دریای سرخ

محرم راز
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٧
 
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راه گر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور جز جام نشاید که بود محرم رازم

 
comment نظرات ()
 
رویا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦
 

 
comment نظرات ()
 
آخرین ...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦
 

۲۷ بهمن ۸۶

آخرین کشیک،ward A بودم.به تلافی تموم کشیکهای قبلی تمام روز اصلا نخواستنم.سمیه بود،فرشته بود،لیلا بود،شهرزاد بود،خانوم هویج بود،مریم بود،کاملیای جلبک هم که همیشه هست! همدیگه رو آرایش کردیم،مریم برامون خط چشم کشید،پیتزا سفارش دادیم،من و کاملیا همدیگه رو جر دادیم! بعد قرار شد این روز آخری آشتی بشیم:)))) دراز به دراز افتاده بودم اون وسط با کامیل کل کل می کردم که سمیه گفت واااای یه موی سفید داری! جیغ کشیدم،گفتم نخیر،باور نکردم،همه شون اومدن یک ساعت تلاش کردن یه دونه مو رو از مغز سرم بهم نشون بدن،بعد که تشخیص مسجل شد هی همه شون موهای سفیدشون رو نشونم دادن که غصه نخورم،اونا یه عالمه داشتن من یکی! بعد برگشتن دوباره تو کله ی من بگردن موی سفید پیدا کنن منم پلاستیک پیتزاها رو کردم تو سرم که موهام دیگه بیشتر از این سفید نشه!

همیشه فکر می کردم اولین موی سفیدم رو که ببینم خیلی غصه می خورم،نمی دونم چرا غصه نخوردم! شاید چون اصلا احساس پیری نمی کنم!

نشسته بودیم و هی حرف میزدیم و می خندیدیم،شهرزاد وسطش یهو میزد زیر گریه! می گفت دلم تنگ میشه،واسه بخش قلب اونجاش که می پیچیدیم! بعد دوباره میزد زیر خنده بعد دوباره یاد یه چیز دیگه می افتاد میزد زیر گریه ما هم بهش می خندیدیم!

شب دکتر موسوی سمیه رو دیده بود  گفته بود شما با من کاری دارین؟ اونم گفته بود نه ولی یادتون باشه شما سبیل گرو گذاشتین! آخه قرار بود بهمون جوجه کباب بده سر رو کم کنی با فرزانه ن.:)))

شب که می خواستم بخوابم گفتم اگه همینجوری تا صبح نخوانم رکورد میشه! اما ساعت 2 خواستنم.برای یه مریض که اصلا با درد اپیگاستر خوابیده بود میگن بیا درد اپیگاستر داره! شیطونه می گفت شب آخری بزنم حالشونو بگیرم! رفتم نشستم توی ادمیت به دقیقه شماری،2:50 کشیکم تموم میشد.به دکتر نقوی گفتم چه توصیه ای دارین برای آخرین دقایق آخرین کشیک اینترنی؟ گفت آخریه؟ گفت برنامه ت چیه؟ گفت یادته قرار بود دسته جمعی با هم بریم سوئد؟ :))))

ساعت 3 رفتم خوابیدم.ساعت 4 سمیه بیدارم کرده میگه برو اونورتر! بعدم خوابید پیشم! صبح بهش میگم این چه کاری بود؟ میگه یهویی دلم برات تنگ شد!!!

فرداش فرزانه ن. دوباره رفته بود سراغ دکتر موسوی،جوری لجش رو در آورده بود که دکتر به گلناز گفته بود زنگ بزن اون دو تا بیان! ما رو از درمانگاه پوست کشیده تو ادمیت که میرین رستوران جوجه کباب می خورین فاکتورش رو میارین برای من! ادای فرزانه رو در میاورد که اومده گفته فلان و بیسان! مرده بودیم از خنده! بدجوری به غیرت یزدیش بر خورده بود،دیگه زوری زوری می خواست بهمون جوجه کباب بده! دکتر موسوی که پارسال اینقدر ازش می ترسیدیم،دکتر موسوی که یک شب تا صبح از دستش تو پاویون گریه کردم! :)))))))))))))

.

.

.

۳۰ بهمن ۸۶

آشمون روی گاز بود،الهام و فرزانه هم میزدن.سر میزها رو گرفتیم و بردیم گذاشتیم تو حیاط،وسط چمنهای سبز رنگ پریده و درختهای بی برگ.گلهای دفاع حمیده رو هم گذاشتیم روی میزها.کشک و پیازداغ ها رو توی ظرف یکبار مصرف ریختیم و چیدیم کنار دیوار تو اتاق.قاشقها رو گذاشتیم توی لیوان و بردیم سر میز.

