کنار اون جوجه اردکا گذاشتم با این تفاوت که مادر اردکا یه گرگ بود و مادر امید...

نمیدونم راهش چیه ولی بالاخره باید یه راهی داشته باشه دیگه نه؟

 

* قلب خیلی سخته.منم با اینکه فیزیولوژیمو با نمره عالی پاس کردم پایه ام ضعیفه.نه من,همه مون همین جوریم.استاد هم انتظار داره ما هنوز هیچی نشده تمام جزئیات ECG رو بدونیم.غافل از اینکه یکی باید بیاد برای من اشتقاق توضیح بده!

 

* منم برف می خوام,یعنی چه که همش تهران گوله گوله برف بیاد من اینجا عقده ای بشم؟ به آسمون اصفهان یه هفته مهلت میدم بارید بارید نبارید...میشینم زار زار گریه می کنم آخه زورم به آسمون نمیرسه

 

* خیلی وقتم اضافه است به سرم زده برم کلاس خطمو ادامه بدم.دلم برای قیژ قیژ قلم و از اون بیشتر برای استادم تنگ شده.برم؟ نرم؟ برم؟ نرم؟برم؟

 

* بعد از دو هفته بازم فکر میکنم بشه بعضی چیزا رو گفت.سورنا جان منو نمیزنی؟

من موندم بعضیا چطور از آب گل آلود ماهی میگیرن.من نمیدونم بعضیا چطور دلشون میاد از همه چیز حتی از مردن آدما و احساسات بقیه به نفع خودشون سوء استفاده کنن.بعد از اون ورش موندم تو تفکر همون بعضیا.تو اون گیر و دار که پزشک زن نمیذاشتن بره اونور من نمی دونم خواهران بسیجی به چه درد بم می خوردن.وقتی کمکهای مردم مونده بود رو زمین و یه وانت نبود اینا رو حمل کنه دسته دسته با هواپیما آدم می برن اونور.بعد خانومه وایساده با اون ژست جلوی دوربین 30 بار میگه ما داریم میریم اونجا تا گامی برای سعادت دنیوی و اخرویمون برداشته باشیم! اصلا من نمیدونم این چه رسمیه اینجا که همه کار باید برای رضای خدا انجام بشه.حالا ما نمیگیم خدا راضی نباشه ولی چرا آدم نباید به خاطر خود آدما بهشون کمک کنه؟ چرا آدم نباید بدون هیچ توقعی نه دنیوی نه اخروی کار خوب انجام بده.خدا وکیلی اکثر مردم ما همین جورین.اما بعضیا طاقت ندارن فورا می خوان یه برچسب بچسبونن به همه چی.یکی نیست بگه آخه آدم ِ حسابی تو اگه می خوای بشین تو خونه ات قرآن بخون هی گام برای آخرتت بردار.دیگه چرا منت بهشتتو سر مردم میذاری؟

اگه قرار به رضایت خدا هم باشه خدا از اونی راضی تره که خالصه.قلبش و عملش

 

* اینم اگه نگم میمیرم:

ملت شهیدپرور ایران همچون همیشه با حضور در صحنه و اهدای کمکهای خود به مردم مظلوم بم با رهبر عظیم الشان انقلاب تجدید میثاق کردند....

 

بشکنه...بشکنه...بشکنه این دستا که ...

پ.ن. راستی من اصلا ناراحت يا عصبانی يا معترض نيستم.فقط يه خورده اينجوری شدم


 
comment نظرات ()
 
استغفرالله ربی و اتوب اليه!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢
 

 

اينهمه زن و مرد و بچه و جوون تو زلزله مردن اونوقت يه پيرزن ۹۸ ساله بعد از ۹ روز زنده از زير آوار اومد بيرون

خدايا ما که تو خداييت شک نداريم ولی خودت مطمئنی حالت خوب بيد؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢
 

 

دیگه کم کم باید آروم بگیریم و فراموش کنیم.دیگه باید سعی کنیم شبا بدون فکر اونایی که زیر آوار هنوز دارن نفس میکشن راحت بخوابیم.اما نمیشه.حرف همین یکی دو روز که نیست تازه زخمای کهنه سر باز کردن.یه عمریه که داغ غم رو پیشونی مردم ایران زدن.این چیزا فراموش نمیشه حتی اگر لبمون خندون باشه تا ابد تو رویاهای شبانه مون صدای ناله میاد.

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢
 

وقتی که خوابه مثل فرشته ها میشه با اون هاله کمرنگ آبی دور چشماش. صدای نفس کشیدنش بهم آرامش میده.دستای گرمش... دستشو می گیرم توی دستم تا بودنشو حس کنم.دختر کوچولویی که با اومدنش عشقو بهم هدیه داد.وقتی به دنیا اومد چیزی تو قلبم جوونه زد که پیشتر از اون حسش نکرده بودم.یه حس غریب...حالا یه چیزی هست که دوسش داری فقط و فقط به خاطر خودش.یه چیزی که حاضری همه چیزتو بدی فقط به خاطر بودنش.فقط برای اینکه بدونی این قلب داره یه جایی می تپه حاضری همهء تپش های باقی موندهء قلبتو  تقدیمش کنی.یه حس دوست داشتنی و غیر قابل درک شاید یه چیزی مثل حس مادری...

وقتی که خوابه مثل فرشته ها میشه.دلم می خواد بشینم بالای سرش و ساعتها در سکوت فقط نگاش کنم. چرا دروغ؟ به مامان حسودیم میشد.وقتی اونجوری بچه رو تو بغلش می گرفت...وقتی فرشتهء کوچولو جرعه جرعه از شیرهء وجودش می مکید...وقتی دستشو روی سینهءمامان میگذاشت و سرشو بالا میاورد و من میدیدم برق عشق رو که پلی بود بین دو نگاه... نه اعتراف می کنم , من نمی تونم بفهمم مادر بودن یعنی چی...

 

فرشتهء کوچولو کنارم خوابیده.دستای گرمشو تو دستام میگیرم.صدای نفساش بغضمو بیشتر می کنه.می دونم الان مادری هست که داره تن سرد کودکشو می بوسه.داره نگاهش می کنه. فرشتهء کوچوکوش دیگه نفس نمی کشه.یعنی چه حسی داره مادرِفرشته ای بودن که خوابیده و هیچوقت بیدار نمیشه؟


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢
 

خیلی از شنیدن خبر زلزله ناراحت شدم. اینهمه آدم و ارگ زیبای بم که هنوز باور نمی کنم چه بلایی سرش اومده.حتی تصور اینکه روی تلی از خاک که دیروز خونه ات بوده بایستی و ندونی زیر کدوم پاره آجر دنبال عزیزانت بگردی وحشتناکه.خدایا کمکشون کن بتونن این مصیبتو تحمل کنن.کاش کاری از دست ما بر بیاد.دیگه نمی دونم چی بگم.چی میشه گفت؟

باورم نميشه


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ دی ،۱۳۸٢
 

کريسمس مبارک

اگه گفتين کريسمس که ميشه ياد چی ميوفتم؟

ـ عيسی مسيح؟

ـ نه

ـ مريم مقدس!

ـ بازم نه

ـ درخت عيد؟

ـ

ـ مری کريسمس مستر بين و ..باااامب؟

ـ ای بابا نههههههههه

ـ پس چي؟

ـ اسکروچ

 


 
comment نظرات ()