دریای سرخ

دريای سرخ سرخ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢
 
من دریا رو خیلی دوست دارم.عاشق ساحلای سنگی ام, که بشینم روی سنگا, زیر آسمون صاف, نسیم به صورتم بخوره و من ساعتها و ساعتها با چشمای منتظر دریا رو نظاره کنم. دلم می خواد وجودم چشم بشه و دریا رو ببلعم.
موج به پاهام می خوره, قطره های آب به صورتم می پاشه و شوری آب دریا با شوری اشکام یکی میشه...
به دریا فکر می کنم و به قطره ها که هر کدوم سرگذشتی دارن هر کدوم به تنهایی دریایی هستن و حقارت منو به رخم می کشن...
من به وسعت این قطره ها حسادت می کنم.من به عظمت این قطره ها حسادت می کنم. من به غیرت این قطره ها حسادت می کنم...
با اشکام التماس می کنم که رمز دریا شدنو به منم نشون بدن..به خودم میام....اشکای من هر کدوم قطره ای هستن که رو موجا به دل دریا کشیده میشن .بغض راه گلومو می بنده...
حس می کنم من یک وسیله ام.شاید یک لیلی برای مجنون شدن مجنون! اما لیلی بودن که ارزشی نداره.معشوق بودن هنر نیست عاشق شدنه که مجنون رو به کمال می رسونه.غرقش می کنه در کمال مطلق که...
خدا هم عاشقه هم معشوق اما اونچه که خدا رو خدا کرده جلوه عاشق بودنه, اون روی سکه فقط وسیله ایه که قطره ها رو به سمت دریا می کشونه.هیچ قطره ای تا عاشق نشه به دریا نمی رسه و وقتی عاشق شد دیگه عاشق و معشوقی در کار نیست , همه دریاست و دریا...خوب نگاه کن! برای دریا انتهایی متصور نیست
اونچه که از دریا به من می رسه فقط شمیم نسیمه وموجهایی که هر چند وقت یکبار میان تا با لمسشون آرزوی دریا شدن از یادم نره.موج هایی که با لطافتشون سختی سرگذشت قطره ها رو به یادم میارن.
از لیلی تا مجنون راه زیادیست. لیلی رو خدا لیلی کرد اما مجنون شدن راهیه که باید به تنهایی ازش عبور کنی.
می خوام فریاد بزنم "آهای قطره ها!!! به حق دلم که روزی مسیر گذرتون شد به منم بگین راه دریا از کدوم طرفه؟"
و باز قطره هایی که از دریچه چشم من به وصل دریا می رسن...
و باز هم من و این حس سر در گم انتظار...
راستی عشق چه رنگیه؟ آبی یا سرخ؟
..
..
..
بازهم این دل هوای دریا کرده است.....دریای سرخ سرخ!

 
comment نظرات ()
 
OPERATION AMERICAN FREEDOM
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢
 
فکر می کنین جنگ تموم شد؟اشتباه می کنین جانم.می خواین واقعیتو بدونین؟ الان براتون می گم. یا نه می تونین خودتون صبر کنین و ببینین!
یک هفته بعد....صبح از خواب بیدار می شین و تلویزیون رو روشن می کنین...
"بینندگان عزیز به خبری که هم اکنون به دست ما رسید توجه کنید. به نقل از خبرگذاری رویتر نیروهای صدام حسین به پشت دروازه های نیو یورک رسیده اند. شواهد از سقوط قریب الوقوع این شهر حکایت می کنند..."
دیدین گفتم! فکر می کنین صدام این مدت کجا بود؟اونهمه تانک و سلاح شیمیایی رو چی کار کرده بود؟
پس از جنگ کویت یه فکر عجیبی به ذهن صدام رسید.این فکر وقتی تقویت شد که او باخبر شد یکی از چاههای نفت شمال که پیشبینی می شد حداقل 20 سال دیگه نفت داره خشک شده! ناراحت شد؟ ابدا .به این وسیله می تونست سرپوشی روی کارش بذاره.از همون موقع بود که شروع کرد به حفر تونل!نیاز به زمان داشت این زمان رو هم با کلک های گوناگون به دست آورد اما کمی قبل از موعد مقرر آمریکا حمله کرد. صدام نقشه حساب شده ای تنظیم کرد. با حسابهای اون فقط یک ماه دیگه مونده بود تا تونل حفر شده از شمال عراق که از زیر اقیانوس اطلس گذشته بود صاف از وسط کاخ سفید سر در بیاره پس تلاش کرد تا در بصره و ام القصر نیروهای مهاجم رو معطل کنه. به این ترتیب به دو هدفش می رسید. هم زمان لازم برای تکمیل تونل رو به دست می آورد و هم بوش مجبور می شد بقیه ارتشش رو که برای زاپاس تو آمریکا نگه داشته بود بفرسته این طرف. همینطور هم شد.همون موقع که آمریکاییها داشتند از فرط پیروزی! شادی می کردند آخرین کلنگ زده شد!!!...

"به نقل از شبکه فاکس نیوز صبح امروز 2 فروند بالگرد عراقی به هم برخورد کرده و همه سرنشینان آن کشته شدند. الجزیره با تکذیب این خبر عنوان کرد ایندو بالگرد بدون سرنشین بوده و مخصوصا به هم کوبونده شده اند و پس از سقوط در یک مهدکودک 5 کماندوی آمریکایی را به هلاکت رسانده اند"

جونم براتون بگه کلنگ آخرهم زده شد اما از اونجایی که همیشه محاسبات درست از آب در نمیاد صدام یه چند کیلومتری اونورتر از کاخ سفید سراز بیابانهای تگزاس در آورد.اما مهم نبود صدام فکر همه چیز رو از قبل کرده بود. نیروهاش رو چند قسمت کرد و هر کدوم رو به طرفی فرستاد.ارتش عراق که با کمک جهادجویان مصری( که همین هفته پیش جان برکفانه ثبت نام نموده بودند) به قدرت عظیمی مبدل شده بود یکی پس از دیگری به پیروزیهای بزرگی دست یافت..
.
"در پی ورود ارتش عراق به هالیوود رسانه های جهانی تصاویر مردی را به نمایش گذاشتند که با لحنی ملتمسانه خطاب به سربازان بعثی می گفت: این سیتی نعم...نیکول و بریتنی و جنیفر لا! "

"اعتراضات گسترده مردمی در سطح جهان همچنان ادامه دارد.گزارش می شود در 33 نقطه جهان مردم در مقابل رستورانهای مک دونالد تجمع کرده و پس ازبه آتش کشیدن پرچم عراق ضمن درخواست قطع فوری جنگ به یاد قربانیان شمع روشن کردند"