نسرین توی اتاق rest داشت گریه می کرد.توی یک ماه گذشته هر وقت دیدمش داشت گریه می کرد! هی می گفت دلم براتون تنگ میشه و هی بهش می گفتم آخه یه نگاه به من بکن! منم دل تنگ شدن دارم آخه؟ بعد هی گریه ش بیشتر میشد و می گفت آره! بعد من هی بیشتر بهش می خندیدم!دکتر رضوی که اومد پسرها هم کم کم تو حیاط جمع شدند.دکتر فاطمی و دکتر آستانه و دکتر کاجی هم که اومدند دیگه جشنمون شروع شد! هزار تا عکس گرفتیم،همه عین هم! دکتر امین جواهری که اومد همه پریدیم دورش جمع شدیم و باز هزار تا عکس گرفتیم! آش که حاضر شد کشکها رو بردیم سر میزها.کاسه های آش رو مریم تزئین کرد،پ و نماینده بردن تو حیاط.نشستم روی چمن و آش داغ خوردم با کشک زیااااد.

 

ص تار میزد.بچه ها دور تا دور جمع شده بودن ،یاوری و بهار کل کل میکردن،من تکیه داده بودم به درخت نخل و پوستش رو ریش ریش میکردم.استادها می خواستن برن که به مطبشون برسن.چقدر جای محبوبه خالی بود.رویا هم نیومده بود،روهیای من!خیلی دوستش دارم.

کیک رو که آوردن هم رفتیم پاویون ما،جوراب پسرها بو میداد:))) کیک رو گذاشتن روی میز و شمعها رو چیدن روش.کیکمون شکل یه پسر خندان بود با لباس فارغ التحصیلی قرمز.قسمنامه رو هم یه نفر! با خط خوش روی یه لوح خیلی خوشگل نوشته بود و آورده بودن تا همه امضاش کنیم.شمعها رو روشن کردن و همه جمع شدیم دور کیک.سمیه اینطرفم نشسته بود و فرزانه ن. اونطرف.ساناز از روی قسمنامه خوند و همه باهاش تکرار کردیم.تموم که شد یک،دو،سه گفتیم و دسته جمعی شمعها رو فوت کردیم و خندیدیم.بنفشه گفت:خوب دیگه حالا دکتر شدین!

همین،دکتر شدیم!

.

.

.

توی اون اتاق گلناز و نرگس و نسرین و ساناز گریه می کردن.من گریه م نمیومد،فقط وقتی ساناز رو بغل کردم و تو گوشم گفت یعنی هر کدوممون چه سرنوشتی پیدا می کنیم حس کردم الانه که قلبم بترکه...

.

.

.


 
comment نظرات ()
 
...بی قرار...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٦
 

مچاله می شوم در آغوش سنگ،چشمها باز رو به تاریکی...جنین...

صداها گنگ و محو و محو و محو و بعد...سکوت...

پلکها سنگین،بیدار،خواب،تاریک است...سیاه...

انگار درون من هر چه که هست نیست...خالی...

چشمها باز،نگاه می کنم،تاریکی خالی نیست

هیچ دانسته بودی؟ تاریکی با چشم بسته هیچ است،با چشم های باز یک بی نهایتِ مبهم پیش ِ رو

دوست دارم خالی ِ تاریکِ درون،بی نهایتِ مبهم باشد در برابر چشمهای باز...باز...

شانه شانه های کوه است،برای بارش ِ خشکِ این اشکهای بی قرار


 
comment نظرات ()
 
Intrinsic Paresthesia
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦
 

من چمه؟ چرا مثل سنگ شده م؟


 
comment نظرات ()
 
ماه هفدهم،عفونی/پوست...ماه آخر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ بهمن ،۱۳۸٦
 

ماه آخره.اسفند که بیاد دیگه دانشجو نیستم.هیچ حسی ندارم،یعنی نمی دونم چه حسی باید داشته باشم.فکر می کردم این موقع که بشه غصه می خورم اما حالا...نه غصه س،نه دلتنگی،نه افسوس برای روزهایی که رفت،نه شوق یا ترس برای روزهایی که قراره بیاد نه حتی احساس آزادی!

فقط یه جور سردرگمی یا شاید حتی اونم نه...همون هیچی!


 
comment نظرات ()
 
قلب
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦
 

از قلب برام یه حسرت بزرگ موند: نبودن دکتر ترکان عزیزم هر چی فکر می کنم درک نمی کنم چرا با اینکه میدونستم دکتر ترکان این ماه نیست بخش قلبم رو انداختم جلو،یعنی چه فکری کرده بودم با خودم؟

دو هفته ی اول با دکتر نیک آئین بد نبود.منکه از ترسش درسهام رو می خوندم و صبح ها 6 نشده تو بخش بودم و مریضها رو با دقت می دیدم.خود دکتر هم با اینکه خیلی رو فرم نبود اما همینکه اردرهاش علمی بود و منیج هاش کتابی بود کلی چیز یادم داد.همه چیز خوب بود تا جایی که همگروهی جان چند تا گند اساسی زد و من دیگه دود رو می دیدم که از دماغ دکتر میزنه بیرون واقعا وقتی عصبانی می شد دود از دماغش میومد! و خدا نکنه خسته بود یا کشیک بدی رو گذرونده بود دیگه از صد متریش نمی شد رد بشی! کافی بود یه جا یه نقطه رو کج بگذاری همچین لهت می کرد می چسبوندت به دیوار...ول هم نمی کرد همینجور به له کردن ادامه میداد با این حال من خیلی دوستش داشتم و خوشحال بودم که باهاش افتادم.

کشیک اولم عید غدیر بود.صبحش باید با ساناز که شب قبلش کشیک بود همه ی مریضهای قلبی رو ویزیت می کردیم.CCU اورژانس و CCU مرکزی و post CCU و بخش! همه ی تخت ها هم پر بود تازه 8 تا مریض قلبی هم خوابونده بودن تو  ward ! مریض ها مال خودمون که نبودن همه رو باید از اول شرح حال می گرفتم و پرونده رو زیر و رو می کردم تا بفهمم چی به چیه.اردر های قلب هم هر کدوم یه متر اورژانس رو دیدم و رفتم CCU و post رو هم دیدم و بخش مونده بود و مشاوره های ward آنکال هم دکتر نیک آئین بود هنوز بخش مونده بود که پیجم کردن CCU .بدو بدو رفتم و در کمال ناباوری دیدم دکتر معاضد اومده آنکالیشون رو عوض کرده بودن! وااااااااااای چقــــــــــــــــــــدر خوشحال شدم!  تازه نمی دونین چه گندی هم زده بودم! توی اردر یکی از مریضها دیلانتین بود منم نمی دونم چرا پیش خودم فکر کرده بودم این آدالاته! آخه آدم تو قلب انتظار نداره مریض دیلانتین بگیره بعد برای خودم ترجمه ش کرده بودم نوشته بودم نیفدیپین،نیفدیپینش رو هم با ph نوشته بودم! فکرش رو بکن!!! اگه دکتر نیک آئین دیده بود سرم رو بیخ تا بیخ میبرید! آتیشم میزد،خاکسترم رو می کوبید میریخت تو جوب...خدا رحمم کرد! یه بار که همگروهی جان از دهنش در رفت levostatin به جای lovastatin کم مونده بود کتک بخوره! من که این حساسیت هاشون رو میدونستم سعی می کردم از این اشتباهها نکنم( یادمه یه بار فائزه گفته بود لِووستاتین دکتر ترکان جریمه ش کرده بود سه صفحه بنویسه لُواستاتین، لُواستاتین، لُواستاتین...) ولی خُب بعضی وقتها سعی ِ آدم جواب نمیده دیگه! یادش به خیر دکتر شیرانی ِ ENT من تو درمانگاه حساس بودم اسپل داروها رو درست بنویسم،اولش هم بود بلد نبودم ازش می پرسیدم این درسته می گفت ولش کن بنویس بره خودشون می فهمن چیه ولی خُب خداییش به نظر من مهمه این چیزها،اصلا کلاس کار آدم فرق می کنه.خوشم میاد از این سختگیری هاشون.کلا دکترهای جوون از این نظرها خیلی بهترن.همین اردرهای دکتر نیک آئین رو آدم می بینه کیف می کنه.عوضش اردرهای اِعی! شصت نفر باید بیان بعدِ خودش ترجمه کنن،به قول خودش شللی پللی...حالا اینکه تازه بدخطیه حالا فکر کن یه دکتر اشتباه هم بنویسه همه مسخره ش می کنن!