"همچنین عصر امروز محموله کمکهای بشردوستانه مردم ایران اعم از کمکهای نقدی و غیر نقدی برای مردم مظلوم و ستمدیده آمریکا به سمت آن کشور حرکت کرد"

"الصحاف وزیر اطلاع رسانی عراق در پاسخ به اعتراض وزیر امور خارجه کانادا در پی اصابت دو فروند موشک به نقاط حساس و استراتژیک آن کشور که گفته بود : آخه بابا...ما چی کاره بیدیم؟ تاکید کرد که هدف گیری ما خیلی دقیق است! "
***
"آخرین اخبار از سقوط نیویورک خبر می دهند, در یک اقدام انقلابی! مجسمه آزادی توسط سربازان جان بر کف عراقی و با کمک مردم به زیر کشیده شد. مردم زجر دیده آمریکا از فرط عقده ابتدا با دمپایی به جان مجسمه افتاده و سپس از آن بالا رفتند و به حرکات موزون پرداختند در حالیکه مشتاقانه فریاد می زدند...صدام آی لاو یو.... صدام آی لاو یو..."
***
یک ماه بعد.....در پی انتخابات اخیر در جمهوری عراق "جورج دبلیو بوش " با 99.99% آرا به ریاست جمهوری این کشور برگزیده شد.
ادامه اخبارتا چند لحظه دیگر...

 
comment نظرات ()
 
کمک!!!!!!!!!!!!!!!!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٢
 
من اينجا مشکل دارم
خودم نمی تونم بلاگ خودمو ببينم
خسته شدم از بس رفرش کردم.شيطونه ميگه برو بلاگ اسکای!
برم؟
اگه برم که دلم واسه اينجا تنگ ميشه که
شما بگين چی کار کنم؟ ژدرمو در آورد اين ژرشين بلاگ.
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢
 

دوباره دیدمش.باورم نمی شد آن لاین باشه. با خوشحالی سلام کردم با خوشرویی جوابمو داد.
-Where are you now?
-IRAQ!!!
اولین بار که دیدمش تو روم میلیشاری بود. طبق معمول داشتم تو رومای گاورمنت اند پولیتیک گشت می زدم و هر از گاهی تیکه می انداختم و بحثای داغ پیش می آوردم .کلی حال می داد.همون 3-4 ماه پیش هم اونجا همش بحث از عراق بود.اون موقعا اونجا حال و هوای بهتری داشت مثل حالا نبود که یه مشت آدم هیچکاره از خودراضی نشستن و الکی نظر می دن.اون موقع اکثرا اونجا سربازا بودن و حرفا و تحلیلاشون جالب بود.بالاخره اگه قرار بود جنگ بشه همینا بودن که باید می جنگیدن.وقتی هم که ازشون می پرسیدی چرا می جنگی راحت جواب می دادن به خاطر پول یا اینکه من فقط دستور رو اطاعت می کنم یا اینکه...هیچ کدومشونم ادعای انساندوستی و آزادیخواهی نداشت.از این صداقتشون خوشم می اومد.
سربازای آمریکایی معمولا خیلی سرسختن به این راحتی نمی شه ازشون حرف کشید اما جکسون انگلیسی بود. رویال مالوری از اعضای گارد سلطنتی انگلستان.ادب و متانتش رو دوست داشتم و اینکه مثل بعضیا منو به چشم یه جهان سومی نگاه نمی کرد به چشم دشمن. تو بحثها همیشه منطقی بود از صحبت باهاش همیشه لذت می بردم.خیلی حرفا با هم زدیم.هیچ وقت از زیر سوالای عجیب غریب من در مورد فرهنگ وسیاست و عقایدش در نمی رفت.اینقد بحث می کردیم تا بالاخره یکیمون راضی بشه.
یه بار فهمیدم که اونم خیلی دریا رو دوست داره.اونروز وسط دریا بود.توی یه ناو. یه ناو جنگی وسط خلیج فارس.اون می گفت عرب! و من اینقد مخشو خوردم که تسلیم شد...اوکی اوکی پرشین گولف!
دیگه از جواب دادن به سوالام در مورد جنگ طفره می رفت میگفت هی ببینم تو با اسرار نظامی چی کار داری؟و می خندیدیم...
آخرین باری که دیده بودمش کویت بود.پس قضیه جدیه...گفتم امیدوارم جنگ نشه اونم همینطور.
وقتی گفت عراق باورم نمی شد. تو اونجایی؟ وسط جنگ چی کار می کنی؟
گفت یه جاییه نزدیک بصره و سه روز دیگه قراره بفرستنشون جلو. حالا هم کامپیوتر در اختیارشون گذاشتن تا با خانواده هاشون ارتباط بر قرار کنن.
حالش خوب نبود.ناراحت بود.نخواستم اذیتش کنم و بیشتر در مورد وضعیتش بپرسم.دلم می خواست از اون حال و هوا در بیاد.گفتم براش که اینجا عیده که امروز 13 به دره.همه میرن پیک نیک. همه خوشحالن. همه جا سبزه...
گفت که خسته است, که اونجا گرمه, خاکی و گرفته...
از دشمنایی گفت که حاضرن خودشونو زیر تانکا بندازن.از ترس گفت از صدای انفجار از بوی باروت از رنگ خون...
گفتم از طرف من یکی محکم بزن تو گوش صدام. خندید
گفتم امیدوارم سالم بمونه و زود برگرده خونه.جوابش سکوت...
دلم گرفت.از فکر اینکه اونم یه سربازه.از یاد عکسایی که دیدم از ترس سه روز دیگه که یا باید بکشه یا کشته بشه...یه فکر ترسناک کم کم تو ذهنم جوونه می زنه...
دیگه طاقت نیاوردم
پرسیدم: جکسون می کشیشون؟
-...
-اونام آدمن, می کشی جکسون؟
-...
-هان؟
گفت نمی دونم...
مامانم اومد من باید برم.دلم نمی خواست اما
-حالا حتما باید بری؟
-یس, مای مام ویل کیل می!
-باشه خدافظ
-خدافظ
-وایسا!........برام دعا کن
-آی ویل پری , شور!
-....تنکس بای
-زود برمی گردی؟
-
-
***
می خوام حالا دعا کنم.اما چی بگم؟اینکه جنگ زودتر تموم بشه؟پس اونهمه حرفایی که زدم که اگه جنگ بیشتر طول بکشه به نفع ایرانه چی میشه؟اینکه اگر برای آمریکا گرون تموم بشه به نفع ماست...
به چه قیمتی؟ نمی دونم
پس عراقیا چی؟ نمی دونم
پس چی می خوای؟ نمی دونم
حالا سه روز گذشته و من فقط اینو می دونم که نمی خوام جکسون بمیره
***
این فکر ترسناک کم کم تو ذهنت جوونه می زنه. ممکنه روزی تو و اون روبروی هم قرار بگیرن ممکنه؟تو این زمانه ما حتی دشمن خودمونم انتخاب نمی کنیم.اون هم به ما تحمیل میشه..
لوله تفنگتو به طرفش نشونه گرفتی ,اونم به سمت تو. برق نگاه آشنا رو تو چشماش می بینی
-(خونه ته,سرزمینته) می تونی بزنی شقایق؟
-...
-اونم آدمه, میزنی شقایق؟
-...
(وطنت ,غیرتت, شرفت) هان؟
-نمی دونم, نه, آره , یعنی....فکر کنم می زنم...

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
 

نمی دونم امسال کی به همه گفته بود من بزرگ شدم و احتیاج به عیدی ندارم!دریغ از یه پول سیاه.غیر از مامان و بابا و داداشم که انصافا خوب عیدی دادن هیشکی به من عیدی نداد
نمی دونین اونروز چه حالی شدم وقتی که عمه با 4 تا هزاری خوشگل اومد بدرقه مون,خم شد, خواهر کوچولومو بوسید و هر 4 تا رو داد به اون.آخه این چه کاری بود؟نمی گین این دختر بزرگه هم دل داره؟ درسته که 2 متر قدشه اما دلش کوچیکه مثل یه گنجیشک! لا قل قس می کردین.
تازه ندیدین اون فسقلی چطور پز پولاشو به من می داد.دلت آب ببین من 10 تا پول دارم!
منم واسه اینکه ذوقشو کور کنم گفتم نخیرم 10 تا پولت به اندازه 9 تا پول می ارزه همش.ببین 2 تاش صورتیه.تازه عوضش منم یه عالمه ببعی دارم دل خودت بیشتر آب!
نمی دونم از کی مهر گوسفند افتاد تو دل من شاید از زمان شازده کوچولو شایدم قبلتر از اون روزی که تو اون دشت دنبال اون بره کوچولو دویدم و گرفتمش(اونم نامردی نکرد و دستمو خیس کرد)اما این علاقه وقتی شدت گرفت که قبل از عید یکی از دوستام یه گوسفند خرید (از این سر کلیدیا)اینقد خوشکل بود که من از همون روز راه افتادم تو خونه که من گوسفند می خوام.باید برام عیدی گوسفند بخرین.چرا خودم نخریدم؟خوب معلومه چون من پول بالای این چیزا نمی دم (زورم میاد خوب)حالا ما یه چیزی گفتیم چرا بقیه اینقد جدی گرفتن؟
می تونین تصور کنین چقد خندیدم سر سفره هفت سین وقتی دیدم داداشم برام 2 تا گوسفند خریده و وقتی بیشتر خندیدم که فهمیدم مامانم هم به عنوان سر کادویی(بر وزن سر جهازی) برام گوسفند خریده.با این تفاوت که گوسفندای داداشم سفید بودن و مال مامانم به گفته خودشون قهوه ای(برای اینکه سورپریز باشه!)
حالا خواهرم گوشه اتاق نشسته و نقشه می کشه که با این پولا چند تا شکلات میشه خرید ومن در این فکرم که یه چراگاه خوب پیدا کنم برای 2 تا گوسفندام.چرا 2 تا؟
ببینم شما چی کار می کردین اگه با باز کردن کادوی مامانتون می دیدین به جای گوسفند یه دونه میمون توشه؟

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢
 
اين مطلبو يه روز يه دوستی واسم فرستاد اما نمی دونم اصلش از کيه.هر کی می دونه به منم بگه.

خدا مشتی خاک را برگرفت می خواست لیلی بسازد.از خود در او دمید و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد.
سالیانیست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.لیلی نام تمام دختران زمین است نام دیگر انسان .خدا گفت به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.آزمونتان تنها همین است. عشق..و هر که عاشق تر آمد نزدیک تر.پس نزدیک تر آیید نزدیک تر...
عشق کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید ...و لیلی کمند خدا را گرفت.خدا گفت عشق گفتگوست.گفتگو با من.با من گفتگو کنید و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت عشق همان نام نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کندو لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...

 
comment نظرات ()
 
نامه سر گشاده يا يه جور اتو بيوگرافی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٢
 