خانم دکتر معاضد...گل،عشق،عزیــــــــــــــز! واقعا آدم به این نازنینی کم پیدا میشه.اونجوری آروم آروم که اردر می نوشت،آروم به سوالهام جواب میداد،کج کجی نگاه می کرد...قدش نصف من بود مثل مورچه! هر جا از یه در می خواستیم رد بشیم تعارف می کرد،هر چی می گفتم نهههههههه خانوم دکتر شما بفرمایید ...نمیرفت که می گفت نوبتی! ICU که میرفتیم خم میشد روکفشی برمیداشت میداد به من! دو روزی که باهاش کشیک بودم آب شدم از خجالت رفتم تو زمین! چقدر هم بدکشیک بود طفلکی! آخر شب که مشاوره ها رو میدید سه تا طبقه رو با پله رفتیم بالا DOE شده بود،عزیز دلم! دیگه ساعت 11 شب داشت از خستگی می مرد،وقتی رفتیم جراحی مردان و پرستاره با 6 تا پرونده اومد مظلومانه گفت نههههههههههه گفتم خانم دکتر تقصیر خودتونه شما هم مثل بقیه سمبل کنین همه ی مریضها رو در عرض نیم ساعت ببینین! وقتی پرونده می نوشت نگاهش می کردم،این دختر همه ی عمرش رو درس خونده،همه ی عمرش رو... مقایسه ش می کنم با یه مرد هم ردیف خودش،واقعا تو یه جایگاه قرار دارن؟ همه ی عمرش رو زحمت کشیده تا به اینجا رسیده که هر کی(این هر کی ها دکترهای متخصص ان) یواشکی بیاد از من بپرسه این کیه و من بگم متخصص قلب،لب و لوچه کج کنه و بگه این؟!؟ که مریض هر روز صبح بخش رو بگذاره رو سرش و داد و هوار کنه یه هفته س خوابیده م یه دکتر! نیومده من رو ببینه این زنه! کیه هر روز میاد سر تخت من؟! که مافیای قلب خوششون بشه و کشیکهاشون رو بندازن بهش و دوتا دوتا مجلس بگیرن و مسخره ش کنن و بهش بخندن و جلوی مریضی که اومده میگه آقای دکتر دفعه ی پیش اومدم درمانگاه شما نبودین یه زنه بود کاش رفته بودم دکتر عمومی! و آقای دکتر به جای اینکه بزنه تو دهنش یا اقلا سکوت کنه دم می گیره که آره این زنها به جای خونه داری و بچه داری...دلم می سوزه...

قلب کمپلکس آدمهای خوب و بده! جناح بندی داره.یک طرف دکترهای جوون عشاق علم! یک طرف سیاست بازهای حرفه ای،مافیای باندبازی و پول درآوردن...هفته ی سوم وارد مافیا شدم! جابه جا شدیم،افتادم با یه استاد دیگه.سرتاپای اتند گرام حالم رو به هم میزد! "من نیکی جون خودم رو می خواااام" دو سه روز اول فقط گریه می کردم! دیگه تا من حالم بد شد نگین عاشق شدیا! دقت در رفتارهای اعی به تنهایی کافیه دو هفته حالت رو بد کنه!...

بگذریم ازش! فقط این رو بگم بچه ها گفته بودن که تو اکو هی باید برین براش خوراکی بخرین و پاچه خاری و اینا! یه چند باری ندا داد من به روم نیاوردم.یه روز سمیه هم باهام اومده بود دکتر پول گذاشت تو جیب سمیه که برو خوراکی بخر! همچین هم تابلو بود که داره تعارف می کنه که یعنی مام بگیم نه خودمون می خریم و اینا،سمیه هم بی چک و چونه رفت واسه همه مون با پولش خوراکی خرید بعدم خوردیم گفتیم دستتون درد نکنه آقای دکتر! داشت جلز ولز می کردها! امروز که زهرا مستاصل اومده بود می پرسید تو که باهاش بودی بگو چی بخرم براش؟ گفتم ولش کن بابا گفت نهههه امروز آقا هوس شیر کاکائو کرده ن! ...یک سری رفتارها رو آدم از یه شخص عادی هم انتظار نداره چه برسه به کسی که کلی ادعا داره،فعال سیاسیه،عضو حزب فلانه،رئیسه،خدایااااااااااااا داغ می کنم وقتی فکر می کنم! اینا یه کاره ای بشن چی میشه؟ ههه! مگه نیستن؟ تازه اینا چپی هان که امید میره بیان روی کار اوضاع بهتر بشه! من این چیزهای کوچولو کوچولو رو می بینم اینقدر غصه م میشه معلوم نیست اون بالا بالاها چه خبره! برم سرم رو بگذارم بمیرم...