خوب اینی که امروز می خونین جواب منه به نامه یه دوست خیلی عزیز که یه چیزایی از من پرسیده بود . من ترجیح دادم اینو بذارم اینجا تا هر کی دوس داشت بخونه.فقط ببخشید که یه کم! طولانیه یه جورایی بیوگرافیه دیگه
نمی دونم از کجا شروع کنم. اما به قول شماباید تا سرد نشدم بنویسم.اشکالش اینجاست که من عادت ندارم افکار و احساساتمو رک و راست بگم و این برام خیلی مشکله.اغلب تو دنیای واقعی سعی می کنم احساسمو پنهان کنم. دوست ندارم دیگران به درون من پی ببرند.با این حال نمی دونم چرا همه منو یه جوری نگاه می کنن.من دوست دارم عادی باشم مثل همه.
خلاصه تنها جایی که احساس راحتی می کنم و میتونم من واقعیمو بروز بدم همین جاست تو نوشته ها و تنها هدفم از وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی اینه که
1 )خفه نشم
2 )دنیای بیرون از خودمو بهتر بشناسم
3 )جای خودمو توی این دنیای بزرگ پیدا کنم
احتیاج دارم که به جایی,کسی,گروهی یا عقیده ای احساس تعلق بکنم و خودمو بهش نزدیک حس کنم.خلاصه اینکه بهترین جا رو برای بیان این حرفاهمین جا می دونم و نمی خوام این دنیای مجازی شیرین رو(که در واقع حقیقی ترین دنیا برای همه ماست) از دست بدم. برای همین هم با هر گونه قرار وبلاگی کاملا مخالفم(البته شاید یه روزی نظرم عوض بشه ها)
آدم سر سختی ام و طبق قوانین خودم زندگی می کنم. زندگی رو برای خودم خیلی سخت گرفته ام خیلی خیلی سخت اما از همه چیزش هم لذت میبرم.اگر عقیده داشته باشم که چیزی درسته برای رسیدن بهش حاضرم بهاشو بدم در عین حال در قضاوت در مورد دیگران خیلی سهل انگارم یعنی اگر کسی کاری میکنه که با عقاید من جور در نمیاد خیلی راحت با خودم میگم خوب اون اونطور فکر میکنه . هر کس حق داره مطابق میل خودش زندگی کنه و به نظر من هیچکس شایسته قضاوت در مورد اعمال دیگران نیست.اما وای به وقتی که خودمو پای میز محاکمه می کشم.طفلکی من...
زیاد به دیگران اعتماد ندارم.برای پیدا کردن جواب سوالام خودم دست به کار میشم و تو این راه از هیچی ام نمیترسم(سوالای همیشگی خدا, عشق, مذهب, سیاست, خودم...) برای همینه که تو همه جور مجلسی بوده ام از عرفان و فلسفه گرفته تا کفر و الحاد از چپ چپ تا راست راست. برای پیدا کردن مسیری که باید اندیشه ام درش قرار بگیره حتی گاهی مجبور شده ام برای ورود به بعضی جاها همرنگ جماعت بشم گاهی خیلی سختی کشیده ام اما هیچوقتم از محدوده ای که برای خودم تعیین کردم بیرون نرفته ام.حالا به نقطه ای رسیده ام که میشه بهش گفت سکون نسبی و آرامش بعد از طوفان (یا شایدم آتیش زیر خاکستر!)
اصلا تحمل حرف زور ندارم و از اون آدمای دیوونه ایم که حاضرن سر عقیده شون بمیرن ولی در عین حال در ذهنمو هیچوقت نمی بندم و راه برای ورود افکار جدید همیشه بازه. به هیچوجه تضمین نمیکنم که فردا همینی باشم که الان هستم همینطور که امروزم با دیروزم خیلی فرق داره.
اهل شعر زیاد نیستم البته شعرای مولوی و سهراب سپهری رو خیلی دوست دارم و گاهی می خونم بعضی شعرایی ام که اینور اونور می شنوم یا می بینم هم خیلی روم تاثیر میذاره ولی به هر حال از اونایی نیستم که بشینم و یه کتاب شعرو از اول تا آخر بخونم. بر عکس عاشق نثرم. نثرای ساده و روان.همه مدلی خونده ام(از نظریه اقتصادی مارکس تا دزده و مرغ فلفلی) اما برای کتابای سرگرم کننده محض و این عشق و عاشقیای الکی ارزش زیادی قائل نیستم.
با اینکه خیلی احساساتیم ازفیلم هندی متنفرم ولی عاشق حاتمی کیام.
متاسفانه هیچ سازی بلد نیستم بزنم ولی موسیقی رو خیلی دوست دارم.اینجام از هر طرف یه نوکی زده ام از مدنا و بی اس بی و پینک و امینم تا سلن دیون و جورج مایکل و ماریا کری تا به اصطلاح پاپ خودمون اما این وسط قمیشی و ابی و اصلانی و از این وریام عصار و ناصر عبداللهی یه چیز دیگه ان.در مورد موسیقی سنتی هم متاسفانه کم میدونم اما هنوز وقت هست مگه نه؟خلاصه شلم شورباییه که نمی دونی.تازه وقتی اون علاقه شدیدمو به آهنگای ایتالیایی اضافه کنی...
تو دوستی بین دختر و پسر فرقی نمی بینم اما چون تا جایی که فهمیدم اکثر پسرا اینطور فکر نمیکنن(شرمنده,ببخشیدا,روم سیا) سعی میکنم اصلا بهشون نزدیک نشم.روی هم رفته در دید کلی جامعه از اوناییم که بهشون میگن خانوم و سنگین و بچه مثبت
عوضش عقده های فرو کوفته "دل دویدن خواهی در وسط خیابون" رو توی خونه سر خواهرم خالی میکنم.(الهی قربونش برم 6 سالشه اما به گفته مامانم عقلش از من بیشتره)
و.........و..........و........
به هر حال در نظر من آدم باید برای بیشتر دانستن خیلی چیزا رو تجربه کنه به شرط اینکه قدرت تشخیص و اراده لازم رو داشته باشه تا اگر جایی فهمید که داره مسیر رو اشتباه میره بتونه برگرده
فکر میکنم برای هدفی که در زندگی دارم همه اینا لازمه .از کمک دیگرانم بی نیاز نیستم.
دیدن,شنیدن,حس کردن برای کشف این نکته که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود...
اینا خیلی آرمانی و دور از دسترسه به نظر شما؟ اگر هم هست ترجیح میدم زندگیمو رو آرمانم بذارم نه روی هیچی چون واقعا نمی تونم دلمو به خیلی چیزا خوش کنم.

 
comment نظرات ()
 
جنايت
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
 
هر کس دلشو داره بره اینجا رو ببینه.
 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
 
آقا نمی دونم چرا تو این مملکت ما هر کس تا زنده س (از این کله گنده ها) دزده و مال مردم خور و جانی و خدا لعنتش کنه و الهی ذلیل بشه.اما همین آدم به محض اینکه میمیره همه از راننده تاکسی و شاگرد قصاب گرفته تا دکتر و مهندس و برج ساز و بنگاه دار به صرافت این می افتن که یارو عجب آدم صادق و درستکار و مردم دوست و گوگولی ای بوده و تازه کاشف به عمل میاد که کشتنش و یهو خدا بیامرز می شه
جل الخالق!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 
خوب از اين به بعد مطلب جديد می نويسم.فعلا خدافظ
 
comment نظرات ()
 
این ماجرا واقعی است
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 
پسرتو تاکسی نشسته .همسن منه.21-22.سبزه است با موهای فرفری.اهل بستان.هیچی نمیگه.
بحث سختی در گرفته.هر کس نظری داره.یکی از عراق حمایت میکنه.یکی دلش برای مردم مظلوم می سوزه
راننده میگه آخه مردم عراق چه گناهی کردن که باید پای صدام بسوزن.
سکوتشو میشکنه.میگه حقشونه.بذار همه شون بمیرن.
همه با تعجب نگاش می کنن.آخه چرا؟
صداش می لرزه.میگه : آقا من حرام زاده ام...مادر من وقتی 13 سالش بود بهش تجاوز کردن.
بغضش میشکنه... آروم میگه: آقا من چه کنم؟
...
به راستی چه کند, این دو رگه ایرانی- عراقی؟
...
"به ما ایمان داده اند و امید و کین. ولی از این سه , بزرگ ترین همه کینه است..."(رومن رولان)

 
comment نظرات ()
 
جنگ زيبا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 

میخ شدم جلوی تلویزیون.هزار تا مهمون داریم اما صدای هیچکس در نمی آد. شبکه ابوظبی داره مستقیم بغداد رو نشون میده.آسمون شب... صاف صاف.
چراغای روی زمین چشمک میزنن.چراغای آسمونم چشمک می زنن.چراغایی بزرگ تر از ستاره ها.بزرگ بزرگ خیلی بزرگ.2 تا 3 تا 4 تا شهاب می آن پایین.نفس تو سینم حبس شده کجا می شینه؟
نور, بوم بوم بوم. تکه های ستاره ها پخش می شن . اشکا با مهمونا تعارف ندارن بی اجازه می غلتن و می آن پایین.تنم می لرزه.یکی میگه خدا خیرشون نده؛یکی میگه بیچاره ها؛ یکی میگه چقد وحشتناک..من میگم چقد قشنگ...
چقد قشنگ .صدای آژیر, خط روشن ضد هوایی تو آسمون صدای هواپیما , نور, روشنایی , بمب
خوابیدم کنار در پارکینگ و از سوراخ در آسمونو نگاه میکنم. همه هستن مامان و بابا و داداشم.همسایمون و بچه هاش. چقدر خوش میگذره همه میگیم و میخندیم و آجیل می خوریم. من اصرار می کنم باید کنار در بخوابم می خوام آسمونو تماشا کنم .زن همسایه میگه باید تشک خوشخواب بکوبیم به تاق که اگه اومد رو سرمون نرم باشه.صدای آژیر...چقدر شیرین..شنوندگان عزیز توجه فرمایید.. شنوندگان عزیز توجه فرمایید..چقدر این صدا رو دوست دارم.با شنیدنش خودمو می زنم به خواب.اگه بابا خونه نباشه مرد همسایه میاد بغلم میکنه و میبره پایین. مهربونه دوسش دارم.میگه فسقلی میدونم که بیداری.میگم نه خوابم...
تق تق تق , ضد هوایی , بوم.بابا میگه زدنش. من و داداشم می پریم هوا. هورا هواپیمای عراقی رو زدن هورا هورا
مدرسه بهمون عیدی داده. مال من یه صدام مقواییه پیچشو که می پیچونم دست و پاش تکون می خوره.تو دستاش موشکه..هه هه می زنه تو سر خودش.وقتی با دوستام دعوام میشه به هم حرف زشت میزنیم.اون به من میگه صدام.من به اون میگم بوشه ریگان.
مدرسه رو تعطیل کردن.یه خانوم مهربون تو تلویزیون الف ب یادمون میده.زنگ تفریحم واسمون مدرسه موشا میذارن.اینجوری مدرسه رفتن خیلی کیف داره.داداشم اذیتم میکنه.حسودیش میشه که خودش مدرسه نمیره.
حالا شبه. همه خوابن. همه خودشونو زدن به خواب. بازم تق تق ضد هوایی.بازم غرش هواپیما.من نمی ترسم.برام جالبه..بوم بوم.تموم شد چه حیف.چه زود تموم شد.فرداش بابام گفت چارسوقو زدن.از اون به بعد هر وقت از چارسوق رد میشیم به جای خونه یه گودال هست. من با کنجکاوی سرک می کشم...چند وقت پیش رفتم گلزار شهدا. رفتم اون ته ته که هیچ وقت نرفته بودم. قطعه بزرگیه ها ! اما با بقیه قطعه ها فرق میکنه. اینجا یه بچه کوچیک وسط مامان و باباش خوابیده.محل شهادت چارسوق بمباران هوایی......تنم می لرزه
تنم می لرزه. رادیو گفته جنگ تموم شده. داداشم داره گریه می کنه به مامان میگه من می خواستم برم جبهه.منم داره گریم می گیره.یعنی دنیای بدون جنگ چه جوریه؟ بدون آژیر بدون روایت فتح بدون سرباز بازی
جنگ تموم شد؟ پس چرا بابای نرگس اینقد دیر شهید شد؟ مگه چند سال بعد از جنگ هم میشه شهید شد؟راستی چرا نرگس اینقد گوشه گیر بود؟ چرا درسش بد بود؟ مگه بابای آدم شیمیایی باشه چی میشه؟
چه کودکی شیرینی داشتیم. جنگ رو دوست دارم همونقدر که بامزی و گوریل انگوری رو.مرسی صدام جون اینا رو مدیون توام.
...
آتیش بازی تو بغداد هنوزادامه داره.صورتم خیس خیسه اما هیچکی نگام نمی کنه.
.....حالا حتما عراقیا مدرسه هاشون تعطیل میشه.حالا حتما عراقیا به شیشه هاشون چسب می چسبونن. حالا حتما یه جفت چشم سیاه از پشت سوراخ در به آسمون خیره شده.حالا حتما پیش خودش میگه چقد قشنگ.حالا حتما کودکیش شیرین می شه.اینو مدیون آمریکاس. مرسی جورج دبلیو جون..
اما راستی نکنه.....نکنه الان شقایق عراقیا ترسیده باشه؟
نکنه خونه شقایق عراقیا تو چارسوق بغداد باشه؟
نکنه اون نور قشنگ دل شقایق عراقیا رو پرپر کنه؟
نکنه..
دیگه صدای هق هقم در اومده.نه طوری نیست بذار همه نگام کنن

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 

عید همه مبارک . محرم همه تسلیت . ماهی امسال ما خیلی زبله هی دور تنگ می چرخه. عراق جنگ شده.مردم دنیا خودشونو جر دادن , بوش به همه دهن کجی کرد.صدام فرمان جهاد صادر می کنه, آخ چقد این جنیفر لوپز خوشگله.تو ایتالیا ستاد بحران تشکیل دادن. ایران که عیده بحران کجا بود!
ماهی کوچولو جاش تنگه دلش می خواد بیاد بیرون
از صدام بدم میاد, از مردمشم دل خوشی ندارم.آخه ببینین چه قبرستونایی واسمون درست کردن.حالا بوش قبرستوناشونم براشون خراب می کنه.
داداشم می گه دلتا فورس 4 تموم شد, دلتا فورس 6 شروع شد...کی وقت دلتا فورس 7 می رسه؟
بوی خون میاد, سرم درد می کنه , چطوره امسال به جای سمنو کشک بذاریم سر سفره؟
تنگ چقدر آرومه, صدای گریه بچه ها اونجا شنیده نمی شه.
خوش به حال ماهی...ماهی کوچولو جاتو با من عوض می کنی؟

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 

آقا ما رفتیم به بابامون پز دادیم که شدیم جزو فن های شهرام ناظری.بابامونم که ما رو خوب می شناسه گفت به به ,به به...حالا یکی از آهنگای ناظری رو بگو ببینم. ما هم با کمال افتخار گفتیم: مرغ سحر!!!
واقعا که اگر همه اونایی که اسمشون اینجاس مثل من باشن که الهی بمیرم واسه شهرام ناظری...

 
comment نظرات ()
 
خاله نخودی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 
خوب امروز به مناسبت نزدیک شدن عید بهتر دیدم که یه برنامه آموزشی داشته باشیم