کشیک بعدی با دکتر معاضد با حمیده راه افتادیم دنبالش عین دو تا بادیگارد! هر جا میرسیدیم معرفیش می کردیم:خانم دکتر معاضد،متخصص قلب! شب اول چون تازه اومده خیلی پرستارها هم نمی شناختنش،یه بار یکی از مریض های جراحی اعصاب آپنوستیک شده بود خودش رو کشت بال بال زد که یکی بیاد به این مریض برسه همه چپ چپ نگاهش کردن! حالا من و حمیده آماده بودیم یکی چپ نگاه کنه شکمش رو سفره کنیم آخه خودش کوچولوهه نمی تونه از خودش دفاع کنه! از 6 تا 11 و نیم باهاش راند کردیم داشتیم از پا می افتادیم دلمون نمیومد بریم.اونم هی معذرت خواهی میکرد تو رو خدا من مزاحم شما نباشم؟!!!!!! فکرش رو بکن صبح تا ظهر با اتند گرامی در نقش حمال! 5 و نیم صبح بیای مریض ببینی و یه لنگه پا وایسی که کی تشریف میارن،بعد هم که میان انگار تو یه پشه ای که داری برای خودت اون دور و برها بال بال میزنی...دریغ از یک کلمه آموزش! بعد ساعت 11 و نیم شب خانم دکتر اینقدر صبور به دونه دونه سوالهات جواب بده.یه روز طاقت نیاوردم،رفتم اکو ازش امضا بگیرم وقتی داشتم میومدم بیرون برگشتم گفتم خانم دکتر آدم شما رو که می بینه به زندگی امیدوار میشه...

سه چهار روز مونده بود به پایان بخش دکتر ترکان اومد! اصلا جو بخش عوض شد.همه مون پریدیم دورش.آقای دکتر این چه وقت مکه رفتن بود؟ آخه روا بود شما ما رو بذارین و برین؟ ...بعد عین جوجه راه افتادیم دنبالش اون هی حرف زد هی حرف زد...وای دلم می خواد ببینینش وقتی داره یه چیزی رو توضیح میده،از هیجانی که خودش داره آدم به شوق میاد! نمی دونین چه لذتی میبره وقتی داره یه مطلبی رو میگه،این لذتش رو به آدم منتقل می کنه.حس می کنی هیچی قشنگتر از قلب تو دنیا وجود نداره...من که هر چی ECG بلدم از کلاسهاییه که دکتر ترکان برامون توی یک سال گذشته گذاشت.یادمه یه دفعه زینب گفت دو تا آدم حسابی تو این بیمارستان هست یکی دکتر رحیمی یکی دکتر ترکان.راست می گفت! اونروز تو اکوی پایین که داشت تند و تند رو ECG یه توضیح میداد و بالای سرش وایساده بودم یه لحظه حس کردم دلم می خواد بغلش کنم! هیچوقت نمی بخشم کسایی رو که با اسم استاد لحظه های ارزشمند دوران تحصیلم رو حروم کردن و هیچوقت هم یادم نمیره دکتر ترکان رو،دکتر رحیمی رو،دکتر رضوی رو...راستش تعدادشون هم اونقدر زیاد نیست که فراموش بشن!

روز امتحان به دکتر ترکان گفتیم هوامون رو دارین؟ ما این ماه از وجود شما محروم بودیم! زد تو سر خودش! بعد هم که توی اتاق بین بقیه استادها نشسته بود و ما داشتیم از استرس می مردیم یواشکی اشاره می کرد بهمون و دست هاش رو میبرد بالا که یعنی دارم براتون دعا می کنم! ... چه جوری میشه که بعضی آدمها اینقدر دوست داشتنی میشن؟

 


 
comment نظرات ()
 
Typical/Atypical Chest pain
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦
 

* سینه م سنگین شده،درد دارم،می گیره و ول می کنه،میاد تا پشتم تا مغزم،تا تموم بدنم...احساس خفگی می کنم... بخوابم هم کمتر نمیشه...اگه بخوابم و سرم زیر پتو باشه،اشکهام تند و تند راه بگیرن و کسی صدای هق هقم رو نشنوه... وقتی آدمها هستن،یه چیزی میاد توی گلوم گیر می کنه،گوشه ی چشم هام تیر می کشه،مثل ماهی نفس می کشم،تند...تند...توی چشمها نگاه نمی کنم تا کسی انعکاس دریا رو نبینه... یه حسیه! یه چیزی بین نفرت،تهوع،ترس...کابوس می بینم... صدای آدمها دور و برم،یه همهمه ی گنگ،پارانوئید شده م،دلم می خواد فرار کنم.بسه...بسه...دارن قلبم رو فشار میدن،صدای له شدنم رو می شنوم

 

دلم دیاستولیک ارست می خواد

 


 
comment نظرات ()