خاله نخودی
مواد لازم:
نخود........................1 عدد
پارچه.......................به ابعاد حدود 2 سانتیمتر مربع در رنگ دلخواه
چسب........................یک قطره
ماژیک.....................در چند رنگ مختلف
طرز تهیه:
ابتدا نخود را بر می داریم.آن قسمت قلمبه را به عنوان دماغ در نظر گرفته و بالاش دو تا چشم می کشیم . سپس با استفاده از تکه پارچه چارقدی درست کرده و بوسیله چسب زیر گلوی نخود می چسبانیم(حتما دقت کنید اینی که درست میکنید چارقد باشد نه مقنعه تا هم سندیت تاریخی داشته باشد هم اگر خاله نخودی خواست برود خرید بتواند پولهایش را گوشه چارقدش گره بزند)سپس بوسیله ماژیک مشکی بالای چشمها دو ابروی پیوسته اضافه می کنیم(ابرو باید حتما پیوسته باشد)بعد از آن نیز ماژیک قرمز را بر میداریم و لبهای غنچه ای را زیر داغ(همان قلمبگی ) می کشیم.برای زیبا تر شدن کار میتوان از ماژیکهای با رنگهای مختلف برای دون دون کردن چارقد استفاده کرد.حالا خاله نخودی آماده است.آنرا روی سبزه قرار دهید.دیدین چه خوشگل شد؟
راستی برای من که سفره هفت سین بدون خاله نخودی اصلا لطفی نداره

 
comment نظرات ()
 
مسابقه مسابقه!!!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 
در مورد مطلب قبلی من مخصوصا در شعر یک کلمه رو غلط نوشتم تا به این ترتیب اولین جایزه رو به اولین کسی که این مساله رو تشخیص میده بدم.شایان ذکر است که این اصلا به این دلیل نیست که من هر چی آهنگو گوش کردم و دقیق شدم از درک این کلمه عاجز شده باشم ها.پس کلمه غلط را بیابید و با ارسال کلمه صحیح جایزه دریافت دارید.
در ضمن من دارم واسه این آهنگ میمیرم به خصوص اونجاش که میگه: ریم دیری دی ری ریم دیم دیم و اونجاش که صدای دفش میره بالا.وااااااااای حالا که اینطور شد بعد از عید میرم کلاس آواز که این افتخاری اینقد پز صداشو به من نده.
راستی بنده در اولین اقدام فرهنگی در زمینه موسیقی سنتی(پس از گذشت حدود یک هفته از کشف آن توسط خودم) در اقدامی محیرالعقول رفتم و عضو کلوب دوستداران شهرام ناظری شدم و این در حالیست که تا همین پس پریروزا دیگرانو برای گوش کردن به این چهچه های حوصله سربر مسخره می کردم.
خوب این می تونه سر آغاز تحولات شگرفی در زندگی بنده باشه.!

 
comment نظرات ()
 
صد سال تنهايی...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 

"صد سال تنهایی " اثر "گابریل گارسیا مارکز" کتابی که 3-4 روز اخیر عمر منو به خودش اختصاص داد و یه جورایی حالمو گرفت.
داستان صد سال زندگی افرادی که آدم نمی دونه باید دوسشون داشته باشه یا اینکه به حالشون تاسف بخوره(راستش من که سرتا سرکتاب حرص می خوردم و به خودم قول می دادم که دیگه کتابی از مارکز نخونم.
فضای سرد و کسل کننده کتاب, قصه نفرتها, پلیدیها,دختران زیبایی که فقط به درد چزوندن پسرها می خورند و عشاق نگون بختی که در فراق معشوق دق میکنند...سرتاسر کتاب هیچ نکته جذابی برای من نداشت. حتی مارکز تمام سعیش را برای خراب کردن تنها شخصیت دوست داشتنی کتاب –سرهنگ آئورلیانو بوئندیا-که سراسر زندگیش رو با درستکاری و تلاش برای آزادی خواهی سپری کرده بود می کنه و اینطور القا می کنه که تمام این کارها هم از سر غرور و خود پرستی بوده.
دوست دارم بدونم منشا اینهمه آشفتگی در کتاب چیه(البته باید اذعان کرد که همین آشفتگیها با دقت و ظرافت خاصی توسط نویسنده طرحریزی شده )
خود مارکز میگه مشکل این خانواده فقدان عشقه اما پس چرا آخرین فرد خانواده –آئورلیانو کوچولوی 1 روزه-که تنها کسیه که حاصل یک عشق حقیقی و راستینه باید در کمال بی رحمی طعمه مورچه ها بشه؟ اینهمه سنگدلی نویسنده که قهرمانانش رو چنان موجودات مفلوک و بیچاره ای تصویر کرده از چیه؟
باید اعتراف کنم من پیام این کتاب رو(اگر پیامی در کار باشه) دریافت نکردم و حتی از خوندنش لذت هم نبردم.
اما قدرت خلاقیت و نویسندگی مارکز در بیان زندگی 6 نسل از خانواده ای مجنون –از خوزه آرکادیو بوئندیای بزرگ تا آخرین آئورلیانو- تحسین برانگیزه.اما کاش تصاویر زیباتری ساخته بود تا اشتیاق بیشتری در خواننده ایجاد می شد(به خدا دنیا اونقدرا هم سرد و خاکستری نیست,همیشه شکست و ناکامی نیست)
ولی تمام این زشتیها چیزی از ارزش بعضی قسمتهای جالب کتاب و بعضی به اصطلاح دیالوگها کم نمی کنه.
به هر حال نمی دونم در حضور اینهمه کتابهای ارزشمند اگر کسی صد سال تنهایی رو نخونه چیزی رو از دست میده یا نه!
نکته اخلاقی: من امشب از قصه این همه بوئندیای بدبخت خوابم نمیبره
نکته روانکاوی: مطالعه این کتاب برای افرادی که به افسردگی مبتلا هستند توصیه نمیشه
نکته زبانشناسانه: چقد این اسپانیاییا اسمای مشکلی دارن ها!
نکته اجتماعی: اگر کسی این کتاب رو خونده و در موردش نظری داره (نکاتی که مسلما از شم من پوشیده مونده)خوشحال میشم در موردش بدونم.به هر حال دوست ندارم سر سری از این کتاب بگذرم.
***اصلاح پس از نگارش: آقا ما امروز رفتیم این کتابو سرچ کردیم و و دیدیم هم نوبل برده هم کلی آدمای مهم مهم ازش تعریف کردن.بنابراین تمام انتقادهایی که اون بالا کردیم تکذیب می گردد که یه وقت نگین این چقد بی کلاسه!!!

 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢
 
سلام.خیلی حرفا بود که می خواستم بزنم اما می ذارمشون برای بعد
الان می خوام بگم که خیلی سر حالم یه جورایی تو آسمونا سیر می کنم همش هم به خاطر یه کشف بزرگه! من یه فایل حاوی 100 تاآهنگ سنتی(شجریان-ناظری-افتخاری) تو کامیپوترم کشف کردم و5-4 روزه که دارم حسابی حال می کنم. من؟ من که همیشه به بابا ایراد می گرفتم که چیه این اماااان امانا گوش میدی حوصله آدم سر میره.
خجالت آورتر اینکه همه این آهنگا رو قبلا شنیده بودم اما یه جور لجبازی شاید باعث شده بود اینهمه زیبایی رو نبینم. خلاصه که این آهنگا داره طوری به من حال میده که با قمیشی و ابی و اصلانی و عبداللهی و عصار و حتی سلن دیون و جی جی و آندره و واسکو و لورا و..... اصلا نداشتم.دارم کم کم رو فرم میام . دارم مثل همیشه شاداب می شم دوباره دارم حس زنده بودن رو تجربه می کنم دلم می خواد آسمونو با چشمام ببلعم. دوست دارم باور کنم که همه خوبیهای دنیا مال منه. دوست دارم همه نرگسای رو زمینو بو بکشم و با تمام وجود حس کنم که زنده ام. من زنده ام پس خوشبختم ...
می دونین موسیقی سنتی یه جور دیگه است خیلی با بقیه فرق می کنه ذهنتو خالی می کنه و فقط لذت می بری لذت محض...
همونقدر که قمیشی ذهن منو پر میکنه و منو به فکر فرو می بره...اینا حرفای تازه ای نیست نوای دله و منو به اوج می بره...
یه جوری انگار دارم تو بهشت قدم می زنم. پروانه های نارنجی تو آسمون چشمام پرپر می زنن. لطافت آب رو رو پوستم حس می کنم و خدا تو دلم جوونه می زنه. همون خدای قشنگ شبهای تنهایی زیر بارون ستاره.
می خوام لذت زندگی رو با تموم وجودم حس کنمو با دیگران قسمت کنم.صدای دف و نی رو می شنوی؟
کاش چوپان بودم و هوای تازه رو مزه مزه می کردم . می دونم که خوشبختم چون خودم اینو می خوام . چون باورش دارم .
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
من هستم , خدام هست دیگه چی می خوای؟

در مذهب عاشق اثر کینه حرام است,حرام
در کیش صفا لکه به آیینه حرام است,حرام
در مذهب ما گر همه انوارو قلوب است است
یک نکته به جزداغ تو در سینه حرام است,حرام
با یاد نگاهت به طربخانه رندان
جز باده کشی در شب آدینه حرام است,حرام
یارب تو مرا با دل صد پاره بمیران
بر سائل دل خرقه بی پینه حرام است,حرام

اینو بهش میگن خلسه بعد از 40 شب بی خوابی
اگه گفتین چی کم داره؟
یه کم سماع!!!

 
comment نظرات ()
 
محرم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢
 

محرم اومده اما من اصلا حالشو ندارم. به همین دلیل هم خیلی احساس عذاب وجدان داشتگی میکنم. اصلا از روضه خوشم نمیاد .از بوی پا و رنگ سیاه بدم میاد از برنامه های تلویزیون که دیگه حالم به هم می خوره. چه دختر بدیم من نه؟ حتما امام حسین هم میدونه که من چقدر بدم...بعضیا رو که میبینم بهشون حسودیم میشه چه راحت می گن ما عاشق حسینیم چه راحت شعر می خونن سینه میزنن اشک میریزن...
من امام حسین روضه ها رو دوست ندارم. امام حسینی که شمر سرشو برید دوست ندارم امام حسینی که همه جا ازش حرف میزنن دوست ندارم.
من امام حسین خودمو می خوام همونکه وقتی بچه بودم باهاش حرف میزدم همونکه وقتی مامانو اذیت میکردم ازش خجالت میکشیدم.همونکه شبای قدر مدرسه که تو حیاط دبیرستان قدم میزدم زیر آسمون سیاه و به ستاره ها نگاه می کردم با به یاد آوردن بزرگیش اشکام جاری میشد.همونکه همیشه مهربون بود همونکه دوسش داشتم همونکه دوسم داشت...چقدر وسیع بود پهنه "هیهات من الذله" که از تصورش لرزه به قلبم می افتاد.
حالا هر وقت یاد امام حسین می افتم و یه ذره میرم تو حال گودال قتلگاه یادم میاد در نظرم و میرم تو آناتومی رگ و ریشه گردن "خوب وقتی گردن از پشت بریده بشه چه عناصری به ترتیب قطع می شن؟"
همش فکر می کنم امام حسین تو اینی یا اون؟ شاید من مشکل عقلی دارم هان؟چرا وقتی این قصه ها رو می شنوم اون حماسه عظیم کربلا در نظرم کوچیک می شه.خوب اونا 72 نفر بودن اینهمه آدم بی گناه تو دنیا کشته می شه اونام حتما امام حسینن واسه خودشون.اونا تشنه بودن ...اینهمه بچه تو دنیا از گشنگی ماراسموس می گیرن اونا حتما امام حسین ترن!!!
آخه اینا چیزاییه که اینقدر روش کلید کنن و بخوان به این وسیله امام حسین رو بزرگ جلوه بدن؟مگه اصلا امام حسین به این چیزا بزرگ میشه؟
اصلا امام حسین کیه؟چرا یکی به من نمیگه؟چرا اینقدرد وسش دارم؟چرا همه دوسش دارن؟
چرا یه عده می تونن دلشونو به این حرفای پا منبری خوش کنن؟چرا هر جا که حرف خدا و پیغمبر هست تا 4 تا کلمه حرف حساب می زنن وسط دعا کمیل اونجاش که میگه "ظلمت نفسی" که اینقد قشنگه که اینقد حرف توشه که دل آدم می لرزه که اشک چشما جاری می شه درست همونجا اون آقاهه که اون بالاس فینشو بالا میکشه و میگه:آی ی ی...اونایی که خونه ندارین....اونایی که مریض دارین ....اونایی که قرض دارین...اشکای آدم خشک میشه اونایی که زار می زنن واسه خودشونه واسه خونه و مریض و قرض
امام حسینو می خوان واسه حل مشکلاتشون. اما من می خوام اون امام حسینو بشناسم که خیلیا فقط به خاطر خودش دوسش دارن به خاطر این دوسش دارن که خدا خیلی خیلی دوسش داشت فقط واسه اینکه خیلی خیلی به خدا نزدیک بود واسه اینکه اصلا اونو خدا نداشت حسین جلوه خدا بود
من اصلا نمی دونم . باید جواب منو بدین اونایی که حسین منو از آسمون آوردین پایین اونایی که یه کاری کردین که با اسم محرم یاد صدای سنج و فین فین روضه خونا بیفتم اگر امام حسین منو دوس نداشته باشه شما باید جوابشو بدین نه اصلا شما چی کاره این؟ من میرم از اونایی میپرسم که بدونن امام حسین کیه.
اصلا من حاج حسین خودمو می خوام دلم براش تنگ شده همونکه قهرمان بچگیام بود همونکه وقتی هیشکی خونه نبود یه دستمو تو لباسم قایم میکردمو میگفتم من حاج حسین خرازی ام همونکه همدم تنهاییامه همونکه هر وقت دلم می گیره میرم پیشش... چه مهربون نگام می کنه...مثل همون تصویری که از امام حسین داشتم
میرم دوباره براش گریه می کنم طلبکارش میشم می گم تو خودت منو اینجوری کردی من که کاریم به این کارا نبود همش تقصیر توئه حالابیا و درستش کن باید بگی! من با تو حسینو شناختم با تو مسلمون شدم نامرد!رسمش اینه؟هر دفه یه جوری نگام میکنی که یعنی باشه پاشو برو دیگه. ببین همه دارن یه جوری نگاه می کنن می گم جواب سوالاتو حالا برو. گولم می زنی؟هان؟ من دیگه گول چشماتو نمی خورم باید به منم نشون بدین. باید به منم بگین اون بالا بالا ها چه خبره باید بگین حقیقت چیه کی راست می گه
کی راست میگه هان؟من اینجا به هیچکس اعتماد ندارم به جز تو . تو لااقل بهم بگو حسین کیه...


***
خوب دیگه اشک منم در اومد حتما میرم بهشت!


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢
 
می خواستم امروز اینجا رو افتتاح کنم بعد از کلی انتظار اما هر چی فکر میکنم هیچی به ذهنم نمیرسه . اون موقع که باید درس می خوندم و کلی کار داشتم هی سرم تو کتاب بود و تو خیالم وبلاگ مینوشتم حالا که وقتش رسیده...
فکر میکدم امتحانمو که بدم دیگه راحت میشم چقدر نقشه کشیده بودم کتابایی که تو قفسه بهم چشمک میزد و کامپیوتر که از اون دور نگاش می کردم و دلم براش غش میرفت . کلاس خطم که از دو سال پیش تا حالا به خاطر این امتحان لعنتی ولش کردم حتی ظرف شستن! چقدر دلم براشون تنگ شده بود...اما نمیدونم الان چرا حال هیچکدومشو ندارم. راستی چرا؟
تا حالا شده چهل روز از خونه بیرون نرین؟ یه پا مولانا شدم واسه خودم . قیافه خیابون یادم رفته بود . صبح که بابام داشت می بردم واسه امتحان توی یکی از خیابونای اصلی که همیشه ازش میگذرم یه هتل دیدم! باورتون میشه هتتل به اون گندگی رو تا حالا ندیده بودم!!! چشمام 4 تا شد . به بابام گفتم اینو تو این چهل روز ساختن؟!!
امتحان که تموم شد مثل منگا بودم یعنی همه همینطور بودن باورمون نمی شد یعنی تموم شد؟ هنوزم باورم نمیشه. بعد از اینکه سوالا رو با هم چک کردیم و فهمیدیم که خدا رو شکر پاسیم با دو تا از دوستام تصمیم گرفتیم بریم یه کم قدم بزنیم . می خواستیم تا سی و سه پل یاده بریم سر راه هم دوستم یه عروسک از پشت ویترین مغازه نشونم بده اما مغازه ها هم که فهمیده بودن ما داریم میایم همشون بسته بودن ما هم یه کم پیاده رفتیم دیدیم نه انگار نمیشه. آخه چند تا آدم که چند ماهه یه آب خوش از گلوشون پایین نرفته و یه هفته از هول چشم رو هم نذاشتن دیگه پیاده رفتنشون چیه؟ با تاکسی رفتیم. این چند وقته مامانامون خیلی دلشون برامون سوخته بود واسه همین گفتن بعد از امتحان برین بیرون با هم بگردین ما هم گفتیم چشم. خلاصه جلوی 33 پل پیاده شدیم می خواستیم همونجا کنار رودخونه بشینیم که یکی از بچه ها گفت بیاین بریم اونطرف پل که پرنده ها هستن ما هم دیگه نا نداشتیم اما دیدیم به زحمتش میارزه. هلک و هلک راه افتادیم.
چقدر آدما بی خیال میگذرن هیچ میدونن ما چی کشیدیم این چند وقته؟همش یه طرف شب آخر هم یه طرف. من که بدترین شب عمرم بود یه لحظه هم نخوابیدم.اینقد پتو رو گاز گرفتم که بیچاره صداش در اومد(یعنی جر خورد) به خدا من واسه کنکور اصلا اینطوری نبودم(آخ بیچاره کنکوریا)
خلاصه رسیدیم اونور رودخونه رفتیم بشینیم اما ای دل غافل پرنده ها که دیده بودن ما داریم میایم بساطشونو جمع کرده بودن رفته بودن اونور!ما هم بی خیال شدیم همونجا نشستیم.
عجب بدبختایی هستیم ما! مردم میرن کافی شاپ و اسکی و بیلیارد تفریح ما هم میریم عین گدا ها لب رودخونه (اونم رودخونه خشک) بغل دست الوات محترم.یه پیرزنم که گیر داده بود به ما و ول نمی کرد می خواست فالمونو بگیره.
ای بابا...
زیر تیغ آفتاب ساعت 3 بعد از ظهر نشستیم. برای اینکه زیاد نسوزیم هم دفترچه سوالا رو کردیم سایه بون. همینطوری یهویی به خودمون اومدیم دیدیم داریم دوباره سوالا رو چک میکنیم. نخیر به ما تفریح نیومده همون بهتر که بریم تو خونه بشینیم ور دل مامانمون. گفتیم پا شیم بریم همین که پا شدیم سه تادختر خانوم فسقلی از جلومون رد شدن. چشمای ما که 4 تا شد. به دوستام گفتم نگا کنین نصف شمان خجالت بکشین.
ما وقتی راهنمایی بودیم نمیدونستیم ته ماتیک رو باید فشار بدن بیاد بیرون یا باید بپیچونن! از شما چه پنهون هنوزم چیزی بارمون نیست...
نه همون بهتر که ما زود بریم خونه و به فکر امتحان بعدی باشیم اخه میدونین دو سال دیگی یه امتحان دیگه داریم. میگن این یکی خیلی سخت تره...

 
comment نظرات ()
 
آغاز
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢
 
سلام.خوب به علت یک سری مشکلات مجبور شدم بلاگم رو از بلاگ اسپات بیارم اینجا.ببخشید که تاریخ مطالب قبلی درست نیست.حسنش اینه که اینجا نظرخواهی داره.واسه قالبم یه فکری میکنم. فعلا با مطالب قبلی سر کنین و بی زحمت نظرتونم بگین. ممنون
 
comment نظرات ()
 
التماس به بلاگ
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
 
تو رو خدا تو دیگه درست باش خوب؟

 
comment نظرات ()
 
تست
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢
 
امتحان میکنیم ۱ ۲ ۳...
 
comment نظرات ()